بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

شنبه ۷ خرداد:

ساعت ۱۲:۳۰...مشغول هر چه خوشگلتر کردن کردن Power point کنفرانسمون هستم.(ديگه حالت افراطی به خودش گرفته)

ساعت ۸ تا ۱۰ شب:مشغول تمرين برای کنفرانش هستم.

يکشنبه ۸ خرداد:ساعت ۹:۳۰

با دو نفر از دوستايی که کنفرانسمون مشترکه مشغول تمرين هستيم.(پيشرفت چندانی نداريم چون از کارای همديگه خنده مون ميگيره...قرار بود همه تيپ سرمه ای بزنيم!اما چه سرمه ای هايی!هيچکدوم به هم نميومد!)

ساعت ۱۰: کول ديسک من ديگه فايل روش کپی نميشه!مجبوريم از يه کامپيوتر برای ديگری ايميل بزنيم تا برای کنفرانس برسيم.تصور اينکه که کنفرانس به هم بخوره هم کاملا اعصابمو متشنج می کرد!

ساعت ۱۰:۱۵ ميدوم تا به کلاسی که نيم ساعتشو از دست دادم برسم.

ساعت ۱۱...شروع کنفرانس ما!اول دوستام شروع ميکنن!استاد خيلی جذب عکس اول

 شده...يک روز برفی د ا نشکده مون در سال ۸۳!روزی که من تا چند سانتی متر بالای مچ پام هم تو برف بود اما با لذت هر چه بيشتر رفتم دانشگاه و کلی عکس انداختم!نوبت من ميشه!مثل هميشه با اعتماد به نفس بی نظيری صحبت ميکنم.شايد قبل و بعد از صحبتام هم باورم نشه اين خودم بودم!اصلا حالتی که انگار افراد شنونده چيزی از حرفای من سر در نميارن!حالا نميدونم اين حد اعتماد به نفس در اون موقع خوبه يا بد! اما اين خصوصيتی که بين فروردينيا مشترکه! ميتونيد امتحان کنيد!فقط کافيه با چند تا فروردينی يه مصاحبت کوچيکی کنيد.

ساعت ۱۲:۳۰ کنفرانسمون تموم ميشه و بچه ها با چه شوری تشويقمون ميکنن!بعضی ها از استاد ميخوان که دوباره تشويق کنن!به خصوص عکس اسلايد آخر که باعث شد بعد اون همه رگرسيون و تی استيدوت و اف و ديکی فولر و حنان-کويين و ...(آماره های اقتصادی) لبخندی بزنن!عکس اسلايد آخر استادهندی الصل دانشگاه نيويورکه که ما تمام اقتصاد سنجی رو از روی کتاب اون ياد گرفتيم.تو اين اسلايد اون داره از بچه ها به خاطر حوصله شون تشکر ميکنه!

ساعت۱۴:۳۰ تا ساعت ۱۹:۳۰ کلاس برای تدريس بود که تقريبا سر هر سه کلاس خواب بودم!بس که صبح حرف زده بودم بيچاره شاگردا که بايد چشمای قرمز و خسته منو تحمل ميکردن!

دوشنبه ۹ خرداد

از صبح تا ۱۳:۳۰ کلاس پشت هم دارم..سريع ترجمه های مربوط به يه درسمو انجام ميدم.ميدوم ميرم بخش مرجع کتابخونه مون تا خلاصه يه پايان نامه رو برای يکی از استادا(خدا خيرش بده که به خونش تشنه ام!)...گلوم ميسوزه...سرمای بدجوری خوردم.حال ندارم...صدام در نمياد...همون استاد گرامی برای روز آخر ترم امتحان ميان ترم سوم رو ميخوان برگزار کنن!(خدا خيرش بده من که ازش نميگذرم!)

تا ساعت ۱۹:۳۰ کلاس دارم...ساعت ۱۹:۴۵ ميرسم خونه چيزی ازم نمونده...سريع شام ميخورم و ساعت ۲۰:۳۰ ميرم  بخو ابم!خدايا امتحان فردا چی!به خدا نميتونم بيدار بمونم....صدايی تو وجودم فرياد ميزنه به درک هر چی ميخواد بشه!

سه شنبه ۱۰ خرداد

ساعت ۷:۴۵ وارد دانشکده ميشم.حتی ۱ صفحه هم نخوندم برای امتحان.روی يکی از نيمکتای تو حياط ميشينم.آفتاب کم کم داره همه جا رو در بر ميگيره.جزوه مو باز ميکنم.بچه ها کم کم دارن وارد دانشکده ميشن.فقط ۱ ساعت و نيم وقت دارم.اونم برای ۷۰ صفحه!دو تا پسر بچه هفت هشت ساله نظرمو جلب ميکنن.قبلا هم ديده بودمشون.بچه های دو نفر از کارمندای امور دانشجويی هستن.چقدر دنياشون کوچيکه...چقدر شاد دنبال يه پروانه ميدوون و از اينکه دور از چشم باغبون روی چمنا راه ميرن کلی ذوق ميکنن. نگاهم ميچرخه به اون طرف...اين بار دو تا پسر ميبينم که ۱۲-۱۳ سالی از اون دو تا پسر بچه بزرگترن.هر دو دستاشون تو جيبشونه و پکر راه ميرن.اونا هم از اينکه روز آخری امتحان داريم ناراحتن...نگاهم ميفته رو جزوه ی خودم.حتی اگه روخونی هم کنم به جايی نميرسم.صدای دعای توسل از نمازخونه دانشکده به گوش ميرسه.با خودم ميگم خدايا باز فراموشم کردي؟ چند قطر اشکی از گوشه چشمام ميغلته روی جزوه ام ميفته...نبايد گريه کنم..گريه مال آدمای ضعيفه...بايد به اين موضوع هم به چشم يه مسئله نگاه کنم.يه مسئله رياضی آمار يا اقتصاد که بايد حل بشه. و راه حلشو پيدا ميکنم.بله اين ميان ترم رو بد خواهم داد.اما هميشه سر کلاسا حاضر بودم همه تمرينا رو انجام...تمام پروژه ها رو انجام دادم...بايد تمام تلاشم رو برای امتحان پايان ترم کنم.اين تنها راهه.يه کم آروم ميگيرم.

ساعت ۱۴:۳۰ امروز بد جور به وجود شاگردام نياز دارم.چقدر همشون دوست داشتنين.يه جور حس طراوت رو بهم ميدن...همه همکارام اولش ازم ميپرسيدن که امروز چمه که انقدر خسته و ساکتم.اما هر کلاسم که تموم ميشد انگار انرژی تازه ای ميگرفتم.ساعت ۱۹:۳۰ که رسيدم خونه ديگه اثری از اون دختر خسته و ناراحت و پکر صبح ديده نميشد.

امروز هيچکس نبود براش غرغر کنم.هيچکس نبود باهاش درد دل کنم...هيچکس نبود که بگم چمه...عليرغم اينکه بيش از صد بار گفتم "سلام"...اين فقط خودم بودم که اين بحران روحی رو پشت سر گذاشتم.هميشه اينجوری نيست.گاهی اوقات پشت سر گذاشتن اين بحران ها سخت تره و به فکر بيشتری نياز داره.گاهی اوقات استدلال فايده نداره...گاهی اوقات فقط گريه جواب ميده...و گاهی اوقات جواب نميده و ميرم يه جای بلند و به پايين نگاه ميکنم.اگه يه لحظه از همه چيز دست بکشم و ...اما نه اين راهش نيست.هيچ وقت راهش نيست.اين مال ادمای بدبخته مال اون ضعيفاست نه تو...و اون موقعست که مجبور ميشم راههای بيشتری پيدا کنم.به تنهايی...بدون کمک هيچکس...و اگه اين راه جواب بده چقدر لذتبخشه...تو به تنهايی يه مسئله رو حل کردی!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme