بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

صبح رفته بودم از فروشگاه عرب ها گوشت حلال بخرم...

اون فروشگاه جای خیلی دوریه و تقریباً توی محله تماماً مکزیکی هاست.

با اتوبوس رفتن آدم رو خیلی خسته می کنه.اومدم خونه و 3 ساعت خوابیدم.

الان هم بیدار شدم و نمی دونم چرا دلم انگار یه چیزی می خواد...خودم هم نمی دونم چی ولی یهو دلم گرفت!

تا نصفه شب یعنی کلی کار دارم...از لباس شستن  گرفته تا حمام و غذا درست کردن...می ریم که داشته باشیم بقیه کارها رو!

 

پ.ن. مادربزرگ های ما یه چیزی می دونستن بیچاره ها!می گفتن مرد رو هر چی محل نذاری بیشتر قدرتو می دونه...آخ که دیشب توی یه مهمونی اینو با تمام وجودم حس کردم...یکی رو که پارسال خیلی ازش خوشم میومد اما بیخیال شده بودم و 6 ماه بود همدیگه رو ندیده بودیم دوباره دیدم...انگار یه جورایی التماس می کرد من برگردم فیسبوک و منم اینجوری :اصلاً امکان نداره!وقتم تلف می شه.از اون اصرار و از من انکارخنده

البته من اصولاً اهل این دوز و کلک های دخترونه نیستم و اگه فردی رو دوست داشته باشم به طرز تابلویی نشون میدم و باید خودم رو خیلی کنترل کنم.دیشب هم خوب واقعاً بیخیال اون طرف شده بودم چون شنیده بودم دنبال یه دختر آمریکایی بوده.

اما خوب دخترای آمریکایی اکثرا تا قبل از ازدواج به چیزی پایبند نیستن و این آقا هم انگار متوجه شده بود...خلاصه که این طرف خودش رو کشت که با ماشین من بیا برسونمت خونه و از این حرفا و من هم حالا دلش رو نشکستم اما عمراً مثل پارسال بشم...

خلاصه که این نظریه در مورد آقایون ایرانی 100% جواب میده...آمریکایی ها رو نمی دونم دقیقاً؟باید تست بشه!زبان

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme