بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

امروز صبح ساعت ۵ با Snooze  گوشی موبايلم از خواب بيدار شدم.صداش جوريه که تا قطعش نکنی مثل سوهان روح تمام اعصابت رو می ريزه به هم!تازه ساعت ۲ خوابيده بودما!به خودم گفتم:"عيب نداره امتحان آخره تحمل کن ديگه!" چون امتحانم ۸ صبح بود وقت چندانی برای دوره نداشتم فقط يه دور فرمول ها رو نگاه کردم و راهی شدم.امتحان اقتصاد مديريت بود.به جرات می تونم  بگم جذابترين و قشنگترين درس رشته اقتصاد نظريه.درسيه که توش هر چی تو اقتصاد ياد گرفتی رو بايد با استفاده از رياضی و پژوهش عملياتی و برنامه ريزی خطی به عنوان  مدير يک بنگاه اقتصادی به کار بگيری و بهترين نتيجه رو بدست بياری و تصميم بگيری.درخت تصميم که اولش مقدار قابل توجهی فسفر سوزوندم تا ياد بگيرم الان برام حالت يه بازی جالب پيدا کرده.درخت تصميم يعنی از بين حالت های مختلفی که برای تصميمگيری داری و احتمالات شرطی بهترين و سودمندترين اقدام رو انتخاب کنی.شکلش درست عين درخت ميشه!البته يک نکته اينه که استاد اين درسمون مدير بزرگترين موسسه مالی و اعتباری کشور هستن.(تابلو کدومه ديگه!).ايشون از اول تا آخر ترم حتی يک بار کت شلوار تکراری نپوشيدن ميتونيد بشمريد چند دست ميشه!.دخترشون هم همسن و همکلاسی بنده هستند!و عدالت اجتماعی خيلی رعايت ميشه و در حاليکه همه بچه ها مجبورن ماشين هاشونو کنار اتوبان يا تو پیاده رو پارک کنن تا پارکبان حالشونو بگيره، ايشون راحت ميارن تو حياط دانشکده و قسمت پارکينگ کارشناسی ارشد و دکترا پارک ميکنن.

به هر حال خدا رو شکر همه امتحانانم مجموعا خوب بود.

و اما امتحان CAE  دانشگاه کمبریج که چهارشنبه هفته پيش در محل کانون زبان واحد وصال داديم.شب قبلش سه شنبه کانديدای من( آقای دکتر معين) اومده بود تلويزيون و خيلی دوست داشتم ببينم اما بايد زود ميخوابيدم تا برای امتحان ۷ صبح آماده باشم.(هر چند CD تبليغاتيش رو بعدا تو ماشين بهمون دادن که تقريبا همه اش در فيلم نمايش داده شده توسط تلويزيون حذف شده بود.)

صبح اون روز همون احساسی رو داشتم که برای کنکور سراسری داشتم.فرض کنيد آدم ۹ سال  زبان بخونه بعد بخواد بره امتحان بده.خوشبختانه تا رسيدم اونجا با ديدن بچه ها آروم شدم.هر چند فقط ۱۰ نفر بوديم!برای قسمت Listening کيفيت صدا زياد خوب نبود و ماشالله دقيقا جاهای حساس يه دفعه يه اتوبوس رد ميشد!(لعنت به هر چی اتوبوس و موتور گازی!)..اولش مغرم هنگ کرده بود آقای دکتر استادمون هم بالای سرم ايستاده بود و مضطربانه به برگه من نگاه می کرد که بعد از يکبار گوش دادن به ليسنينگ، سفيد بود!اما خوشبختانه مثل اينکه بعد از اتمام دور اول قفل مغزم باز شد و جاهای خالی يکی بعد از ديگری پر می شدن!بعد از اون همين طور برگه های بعدی هم داديم ساعت ۱۲آقای دکتر بهمون ناهار داد که به علت اضطراب فراوان يکی از نچسبترين غذاهايی بود که به عمرم خورده بودم.تا به Writing رسيديم.بچه ها به من ميگفتن "خانوم ادگار آلن پو،اهنري،ارنست همينگوي!يه جور بنويس اونا يه نمره ای هم برای ما نويسندگان آماتور قائل بشن!".

عصر که برگشتم خونه بعد از رفع خستگی با يکی از دوستام برای Speaking  تلفنی تمرين ميکرديم.پنجشنبه ساعت ۵:۳۰ نوبت من و دوستم ليلا بود که دو نفری برای Speaking بريم.آقای دکتر به ما روحيه می داد که اصلا مهم نيست و اين حرفا!بعد از تحويل کيف و کليه متعلقات رفتيم تو!يه ميز نسبتا بزرگ که يک طرفش يک خانوم و آقا از طرف دانشگاه Cambridge و طرف ديگه اش من و دوستم نشستيم! Speaking يه قسمت Warm-up داره که به قولی آدم گرم بشه و ترسش بريزه.از من پرسيد:"where do you come from" منم با خوشحالی از اينکه چه سوال جالبی برای آغازه شروع کردم به گفتن از سال تولدم تا محل زندگيمون خونمون مدرسه های مختلفم و دانشگاهم!آقاهه صحبتم رو قطع کرد و گفت:"Thank you!But I just asked you where you are from!"حالا من خندم گرفته بود!سوال دوم راجع به اعضا خونواده هامون بود که از هم بپرسيم که چه کسی بيشتر از همه روی ما تاثير داره و برای چي؟سوال سوم يه عکس خيلی آنتيک بود که بايد راجع بهش ۲.۵دقيقه صحبت ميکرديم.عکس مال من يه خانومی بود که يه خرس داره سوار ماشينش ميشه!کنارش يه عکس ديگه بود که يه آقايی (آسيايی نما!)داره هيزم ميبره يه آقای مو بور کوهنورد بهش برخورده و دارن با هم صحبت ميکنن!عکس ديگه ای که باز يکم شبيه انشان بود يه خانوم آقا بودن که دارن تو رستوران يه هتل غذا ميل ميکنن!من بايد اون موقع اين عکسها رو با هم تشابهات و تفاوتهاشون رو هم ميگفتم و ميگفتم اين عکسها چه نتايجی در آينده ايجاد خواهند کرد!خوب به نظر من تشابهشون ملاقات يا همون Meeting يا Encounter و تفاوتشون هم از نظر من درجه شانسی بودن اين ملاقات ها بود که در مورد اون خرسه درجه اش از همه بيشتر بود!و نتايجش هم از نظر من ملاقات مجدد اون اقا هيزميه!!! و آقای بلوند شايد به عنوان راهنمای کوهنوردی!ملاقات خانوم و خرس به نظرم يا منجر به کشته شدن خانومه ميشه و يا به باغ وحش ختم ميشه و در مورد عکس آخر هم چه ميدونم Marriage ، Engagement و يا احتمالا Date های بعدی ميشه!

عکس بعدی راجع به هنرهای دستی و مجسمه سازی  با يخ و غيره بود! قسمت بعدی يه عکس بود که من و ليلا بايد به مدت ۵ دقيقه راجع به ۱۰ نوع عادت غذايی در محل کار که توسط ۱۰ عکس نشون داده شده بود صحبت ميکرديم  يک نوع عادت غذايی رو انتخاب می کرديم.بايد منو می ديدين که عين خانوم دکترا راجع سريع غذا خوردن و عوارضش،غذا خوردن حين روزنامه خوندن يا تلويزيون نگاه کردن و غيره صحبت کردم!در نهايت هم ما يه آقايی رو انتخاب کرديم که وقت ناهارش رفته بود پارک و روی يه نيمکت حسابی لم داده بود چشماشو بسته بود و در حال استنشاق هوای پاک اونجا بود.يه ساندويچ با يه مقدار ميوه هم کنارش ديده ميشد!البته اونجا اثری از خانومای ايرانی ديده نميشده که در فرصت طلايی ناهار به غيبت و بدگويی راجع تمام دوستان و آشنايان بپردازن!

سوال بعدی راجع به اين بود که ادارت و موسسات چه امکاناتی رو بايد برای وقت غذای کارکنان خودشون فراهم کنن!منم تا دلتون بخواد از دنيای ايده ال خودم گفتم.تمام اينها که تموم شده آقاهه گفت:...،Leila Thank you both.ما هم ذوق زده از اينکه بالاخره بعد از نزديک ۲۵-۳۰ دقيقه تموم شد!داشتيم بيرون ميومديم که خانومی که Interlocuter هست و در تمام مصاحبه اصلا صحبت نکرد و فقط نمره ميداد منو صدا کرد و گفت:could I have a small talk with you؟..منم رنگ از روم پريد يعنی چی کار داره؟بعد که باهاش صحبت کردم بهم گفت که آيا ميخوام باهاش در يه پروژه مشترک ايرانی-انگليسی همکاری کنم؟منم همون موقع جواب ندادم گفتم بايد فکر کنم!هر نوع جوابی ميتونست در اون شرايط که هنوز برگه نمره ام دستش بود تاثيرگذار باشه!(سياستمداری رو!)خلاصه Cell Phone ام رو گرفت و گفت بعدا باهام تماس ميگيره...با خودم که فکر کردم خيلی زود به اين نتيجه رسيدم که نه!من الان فقط بايد برای کارشناسی ارشد بخونم.درسته موقعيتيه که ممکنه کم برام پيش بياد اما به هر حال بدست آوردن هر چيز يه هزينه ای داره.با مامان و بابا هم که مشورت کردم نظر هر دوشون همين بود.

و اما نظرم در مورد انتخابات.ياد دوم خرداد ۷۶ به خير.اون موقع من کلاس دوم راهنمايی بودم و شور و هيجان تو ما فسقلی ها هم ديده می شد!هر چند نميتونستيم رای بديم اما به هر حال احساس بزرگی می کرديم.اما امسال هم رای دادم.مثل سال ۸۰.فرقش اين بود که سال ۸۰ همه حرفشون يکی بود امسال ۷-۸ تا حرف داشتن!من رای دادم و برای هر کس هم بخواد دليل رای دادن و انتخاب کانديدای مورد نظرم رو ميگم.و درسته که آقای دکتر معين  رای نياورد در حاليکه اکثر افرادی که سرشون به تنشون می ارزيد ميخواستن به ايشون رای بدن و دادن من هنوزم معتقدم بهترين انتخاب رو انجام دادم و به انتخابم افتخار ميکنم.به نظر من رای ندادن راه مبارزه يا اعلام نارضايتی نيست.هرکس حرفی صحبتی بحثی داره بايد صريح باشه.بايد بياد جلو.نه اينکه تحت تاثر جوسازيها قرار بگيره.آيا انتخاب کردن بهترين از ميان افرادی که هيچکدوم کامل نيستن کار اشتباهيه؟آيا با دست روی دست گذاشتن کار درست ميشه؟الحمد لله من هميشه طرز لباس پوشيدن و ظاهر و رفت و آمدهام جورييه که با هيچ نوع حکومتی مشکل ندارم.دلم برای اين شلوار کوتاها و مانتو چسبونا ميسوزه که به زودی بايد همه اين لباساشونو ببوسن و بذارن کنار!.احساسی تصميم نيگريد.برای يک لحظه هم شده عقل رو به احساس ترجيح بديد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٤ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme