بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

شاید وقتی به خاطر معدل بالای 19.50 سال سوم دبیرستان یه برگ بن کتاب از طرف هواپیمایی ملی(اداره پدرم) جایزه گرفتم اصلا فکر نمی کردم که طبقه سوم شهر کتاب مرکزی (خیابون حافظ) قسمت کتابهای خارجی موقع قدم زدن تفریحی بین اون همه کتابهای گرون قیمت و زیبا یکهو چشمم به یه کتاب قطور با جلد سفید و نوشته های قرمز روش بخوره که نویسنده اش رو  تقریبا دوست داشتم و به همین خاطر هم کلی هیجان زده بشم و بدون توجه به قیمت کتاب پافشاری کنم و اونو بردارم!و شاید اصلا به ذهنم هم خطور نمی کرد که 4 سال بعد بشینم آخرین قسمت اون کتابو بخونم و اون قدر متحول و متاثر بشم و اونقدر گریه کنم که چشمام متورم بشن و همه متعجب که چه اتفاقی برام افتاده!همونطور که اولش خواهش کردم از همه عاجزانه می خوام عمیق باشن چرا که همونطور که اسکار وایلد زیبا میگفت و جمله هاش  مثل همین جمله همینطور توی ذهنم برای خودشون می چرخن:" بزرگترین خطا و گناه سطحی نگری است."...و من این جمله رو با تمام وجود می پرستم چون وقتی می بینم موقعی که کلماتم دارن به اجبار از اعماق قلبم بیرون می ریزن و نزدیکترین دوستم حتی یه ذره متوجه نیست من چی میگم دلم میخواد برم لب دریا و فریاد بزنم" خدایا خسته ام از این آدمهای سطحی..."انقدر خسته که دیگه برام مهم نیست اگه کسی فکر کنه این حرفا ظاهرسازی و دروغه...

خوب بهتره حرفمو بزنم.هفته پیش یه یادداشت داشتم که اسمشو ماجرای یک اشتباه گذاشتم.در حالیکه اسکار وایلد اصلا اشتباه نکرد و من این رو با مطالعه ادامه نامه اش متوجه شدم.وایلد خودش با هدف و خواسته وارد زندان شد  با آگاهی به دردهای زندان و تو زندان دچار یک تحول بنیانی و عمیق روحی در سن 41 سالگی شد که خودش از اون به عنوان دومین نقطه عطف در تمام زندگیش یاد می کنه.تحولی که با خوندن اون نامه بیست سال زودتر از اون و بدون نیاز به تحمل رنج زندان و فقط با خوندن کلمات زیبا و عمیقش به من هم منتقل شد. وایلد موقع محاکمه اش هنوز اونقدر ثروتمند و با نفوذ بوده که میتونسته هیئت منصفه دادگاه رو که همگی به وسیله پدر Bosie تعلیم دیده بودن  رسوا کنه و خودش پیروز بشه.کم نبودن طرفدارانش که بهش التماس کردن تا اون قبل از محاکمه اش در دادگاه به ایتالیا،فرانسه یا سویس بره اما اون به خاطر تعلیم عشق به دانشجوی سرکش و مغرور و تشنه انتقام از پدرش  شجاعانه در دادگاه حاضر شد و از خودش دفاع کرد که نهایتا شکست خورد و به زندان با اعمال شاقه محکوم شد.

شاید متوجه نباشید که چه فردی به اعمال شاقه محکوم شد!چون شاید این نویسنده نابغه و حیرت آور رو نشناسین تا معنای تحول  عمیق روحی رو در این بشر درک کنید.تحولی که باعث بشه مغرورترین،  شیک پوشترین استاد آکسفورد که همیشه روی میز تدریسش یک گلدون پر از گل تازه بوده،مردی که از هم از جانب پدر و هم مادر نجیب زاده بوده،مردی که منزلش همیشه رو به نیازمندان باز بوده، نویسنده ای که نبوغش حتی مخالفینش رو هم عاجز کرده بود بیاد و اون حرفهای دردناک و صد البته عمیق رو بزنه که منو واداشت تا هر از چند گاهی بین نامه کتاب رو ببندم و فقط گریه کنم و احساس کنم به همراه اون اشک ها روحم جلا پیدا می کنه...من سعی میکنم گوشه ها یی از اون نامه رو بنویسم تا شاید شما هم مثل من ایمان پیدا کنید که بهترین راه دوست داشتنه...بهترین راه خوب بودنه حتی اگه در دنیا به ضررتون تموم بشه.چرا که وایلد به همین خاطر اون رنج رو متحمل شد تا با روحی پاک فقط سه سال بعد از آزادیش از زندان از دنیا بره.و من وقتی می بینم فروشنده بیسواد کتابهای خارجی خیابون انقلاب که مثلا باکلاسترینه!!!و حتی یه خط هم از وایلد چیزی نخونده راجع به وایلد میگه" همون نویسنده چیزه!!!" یا حتی بعضی از سایتهای بی محتوای خارجی... به خاطر درسهای بزرگی که از شخصیت بزرگ وایلد گرفتم احساس دین میکنم که لااقل بخشی از اون نامه تکان دهنده رو بنویسم.ای کاش اگه قراره بخونیم عمیق بخونیم و هیچ وقت راجع به یه نفر زود و سطحی قضاوت نکنیم که " بزرگترین خطا و گناه سطحی نگریست."

بخشهایی از نامه De Profundis  نوشته Oscar Wilde  خطاب به Alfred Douglas(Bosie)

که خودم ترجمه کردم و قطعا به زودی کاملا  ترجمه و چاپش خواهم کرد*

 

  1. من می دانم تو با تمام اعمالت این سرنوشت شوم را برایم رقم زدی.اما این را هم می دانم و هیچ شکی ندارم که تو نمی خواستی اینچنین شود.این تنها به خاطر آن عیب سنگین شخصیتی تو که همواره در آکسفورد به تو تذکر دادم بود.و آن عیب نداشتن قوه تخیل کافی بود.و من در نهایت تو را خواهم بخشید.و بدان که من این نامه را نمی نویسم تا درد و اندوه به قلبت بیفکنم .بلکه این را مینویسم تا غم را از قلب خود بیرون بکشم.

 

  1. آیا می دانی نفرت انسانها را نسبت به حقایق کور می کند؟و من مدت محکومیت خود در زندان را با نفرت آغاز کردم چرا که گناهان فرد دیگری به من نسبت داده شده بود.اما پس از مدتی با خود گفتم "  به هر قیمتی باید عشق را در قلبم حفظ کنم.اگر بدون عشق در زندان بمانم چه بر سر روحم خواهد آمد؟چگونه آن روزهای تاریک را به شبهای تاریک تر تبدیل می نمایم؟"

 

  3. و در سیزدهم نوامبر 1895 من از لندن به اینجا آورده شدم.در حالیکه بیمار و تب دار روی تخت بیمارستان آرمیده بودم و آنها به من لحظه ای فرصت ندادند تا آماده شوم.و من از ساعت 2 تا 2:30 بعد از ظهر همان روز مجبور شدم دست بند زده و با لباس ناشایست زندان روی سکوی مرکزی کلاپهم بایستم تا دنیا به من بنگرد و مایه عبرت شان شوم. چرا که من در میان تمام انسانها از همه نفرت انگیزتر بودم.زمانی که مردم مرا می دیدند می خندیدند.هر قطاری که عبور می کرد بر جمعیت تماشا کننده افزوده می شد.هیچ چیز سرگرمی بهتری برای آنها نبود.البته این فقط تا زمانی بود که آنها نمی دانستند من چه کسی هستم.به محض اینکه مرا به یکدیگر معرفی می کردند خنده هایشان بلندتر می شد.و برای نیم ساعت من در آنجا و در باران خاکستری و غم انگیز نوامبر و محاصر شده توسط جمعیتی تمسخر کننده ایستادم.برای یکسال بعد از آن که آنها آن کار را با من کردند من هر روز و در همان فاصله زمانی و به همان مدت بی وقفه اشک ریختم. ما وراء غم همواره غم است و اما عاقلانه تر است که بگوییم ما وراء غم همواره یک روح آرمیده است.و تمسخر روحی که درد می کشد کار وحشتناک و بیرحمانه ای است.شاید این موضوع برای تو چندان غم انگیز به نظر نرسد.اما برای ما زندانیان روزی که بدون اشک باشد روزی ست که قلبهای مان به سختی سنگ شده نه روزی که شاد هستیم.

 

4.اکنون 14 ماه از حضورم از زندان می گذرد و من همچنان منتظر یک خط نامه از تو هستم تا بدانم آیا معنای این عمل مرا درک کرده ای یا خیر؟آیا فکر می کنی اگر تو جای من بودی من می گذاشتم در تنهایی و تاریکی مطلق سلولت ذره ذره قلبت را بجوی تا شاید اندکی از بار سنگین و تلخ بدنامی ات را تحمل کنی؟

 

5. پدرت که به دنبال دستگیریش بودی پس از محاکمه من به قهرمان داستان تبدیل شد.آری آن لرد پیر که مدت ها پیش به دست فراموشی شده بود پس از محاکمه من دوباره به عناوین اصلی روزنامه های لندن بر گشت. "پدر مهربانی که پسرش را از مرد شرور بد طینت نجات داد!" و همه مردم پدرت را تحسین خواهند کرد و نسبت به من ابراز نفرت... آه...تو مرا نابود کردی.تو شهرت،نبوغ خیره کننده و تحسین برانگیز،هنر،ثروت،خلاقیت و اصالت خانوادگیم،مادرم آن زن بزرگ و دانشمند زمانه خویش که عاشقانه می پرستیدمش و از غم بدنامی من از دنیا رفت و خانواده ام...و آه فرزندانم را از من گرفتی.آری این کلمات را بار ها و بارها بخوان تا غرور و بی قیدی و نفرت کور کننده ات از بین برود تا قلبت نرم شود...سعی کن اشک بریزی چرا که ما زندانیان هر روز اشک می ریزیم تا ثابت کنیم وجود داریم.

 

6. بالاخره یک روز مردم خواهند فهمید که هر جا غم باشد آنجا تقدس وجود دارد.اما رابرت آن بهترین دوستم این موضوع را درک کرده است.در سومین دادگاه محاکمه ام زمانی که میان دو افسر پلیس با سری افکنده در برابر آن جمعیت انبوه منزجر از خویش گام بر می داشتم رابرت در راهروی طولانی دادگاه و در برابر تمام آن جمعیت وحشت بار با لبخندی شیرین کلاهش را از سر برداشت و به من ادای احترام کرد.و من آن زمان به او نگفتم که آن حرکت برای من چه معنایی داشت.نمی دانم آیا او می داند که من تا زمانی که ارواح به فرمان مسیح از گور سر برآورند آن حرکت را به یاد خواهم آورد.نمی دانم که آیا او می داند حرکت او شایسته چیزی بسیار والاتر از یک تشکر رسمی بود...من آن حرکت را در قلبم ذخیره کردم تا هیچگاه فراموش نشود...

 

7. تنها چیزی که بدتر از شکستن قلب فرد دیگری است_چون قلبها برای شکستن آفریده شده اند_ آن چیزی است که قلب فرد را به سنگ تبدیل کند.

 

8. من همچنان مجبورم اندوه پشیمانی و درد ناشی از مرگ مادرم که تنها به خاطر من اتفاق افتاد را بر دوش بکشم.هیچ چیز با مرور زمان تغییر نمیکند تا شاید اندکی دردم کاهش یابد و ترمیم شود.من همچنان مجبورم نامه های تهدید آمیز وکلای همسرم برای جدایی را بپذیرم.من همچنان مجبورم نامه های تهدید آمیز طلبکارانم که روزی نیازمند کمکی اندک از منزلم بودند را بپذیرم.آری...اما من در این چند ماه در بند بودن خود را به گونه ای تربیت نموده ام تا با این غم ها مقابله کنم.با این غم ها و شاید بدتر از آنها نیز می توان سر کنم مگر یک چیز؛غمی که تا بینهایت مرا وادار به گریستن می نماید تا از هوش بروم.فرزندانم با فرآیندی قانونی از من گرفته شده اند.قانون مرا برای سرپرستی فرزندانی که وجودشان از خودم است ناصالح تشخیص داده است.و تنها خدا می داند چقدر درد می کشم ...بدنامی و بی احترامی نسبت به من در مقایسه با این درد هیچ نیست.هنگامی که در حیاط زندان با تعدای دیگر از زندانیان راه می روم به آنها حسادت می ورزم. آنها می دانند که فرزندانشان منتظرشان هستند و پس از آزادی همانند همیشه با آنها مهربان خواهند بود...اما من چه؟ من حتی دیگر هیچگاه اجازه نخواهم یافت کودکانم  را ببینم....من هیچ چیز نداشتم.من نامم،موقعیت و جایگاهم،شادیم،آزادیم و ثروتم را از دست داده بودم.و تنها بچه هایم برایم باقی مانده بودند و آنها ناگهان با قانون از من گرفته شدند و آن چنان ضربه محکمی بر وجودم بود که نمی دانستم چه کنم.تنها به یاد می آورم که به زانو افتادم و اشکریزان گفتم:" حضور یک کودک همچون حضور خداست.و من لیاقت هیچکدام را ندارم."

آنگاه آنقدر گریستم تا از هوش رفتم.یقین دارم  که شگفت زده می شوی اما زمانی که به هوش آمدم بهتر بودم.به نظرم آن لحظه مرا نجات داد.به نظرم در آن لحظه من به عمیق ترین نقطه روحم رسیدم.به نظرم من همواره با غرور دشمنی برای روحم بودم اما در آن لحظه برای همیشه با او دوستی گزیدم...

و بسیاری جملات دیگر ....

 

نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٤ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme