بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

دیروز دقیقا اولین سال تیچر بودن(معلم)من تموم شد!برای کلاس نمینویسم تیچر!آخه مگه تیچر هم کلاس داره؟!!ولی من واقعا معلم نیستم تیچرم!

حالا جدا از شوخی تو این یکسال چه خاطراتی که نداشتم!همه چیز از 25 خرداد پارسال شروع شد که تصمیم گرفتم در آزمون جذب مدرس کانون زبان شرکت کنم.ده تیر تو اون آزمون که حدود 300 شرکت کننده داشت شرکت کردم،حالا بماند که با چه وضعی آزمون دادم!آخه آزمون دقیقا در اون سه هفته ای بود که من سردرد وحشتناکی داشتم اما به خودم گفتم حتی اگه سر جلسه مرحومه هم بشی باید این آزمون رو خوب بدی چون قضیه حیثیتیه!خلاصه بماند که قسمت Listening  امتحان انقدر صدای بلندگو زیاد بود و منم با اون سردردم نزدیک بود حالم به هم بخوره یا اصلا بعضی از سوالها را دو تا میدیدم و...بالاخره برگه رو دادم و اومدم بیرون.با تمام این اوصاف مطمئن بودم قبول می شم!

دو روز بعد از طرف کانون تماس گرفتن و با اعلام قبولی وقت مصاحبه تعیین کردن.از اون جایی که نمره من و یک خانم ارمنی( که الان همکارمه!) دقیقا یکی شده بود و هر دو هم نفرات اول آزمون، باید به عنوان اولین نفرات برای مصاحبه هم حاضر می شدیم!خلاصه با ایشون کلی تعارف رد و بدل کردیم تا اینکه من در تعارفات شکست خوردم! و نفر اول برای مصاحبه  انگلیسی رفتم طبقه هفتم کانون واحد جم!

یه اتاق بزرگ بود...سه تا آقای میان سال هم نشسته بودن پشت یه میز بزرگ!بعدا فهمیدم اونا سه معاون رییس کل کانون زبان ایران هستن!بگذریم که اون روز هم حالم خوب نبود!اما برای چند لحظه همه چیز فراموش شد!خوب باید بگم نامردا بمباران سوالاتی می کردن نمیدونستم به کدوم جواب بدم!یکی راجع به رشته ام پرسید...یکی راجع به علاقه ام به درس دادن..یکی راجع به انگیزه مادی...یکی راجع به علاقه ام به انگلیسی...یکیشون پرسید اگه انقدر اقتصاد دوست داری پس انگلیسی چی!این سوال تمام اعصاب منو به ریخت!حالا بگذریم چقدر خودم رو کنترل کردم که قاطی نکنم!(البته بعدا خود این آقایون در مراسم تحلیف تیچرای برگزیده اعتراف کردن که مخصوصا سوالاتی پرسیدن که تمرکز ذهنی ما رو به هم بزنن تا ببینن صحبت کردن انگلیسی ما تغییر میکنه..لهجه مون هنوز به اون خوبی باقی میمونه یا نه!همه اش فیلمه!).. یکی از سوالاشون راجع به این بود که آخرین کتابی که خوندی  چی بود؟منم خوب پارسال خیلی کتاب از نویسنده های جورواجور خونده بودم اما مگه ذهن منو کسی جز استاد اسکار وایلد(به قول یه دوستم که خودش به اشتباهش در ضد وایلد بودن پی برده؛آقا اسکار وایلد!) پر کرده؟!منم یکی از باشکوه ترین نمایشنامه های ایشون یعنی Lady Windermere’s Fan  رو گفتم...که اتفاقا مقبول افتاد!اون آقا هم این نمایشنامه رو خونده بود و کلی با هم راجع بهش بحث کردیم!همین باعث شد مصاحبه من یه مقدار غیر معمول طولانی بشه!و وقتی رفتم بیرون همه نفرات بعدی که مصاحبه داشتن ریختن سرم که چقدر طول دادن مگه چی پرسیدن؟؟؟!!!

خلاصه گذشت و نتایج مصاحبه در اواخر مرداد اعلام شد و من هم جزو اون 43 نفر که برای مرحله بعدی اعلام شدن بود.از اواخر مرداد تا 3 شهریور یک دوره آموزش تدریس فشرده داشتیم  TTC یا همون Teaching Training Course که بعد از اون باز هم آزمون بود...یعنی دو تا کارشناس حضور داشتن و هم فرد باید به مدت نیم ساعت تمام درس می داد و اونا هم صلاحیتش رو بررسی می کردن.در این بین بقیه داوطلبا هم باید نقش شاگرد رو بازی می کردن...واقعا کار ملال اوری بود!از صبح ساعت 8 تا 7 شب!آخه باید 43 نفر این روند رو طی می کردن.نوبت من که شد چنان فیلمی بازی کردم که در عمرم نکرده بودم!!!

در این بین از اونجایی که واحد جم کانون زبان واقع در خیابون جم(فجر) واحد آقایون هست و تمام کلاسای ما خانومها در اونجا برگزار شد آقایون که نمیتونستن حس فضولی خودشون رو کنترل کنن هر از چند گاهی مزاحمت برای ladies محترم ایجاد میکردن.آخه نمیدونم این موجودات انقدر ندید بدید بودن که یکیشون باید میومد از شیشه بالای در با دوربین گوشی اش عکس می گرفت!!!البته من گمون میکنم اونا فکر میکردن ما هم شاگرد کانونیم که براشون انقدر جالب بود. لابد فکر کرده بودن کانون سنت شکنی کرده و یه واحد مختلط راه انداخته!*ای سطحی نگران کوچیک!*

خلاصه از بین اون افراد نهایتا 25 نفر رسما  روز 3 شهریور تیچر کانون شدن!و من از روز 6 مهر سر کلاس رفتم.هیچ وقت جلسه اول رو فراموش نمیکنم که نزدیک بود سکته کنم.تقریبا زبونم بند اومده بود!آخه یکی نبود بگه برای چی؟خودمم نمیدونم اما ابهت کلاس منو گرفته بود. می ترسیدم نتونم بچه ها رو کنترل کنم.میترسیدم یه چیز غیر قابل پیش بینی پیش بیاد.اما اون جلسه به خوبی و خوشی گذشت.همین طور چند هفته خوب گذشت.تا اینکه یه روز که اعصابم تو دانشگاه بد جور به ریخته بود مستقیم رفتم کانون سر کلاس(البته بخش کودکان بود).از شانس بدم اون روز بچه ها نمیدونم چشون شده بود.کلاس رو گذاشته بودن رو سرشون و من هم که اعصابم داغون هر چی بهشون گفتم ساکت بشن ساکت نشدن و منم نمیدونم انقدر از صبحش بهم فشار اومده بود یه دفعه گریه ام گرفت.واقعا  شاید به نظر بعضی ها خیلی جالبه یه معلم جلوی شاگرداش گریه کنه....چیزی که یکبار برای خودم وقتی شاگرد کانون بودم پیش اومد و یکی از معلما از دست یکی از بچه های واقعا بی ادب(شاید هم بشه گفت بیشعور!) گریه کرد.... اما من اصلا برام مهم نبود عکس العملشون چی میتونه باشه...اما بعد از چند ثانیه دیدم جیک از هیچ کدومشون در نمیاد!همین طور به من خیره شده بودن!ماتشون برده بود!یکشیون بلند شد و گفت خجالت بکشید واقعا که بی ادبید!

چند دقیقه که گذشت گفتم امکان نداره دیگه سر کلاستون بیام!بدون معلم بمونید تا بفهمید...اما دیگه انقدر التماس و ببخشید و غلط کردیم و ...

شاید این بدترین خاطره معلم زبان بودن من باشه...اما به هر حال چیزی که هیچ وقت حتی خیلی خفیف ترش هم تکرار نشد و با کسب تجربه فهمیدم بچه بی ادب رو فقط باید به طرق مختلف تهدید کرد تا مواظب رفتارش باشه....اما شاگردای واقعا گلی هم داشتم...به خصوص در بخش کودکان که واقعا روابط عاطفی تره...تو بزرگسالان روابط خشک تر و رسمیتره...در بخش کودکان بچه هایی بودن که واقعا دوستشون داشتم.مثل پسری به اسم کوروش اون موجود خوشگل کوچولو و شیرین و باهوش و باادب که اگه یه روز سر کلاس نبود نزدیک بود از غصه دق کنم!و انقدر راجع به این بچه برای دوستام حرف زدم که همه به شوخی میگفتن عزیزم این کوروش جون شما شاید به درد نوه تون بخوره!

یا دخترای گلی مثل آیدای مهربون که بعد از 3 ترم هنوز میاد پیشم...یا المیرا خرگوشی خودم...یا پسری به اسم پارسا که واقعا با جنبه بود و هر مثالی که میزدم تا یه ذره خشکی کلاس از بین بره و بچه ها بخندن اصلا ناراحت نمیشد و...

اما از روزایی که Observer   یا بازرس میاد سر کلاس آدم و به درس دادنت نمره میده تا سطح تدریس ترم بعدت معلوم بشه...دو حالت داره.اون روز یا بچه ها بدتر از حالت عادی هستن یا بهتر...چون بدبختانه اونا علیرغم اینکه فکر میکنن اون فرد فقط یه مهمونه اما رفتارشون 180 درجه با روزای معمولی فرق داره....

حرف که خیلی زیاده...اما چیزی که مسلمه تجربه درس دادن واقعا شیرین و بی نظیره...و وقتی میبینم شاگردام لهجه شون کلماتشون رفتارشون درست مثل خودم شده لذت میبرم...لذتی که شاید با هیچ چیز دیگه به دست نیاد..

و قطعا بهترین هدیه مادی که از شاگردام گرفتم کارتی مزین با رزهای بنفشی(نمیدونم از کجا متوجه شده بودن که من شیفته بنفشم!) بود که روش از طرف کل کلاس نوشته بود:

"ستایشگر همچون معلمی هستم که اندیشیدن را به من آموخت،نه اندیشه ها را."

 

نوشته شده در جمعه ٤ شهریور ۱۳۸٤ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme