بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

گاهی چقدر فاصله بین آدم و وبلاگش می افته و این یعنی تو از ثبت لحظه های زندگی عقب موندی!

21 روز پیش بود که سفرم رو شروع کردم...

پسر آمریکایی من رو با ماشین قرمزش به ایستگاه اتوبوس رسوند و موقع خداحافظی بهم گفت امیدوارم دوباره ببینمت...

و من اونجا منتظر اتوبوس برای فرودگاه شیکاگو شدم...من بودم و دو چمدون پر از سوغات و یه کوله پشتی قرمز رنگ...بعد از نیم ساعت انتظار اتوبوس رسید و راننده بعد از چک کردن بلیط ها مسافرا رو به داخل دعوت می کرد...

داشتم شهر رو ترک می کردم...یه دفعه دلم برای تمام موجودات اون تو تنگ شد....

توی مسیر تا شیکاگو آهنگ گوش می دادم،کتاب می خوندم و مسیر رو تماشا می کردم...استرس چیزی از شادی من کم نمی کرد!

بالاخره رسیدیم به فرودگاه و من بعد از گرفتن بردینگ پس اون اطراف می چرخیدم...

رسماً از مرز هوایی آمریکا خارج شدم و منتظر بودم تا نوبت بشه سوار هواپیما بشیم...

خانواده آمریکایی جلوی من در مورد سفر به ترکیه هیجان زده بودن...اون دورتر یه پسر ایرانی که به ظاهر بیزینس من می اومد مرتب با موبایلش صحبت می کرد...بالاخره ساعت 9:20 شب شد و مسافرا کم کم سوار هواپیما می شدن...

نگاهی به آسمون شیکاگو انداختم و منم سوار شدم...دعا می کردم همراهام موجودات جالبی باشن...وقتی به جام رسیدم...دیدم به به ردیف وسط هستم که هیچ بین دو تا آقا هم هستم...طرف راستی بلوند و ساکت بود طرف چپی ظاهراً زن و بچه داشت...

هواپیما بلند شد و پرواز طولانی ما آغازیدن گرفت!

من شروع به ور رفتن با مانیتور رو به روم کردم...یه دنیا فیلم سینمایی یه دنیا آهنگ یه دنیا برنامه تلویزیونی!

مرتب آهنگ گوش می دادم...اما خوب خستگی هم شروع شد!!

تکون نمی شد خورد...اون آقا سمت راستیه که مثل سیخ نشسته بود...آقا سمت چپیه هم مرتب با زن و پسر کوچیکش صحبت می کرد...بعداً فهمیدم پاکستانی الاصله و به ایران هم سفر کرده قبلاً و اسمش هم ریحانه...با هم دوست شدیم!اما گذشت و حوصله ام سر رفت!

تصمیم گرفتم بخوابم...اما نمی شد!

گذشت و مهماندارای ترک غذا سرو کردن...

و این قصه ادامه پیدا کرد تا بالاخره هواپیما بعد از 12 ساعت توی آسمون استانبول چرخید و روی زمین نشست...

من خسته و کوفته پرسان پرسان به قسمت پروازهای ترانسفر رفتم...یه خانم بلوند به دیوار تکیه داده بود مطمئن شدم گیت رو درست ایستادم تا پرواز بعدی برای دوبی رو بگیرم...خانومه امریکایی بود و اونم انگا بدش نمی اومد نزدیک هم باشیم...

بعد از دو ساعت انتظار و منی که مثل دیوانه ها حریصانه می خواستم لپ تاپم رو به اینترنت فرودگاه استانبول وصل کنم تا بلکه نتیجه امتحانی که برام حیاتی بود بگیرم،ناکام از برقراری ارتباط سوار شدیم...دیدم ا! ریحان و خانواده اش هم دارن میرن دوبی!

خوشبختانه تو این پرواز هیچکی کنارم نبود و من کوله پشتیمو گذاشتم کنار دستم...

4.5 ساعت دیگه راه بود تا دوبی...خواستم کمی بخوابم اما نمی شد...

خسته بودم...فکر اینکه ساعت 1:30 صبح می رسیدم دوبی خسته ام می کرد...دلم شور نتیجه امتحانم رو می زد...عقربه های ساعت چرخیدن و هواپیمای ترک روی زمین دوبی نشست...

توی پاسپورت چک هم کنار خانواده ریحان بودم...از پاسپورت چک فرودگاه دوبی متنفرم...چند نفر پسرک عرب با لباس های عربی سفید نشسته بودن...

نوبت من شد،سلام کردم پسرک جواب نداد...بعد از من مثل بقیه عکس انداخت.مهر ورود به دوبی رو زد و من خسته راه افتادم دنبال چمدونام...خوشبختانه اونا رو راحت پیدا کردم...باید از هتل می اومدن دنبالم اما نیومده بودن...من هم هی این ور برو هی اونور برو ساعت داشت می شد 3 صبح!دختری تنها با دو جمدون و یه کوله پشتی و هوای گرم تهوع آور دبی...بالاخره به هتل زنگ زدم که نیومدن دنبال من...طرف اظهار بی اطلاعی کرد و خلاصه من تاکسی گرفتم و بعد از 20 دقیقه رسیدم هتل...هتل خوبی بود و طبقه 26 اتاق گرفتم.

هنوزم دلم شور نتیجه امتحانم رو میزد و ساعت 4 بامداد کولی بازی درآوردم آقا من اینترنت میخوااااام!

بدجنس ها همه چیز رو پول اضافه می گرفتن...ایمیلم رو حریصانه باز کردم!هیچییییییییی نیومده بوددددددددددددددددد!!!!!

و.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی از پنجره هتل بیرون رو نگاه می کردم،همه اش به این فکر می کردم که تو یک جای این شهر مصنوعی پر زرق و برقی...چقدر دلم خواست بهت خبر بدم که من اینجام و همدیگه رو ببینیم اما بارها جلوی خودم رو گرفتم...بذارقصه ما با همون علامت سوال تموم شده باشه...

--------------------------------------------------------------------------------------------

هواپیما که روی آسمون تهران می چرخید تا برای فرود آماده بشه چشمام پر از اشک شد...من اهل شعار نیستم و خیری از خیلی از مردم این مرز و بوم ندیدم...اما انگار چیزی توی خونت،تو رو به این خاک پیوند می ده...

نوشته شده در شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme