بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

صبح شنبه  از خونه تا دانشگاه پياده اومدن اونم وقتی که روز قبلش خيلی خودتو اذيت کرده باشی...نمی دونم عالمی داره.همش تو فکر بودم.به خودم فکر می کردم.اصلا برام مهم نبود اون اطراف چی می گذره...اما ديگران حتی اگه تو خودت باشی هم ولت نمی کنن.يه ابلهی که از کنارم رد می شد بهم گفت "چيه تو فکری خانومي؟!".اگه Etiquette اجتماعی جزو اصول تعريف شده در رفتارهای روزانه ام نبود که هست،مطمئنم با همون کيف کوله پشتی سنگين تر از هميشه ام توی اون مغز خاليش چنان ضربه ای فرود می آوردم که ديگه هوس گفتن چنين چيزی به سرش نزنه.اما بعد به خودم گفتم اين بدبخت،بدبخت تر از حتی اونايه که با شنيدن اين چيزا قند تو دلشون آب ميشه.بذار دلش خوش باشه.حتی ارزش فکر کردن هم نداره.

روحم خسته است.نه!من خسته اش کردم.من اذيتش کردم.تا حالا خيلی اذيتش کردم.تا حالا خيلی بهش ضربه زدم.نمی دونم چرا این دفعه زود خوب نشد.انگار باهام قهر کرده.شايد اين پاييز لعنتی مزيد بر علت باشه.از اين پاييز بی بارون متنفرم...دلم بهار می خواد.دلم بهار می خواد.دلم بنفشه و شب بو و سبزه و ماهی قرمز و ياس و صدای يه دسته پرستو می خواد.دلم دريا می خواد.

تو می گفتی بزرگترين خطا سطحی نگريه.اما چقدر ساده انگار بودی اسکار من!سطحی نگري؟اين مردم اصلا نمی بينن!من  و افرادی مثل من هستيم که بايد تا آخر عمر زجرکش بشيم.آخر عمر؟راستی با اين حساسيت روحی فکر نميکنم حتی تولد سی سالگيم رو هم جشن بگيرم!پس حدود ده سال وقت دارم.لاقل بذار اين روح بدبختت که اسير جسمی مثل تو شده ده سال راحت باشه.بسه يه ذره بذار نفس بکشه.چرا باهاش اينجوری ميکني؟

از داغ غمت هر که دلش سوختنی نيست          از شمع رخت محفلش افروختنی نيست

اسکار!چند دقيقه قلبتو به من قرض می دي؟می خوام يه ذره قلبمو شارژ کنم.يادته گفتی "غم و اندوه اين دنيا بسيار است فرزندانم و هيچ قلبی تاب تحمل اين همه بار را ندارد.".چه درس جالبی به بچه هات دادی.هر چند مطمئنم هيچکس پيامت رو درست نگرفته اما پسری که ۵۶ سال بعد از فوت پدرش با افتخار از پدر به ظاهر بدنامش دفاع کنه حتما چيزی توی اون بشر ديده.حتما محبتی رو با قلبش حس کرده.اما اينا چی می فهمن.اصلا برای چی دارم می نويسم؟برای کسی نمی نويسم.می خوام يه ذره با خودم حرف بزنم بلکه اين روحم دوباره لبخند بزنه!بلکه يه ذره از ناراحتياشو بيرون بريزم.خدايا!توی سايت دانشکده هم راحتم نمی ذارن.يکی پشت سرم داره راجع به طراحی سايت در اروپا  برای ۳-۴ تا بيسواد سخنرانی می کنه.کاش می تونستم ساکتش کنم.يکی نيست بگه برای خودت صحبت کن.نه بلند برای همه.نمی خواد معلومات نم کشيده تو به رخ بقيه بکشی!

امروز دو تا کلاسمون تشکيل نمی شه.برم خونه؟نه!می خوام اينجا باشم.برم کتابخونه و بی خيال همه درس بخونم تا ظهر.بايد يه ذره تمرين بی خيالی کنم.ياد اون دوست به خير که هميشه بهم می گفت چرا انقدر خودتو اذيت می کني؟خدا هم حتی راضی نيست!چقدر دلم می خواست ديروز باهاش حرف بزنم.اونم بعد از تقريبا دو سال!احمقانه به نظر مياد اما فقط می خواستم آروم بشم.ديروز يگی از بدترين روزهای عمرم بود...هر دقيقه اش به اندازه يک سال گذشت.يکسال زجر.برای همين می خواستم باهاش صحبت کنم.مثل دو نفر غريبه که هيچ وقت همديگه رو نمی شناختن.مثل دو روح.چند بار هم فشار روحی  داشت وادارم می کرد.اما با خودم مبارزه کردم.يه نه بزرگ به خودم گفتم و گفتم .خودت، خودتو خوب کن!اين آهنگ ريکی مارتين هم که ديگه فيل رو از پا در مياره بس که غمناکه...و معمولا وقتی خودم حالم بده به اين گوش می دم!

Ricky Martin - Casi Un Bolero

Suenan las campanas de mi mente 
Que tristemente suenan por mi 
En esta casa sin gente 
Que me recuerda tanto, tanto a ti

Esta maldita soledad 
Viene conmigo y conmigo va 
Con tu foto sobre mi piel 
Suena en mi corazon Casi un bolero

Y ojala estuvieras junto a mi esta vez, y muchas mas 
Y ojala te viera junto a mi otra vez y muchas mas 
La tristeza que te canto 
Se la va llevando el viento

Ahora que te busco me arrepiento 
No se porque te deje marchar 
Nunca te dije te quiero 
No lo podias adivinar

Con tu recuerdo siempre 
Como un fantasma que no se va 
Pongo tu foto sobre mi piel 
Suena en mi corazon Casi un bolero

Y ojala estuvieras...

La tristeza que te canto 
Se la va levando el viento

و بعد از ظهر بود که اون چيزی که باعث ناراحتيم بود از بين رفت. اما بعدش يه دفعه مثل يه نفر که تازه يه باری رو از دوشش برداشتن و تازه فهميده چه بار سنگينی بوده تا دلم خواست گريه کردم و  واقعا آروم شدم...

چه خوب شد اينا رو نوشتم.روحم داره باهام آشتی می کنه!دوباره کم کم داره لبخند می زنه...ديگه اذيتت نميکنم روح خوبم!لااقل تا روز تولدم!يه مرخصی سه ماهه می خوام بهت بدم.آروم باش.ديگه نمی خواد نگران باشی.تو الان بايد بهم کمک کنی که سريع چيز ياد بگيری.تند و تند.درسا رو...قبلا هم ثابت کردی که سرعتت تو يادگيری درسا خيلی بيشتر از اوناييه که خيلی بيشتر درس می خونن!اينو  بازم ثابت کن!به همه!راستی اسکار خوبم ميشه يه ذره از IQت رو هم به من قرض بدی!البته IQ خودم هم بالاست ها!تا حالا دو بار تست دادم يکيش ۱۴۰ شده يکيش ۱۳۵.اما اگه مثل تو که هر کتاب رو تو ۲۰ دقيقه می خوندی و کامل تعريف می کردی بشم،می دونی چند بار می تونم تو اين ۲-۳ ماه درسامو دوره کنم؟!!

اسکار!فکر کنم بدبختت کردم انقدر روحتو احضار کردم!تو هم آروم باش. چون من دوباره خوب شدم!

*طی نوشتن اين متن چه حالات روحی که بر من نگذشت.اشک،غم،بی تابی و... اما مطمئنا ديگه نه تلخی هست نه نا اميدی.من ادامه می دم!راهم درسته پس!فقط بايد قوی و قويتر بشم.من بهاريم و بايد بهاری بمونم.يک فروردينی ناب.۳-۴ تا از دوستام در اين بين اومدن بهم خبر تشکيل نشدن يکی از کلاسها رو به دليل شرکت استادمون در اجلاس سازمان تجارت جهانی در هنگ کنگ بدن منم با چشمای پر از اشک لبخند زدم.اونها هم بالاخره نفهميدن من خوشحالم يا ناراحت!

*رفتم کتابخونه تا هر کتابو تو ۲۰ دقيقه بخونم!

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme