بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

زمانی که کمتر از سی سال داشتم و با آندره ژید در پاریس قدم می زدم من مظهر مادی گرایی و او مظهر متافیزیک و ماورالطبیعه بود.او برایم از ماورالطبیعه می گفت و من هم پاسخ می دادم من مذهب را  نه به این خاطر که از جانب خدا فرستاده شده بلکه به دلیل اینکه منطقش را با منطقم توضیح می دهم، می پذیرم. من به او گفتم:"می خواهم در باغ دنیا بدوم و از تمام میوه های آن بچینم و آنها را بچشم!من نیمه تاریک باغ را ندیده بودم.من از همنشینی با اشرافیان و لردها و نزدیکان ملکه خسته بودم.دلم بی تاب بود تا نیمه تاریک باغ را ببیند.دلم هوای همنشینی با بینوایان و درماندگان جامعه  را داشت و من از مادی گرایی عبور کردم  . باقی ماندن من در آن قسمت باغ به همان میزان برایم کشنده بود که ماندن بینوایان در بینوایی...من باید عبور می کردم.عبور من از آن زندگی به مانند جنگ با ببری خشمگین، مهلک و خطرناک بود اما من از کودکی از خطر کردن لذت می بردم.در اینکه یک فرد هیچ عمل نادرستی انجام ندهد شاید به ظاهر مسئله ای وجود نداشته باشد اما یقینا فردی که مرتکب هیچ اشتباهی نمی شود ،راه نادرستی را دنبال می کند. من نیز مانند آنانی بودم که برای متفاوت بودن متولد شدم.و متفاوت بودن به معنای پیمودن راه های نوین است و هر راه نوین در برگیرنده اشتباهاتیست که اکنون بسیاری برای تسکینم به من پیشنهاد می دهند که گذشته پرشکوه خود را به دست فراموشی بسپارم.اما این امر گناهی کمتر از انکار روحم نیست.من تمام این وقایع را به عنوان جزئی تفکیک ناپذیر از تکامل شخصیتیم می پذیرم.من باید عبور می کردم..."

اسکار وایلد---De Profundis

 

 

این جمله یکی از جمله هایی است که باعث تغییر من هم شد:

" من باید عبور می کردم!"

 “I had to pass on”

البته من مثل او مادی گرا نبودم اما...

 

بحث من دیگه این نیست.حرف من اینه که هر از چند گاهی باید جرات تغییر به خود داد.حتی اگه این تغییر بهای سنگینی داشته باشه.حتی اگه مجبور بشیم تمام عقاید خودمون رو تغییر بدیم.این شجاعت می خواد.من این جرات رو به خودم دادم.من خیلی تغییر کردم.ابعادش هم بسیار وسیعه.و از این بابت بسیار خوشحالم.زندگی برای خودم خیلی زیباتر شده اما از بعد اجتماعی مثل فردی شدم که شاید چشمش به روی حقایق تلخی باز شده که نور خیره کننده اش هر چشمی رو آزار می ده...نوری که شاید توسط همه دیده نشه.

و من برای باقی موندن در راهم که راه نویی هم هست باز هم باید تغییر کنم.وگرنه خیلی زودتر از اونی که باید،نابود میشم و این یعنی محروم کردن خودم از تکامل روحی.

من که معنی سطحی نگری رو درک کردم خودم باید بفهمم که من لااقل از دید خودم تکراری شده بودم!و تکرار یعنی معمولی شدن و معمولی شدن یعنی مرگ تدریجی برای فردی که برای متفاوت بودن متولد شده.

من باید عبور می کردم و کردم!من شنبه هفته پیش عبور کردم.به خودم گفتم با همه نمیشه به یه زبون حرف زد.من از متن های وایلد خیلی چیزها یاد گرفتم برای اینکه قلمش شبیه قلم خودمه برای اینکه تک  تک احساساتش رو درک کردم.چه زمانی که فرد گرا و خود خواه و مغرور و مادی گرا بود و چه زمانی که لطیفتر از یک قطره شبنم شده بود...تمام ابعاد وجودش رو درک کردم.برای اینکه خیلی وقت پیش از شناختن اون داستانی شبیه به مقطعی از زندگی اون نوشته بودم..اما این در مورد همه صدق نمی کنه.من اگه ادعا می کنم که می فهمم هنرم اینه با خلاقیت به زبون بقیه تبدیل کنم و از اون طریق باعث بشم اونها هم از حقیقت بهره ببرن نه اینکه روی مسئله ای تاکید کنم که شاید برای بعضی ها یک سری کلمات گنگ و نامفهوم باشه.نه!میشه بهترین بود.میشه دیگران رو بیدار کرد و شاد بود. برای افرادی که درک می کنند با بیان سنگین و برای افرادی که نه با بیان ساده تر میشه حقایق رو بیان کرد.من با آزار روحم جز خستگی و اتلاف وقت خودم و اذیت دیگران کاری از پیش نمی بردم.من باز هم تغییر کردم..من بر خلاف وایلد می خوام از تمام میوه های خوب دنیا بچینم...اونها رو گلچین کنم و بچشم.من اقتصاد خوندم!و اقتصاد یعنی علم انتخاب...یعنی تماما هزینه-فایده...یعنی هر عملی که انجام میدی هزینه ها و فایده های کوتاه مدت و بلند مدتش رو به سرعت باد در ذهنت بیاری و انتخاب کنی...و تو چه می دانی اقتصاد چیست!(البته حتما زمانی که فرصت کافی پیدا کنم با تمرکز پست اقتصادیم رو ادامه میدم!)و همیشه برای تغییر احتیاج به یک جرقه دارم که جرقه این بار رو يک دوست شاید نا خواسته زد!شاید این منو یاد جان نش می ندازه که ایده بزرگش تو کافه دانشکده و زمانی که دختری قصد جلب نظرش رو داشت به ذهنش خطور کرد!راستی همیشه ایده های بزرگ زمانی که هیچ آمادگی برای پذیرششون نداریم به ذهن خطور می کنن!و امروز یکی از اساتید که باهاشون بحثهای طولانی و مفصلی سر مسائل اقتصادی و سیاسی و اعتقادی روز انجام می دم بهم نکته ای رو گوشزد کرد که مهر تاییدی برای این عقایدم زد..ایشون گفت:"من با هیچکس تعارف ندارم و این رو صادقانه از من بشنو.قدر و ارزش بالای خودت و امثال خودت رو بدون و هیچوقت نذار به اجبار تو فرآیندهای علمی-اجتماعی هضم بشی.چیزی که متاسفانه تو جامعه ما بسیار متداول شده."

 

و صحبت این استاد گرامی یعنی:"تغییر دینامیک است نه استاتیک!"

 

*اين تغيير رو در من خواهيد ديد.*

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme