بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

با یک دعا شروع می کنم.*خدایا در این شب بزرگ،از تو میخواهم که مرا هیچگاه از درگاهت نرانی چرا که پناهگاه راستینی جز آن ندارم...*

انگار همین دیروز بود که با یکی از همکارام که روز تولدش مصادف با کریسمس بود شوخی می کردم و بهش می گفتم ندای مقدس!یکسال گذشت!

 

باز هم کریسمس از راه اومد و اون رویاهای من در این شب رو با خودش آورد.من این شب رو به اندازه عید نوروز خودمون شاید یه جور ایی بیشتر دوست دارم و از بچگی آرزو داشتم این شب رو در جمع یک خانواده مسیحی خارجی جشن می گرفتم.درخت کاج رو تزیین می کردم ...هدیه می دادم،هدیه می گرفتم و برای شروع سال نو در تکاپو بودم.

من دوستای ارمنی زیادی داشتم.آرپی،تالین،کاترین،نینت،ژیزت،روبینا،ژوانیتا و... و علیرغم اینکه تا حالا چند بار برای شرکت در مراسم این شب به باشگاه آرارت دعوت شدم،خودم قبول نکردم چون به نظرم حتی فضای این جشن در ایران(که البته  به روایت ارامنه گریگوری شب ششم ژانویه برگزار میشه و به همین خاطر هم روز اول ژانویه رو روز اول سال نو قرار دادن که فاصله کریسمس از هر دو روایت برابر باشه) با یه کشور خارجی کاملا متفاوته...بچه های ارمنی تو ایران فقط باید دلشون رو به کارتون اسکروچ خسیس خوش کنن!که البته از همینجا برای همه این دوستام که همگی از صادق ترین و بی ریا ترین و پاک ترین دوستام بودن آرزوی موفقیت سلامتی و شادی می کنم و البته امیدوارم روزه بدون گوشت بهشون خوش بگذره!

 

و اما کریسمس رویایی من شبیه که بعد از کلی فعالیت کاری و علمی،خسته از جنب و جوش های روزانه،می خوای یک هفته رو راحت بگذرونی و شروع این هفته با کریسمسه.خونه ویلایی دو طبقه با نمای سفید و تراس های بزرگ تزیین شده.درختای کاج در فضای باز روبروی خونه تزیین شده با چراغ ها و وسایل تزیینی زیبا...اگر برف اومده باشه که این صحنه تکمیله!می ری داخل منزل ،یه مهمونی کوچیک با خونواده یا چند تا دوست صمیمی  یا هر کسی که برات مهمه ترتیب می دی و تا نیمه های شب بیدار می مونی و از بودنت و تعطیلاتت لذت می بری.نه دغدغه پذیرایی از مهمونهای ناخونده رو داری نه دید و بازدیدهای اجباری و نه تغییر دکوراسیون به خاطر چشم و هم چشمی با دیگران...

نیمه های شب که دوستات بعد از کلی گپ و گفت صمیمانه و جالب ازت خداحافظی می کنن و میرن،اگه تنها می مونی تنها و اگه نه با هر کس که همراهت می مونه می ری به Central park...ساعت از 1 صبح گذشته خیابونها خلوت تر شدن اما باز هم به نسبت شب های معمولی هنوز ازدحام برقراره...آروم قدم بر می داری.اگه صدای قدم هات رو روی برف تازه باریده شده می شنوی،چشماتو می بندی تا سکوت باعث آرامش بیشتر بشه.کم کم از کنار دریاچه بزرگ یخ زده و درختای کوچیک می گذری و به درخت کاج بزرگ و مرکزی می رسی.اطراف درخت اونقدر نورانیه که دیگه شب رو حس نمی کنی...برای چند لحظه احساس آرامش می کنی،احساس بودن و برای ادامه دادن نیرو می گیری.امشب شبیه که مسیح متولد شده .چه تفاوتی می کنه که چه دینی داشته باشی؟میلاد هر انسان بزرگ ارزشمنده...برای چند لحظه تمام گذشته و آینده از جلوی چشمات عبور می کنن و تو رو در زمان حال تنها می ذارن...دونه های سفید برف از آسمون شروع به باریدن می کنن...نفس عمیقی می کشی و دست همراهت رو می گیری تا هر دو در تاریکی پارک قدم زنان ،بر گردید...اون شب می گذره...

صبح از خواب بیدار می شی و به فرودگاه می ری تا تعطیلاتت رو در یک منطقه ساحلی گرمتر بگذرونی...انواع استفاده از تعطیلات!پیاده روی یا jogging  موقع طلوع آفتاب و کنار دریا...کوهنوردی...دوچرخه سواری ساحلی...و اونوقت آروم گرفتن تو یه آلاچیق و خیره شدن به عظمت دریا...آوردن افکارت روی کاغذ و....آرامش رو معنا می کنی و انرژی می گیری...برای ادامه زندگی آماده می شی...با نیروی جدید و ذخیره ای غنی تر...و چقدر صحبت کردن راجع به زیباترین چیزها و قدم زدن کنار دریا موقع طلوع آفتاب دلپذیره...

هوا ابری میشه...بادی از جانب دریا به صورتت می وزه و کم کم قطره های بارون هم اون وزش باد رو همراهی می کنن.به اطرافت نگاهی میندازی...تا دور دست کسی دیده نمیشه چون همه برای پیدا کردن سر پناه به داخل ساختمون ها پناه بردن!اما چه سطحی نگرن!تازه هوا زیبا شده...تازه معنی زندگی تو این هوا جریان پیدا کرده!دستت رو زیر قطره های بارون می بری ...امواج هم خیال بازی دارن...تو به سمت اونها میدوی و زمانی که به طرفت هجوم میارن ازشون فرار میکنی...اونقدر زیر بارون می دوی که خسته اما شاد و تازه نفس یه گوشه می افتی!یه فکر تازه به سرت میزنه!برنامه ای برای تعطیلات بعد داری!یه تعطیلات عجیب و متفاوت!مثلا قدم زدن رو دیوار چین از اول تا آخر!مسافرت دریایی مثلا از نیویورک تا لیورپول!گشتن هر اینچ دریاچه Lochness اسکاتلند برای دیدن اینکه ایا واقعا موجودی به اسم هیولای Lochness توش وجود داره یا نه!یا یه شب تا صبح تو خیابونهای پاریس راه رفتن!یا تماشای قشنگترین مناظر طبيعی دنیا بر فراز آلپ! یا مسافرت از chunnel بین فرانسه و انگلیس یا مسافرت از زیر آب بین سنگاپور و مالزی!يا ديدن جاهای مختلف هند...رفتن به پايين ترين حفره های اهرام ثلاثه...يا تماشای والها موقع غروب افتاب در سواحل اورگان...و...

یه دفعه به خودت می آیی و میگی!این تعطیلات من چقدر معمولی و ساده است!باید بعد از برگشتن خودم رو با نشاط برای تعطیلات رویاییم آماده کنم!فکر کنم باید برگردم!اگه هنوز همراهی برای خودت باقی گذاشته باشی که يقينا بايد خودشم يه جورايی مثل خودت باشه! دیگه حتی به خودش زحمت نمی ده  و چشماش از حيرت گرد نميشه که بگه :"ما فقط یک روزه که اینجاییم!"

چون تو هنوز در مرحله انتخاب بهترين تعطيلاتی تا بتونی زمان کافی رو اونجا بگذرونی!

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ دی ۱۳۸٤ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme