بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

دو سال پیش وقتی یک دوست گوش دادن به Sting  رو بهم پیشنهاد می داد برام جالب نبود...

اون موقع شاید هنوز خودم رو پیدا نکرده بودم...شاید همیشه اول وقتی پیشنهادی بهم میشد اگه نسبت به طرف احساس برتری می کردم حتی به حرفش  کوچکترین توجهی هم نمی کردم.

چه موجود مغروری بودم!چه نفرت انگیز! اما به فاصله چند ماه سه ضربه روحی خوردم.یکی از یکی دردناکتر...سومیش هم سردرد وحشتناک سه هفته ای بود که می خواست بهم بفهمونه اگه هر کس هم باشی هیچکس و هیچ چیز نیستی!

توی اون سه هفته کارم شده بود تو سایتهای مختلف دنبال علائم تومور مغزی بگردم!فکر کنم تمام سایتهای انگلیسی در این زمینه رو خوندم!می ترسیدم برمMRI و واقعاً دردناک  بود...اینکه فکر کنی فقط چند ماه دیگه زنده ای و هنوز اونی نیستی که باید باشی! دیگه اون کسی که صبورانه نازتو می کشید و آخر با غرورت نابودش کردی  و رفت هم نیست که برای مردنت گریه کنه!و تو تنها خواهی مرد!

چه حسی بود...تو خیابون با حسرت به دیگران نگاه می کردی!از خنده های دیگران به گریه می افتادی!

و به خدا می گفتی خدایا من فقط یه فرصت می خوام!بهم فرصت بده همین!

 

و جالبیش هم این بود که توی همین سه هفته حتی یک تلفن هم از هیچ دوستی نداشتم!احساس تنهایی ویرانگری بود!مرداد ماه بود و من رفتم بعضی از نمره های با تاخیر رو ببینم گریه ام گرفت!به حدی که گفتم یعنی حتی جشن فارغ التحصیلیم رو هم نمیبینم؟این انصافه؟

 

 اسکار وایلد چه زیبا گفته بود...اون می گفت:" نامهربانی با شخصیت من با روحم هیچ تناسبی نداشت و من 40 سال نقش بازی کردم!40 سال نقش یک موجود مغرور!اما نتوانستم ادامه دهم چون نامهربانی با روح من بیگانه بود...اما آن زمان دیگر خیلی دیر بود...آن زمان دیگر هیچکس مرا باور نکرد...جامعه تنها به نابودی مطلق من راضی شد...من اشتباه کرده بودم....اما به اشتباه خود پی برده و پشیمان بودم...قصد جبرانش را داشتم اما جامعه مرا نبخشید...زمانی که از همیشه مهربانتر بودم مرا نابود کرد...جامعه همه را می بخشد جز نابغه اش را."

 

 

این جملاتش بود که من رو تا مرز نابودی کشوند!من هم مثل اون نقش بازی می کردم!نقش غرور!شاید این نقش از بچگی تو وجودم شکل گرفته بود...البته هیچکس تو وجود من نیست تا من رو بشناسه و طبیعیه که برداشتی که از شخصیت هر فرد میشه به گفتار و کردارشه....و شاید من خیلی خیلی بهتر از چیزی باشم که به نظر می رسم...اما خیلی خوشحالم که اون آدم دو سال پیش نیستم...خوشحالم که تمام این اتفاقات تلخ باعث شد تا من چندین مرحله از لحاظ شخصیتی به جلو پیش برم....من فرق غرور و اعتماد به نفس رو درک کردم و...زمانی که این آهنگ رو گوش می دادم یکباره تمام این خاطرات از ذهنم عبور کرد...

تو این خاطرات هیچکس جز خودم...من قدیم و من جدید وجود نداشت...چون یادآور زمانی بود که به شدت تنها بودم....اما الان و امسال...معنای زندگی واقعی رو درک کردم و و ...

 

A Thousand Years

Sting

 

 

 

 

A thousand years, a thousand more,
A thousand times a million doors to eternity
I may have lived a thousand lives, a thousand times
An endless turning stairway climbs
To a tower of souls
If it takes another thousand years, a thousand wars,
The towers rise to numberless floors in space
I could shed another million tears, a million breaths,
A million names but only one truth to face

A million roads, a million fears
A million suns, ten million years of uncertainty
I could speak a million lies, a million songs,
A million rights, a million wrongs in this balance of time
But if there was a single truth, a single light
A single thought, a singular touch of grace
Then following this single point , this single flame,
The single haunted memory of your face

I still love you
I still want you
A thousand times the mysteries unfold themselves
Like galaxies in my head

 I may be numberless, I may be innocent
I may know many things, I may be ignorant
Or I could ride with kings and conquer many lands
Or win this world at cards and let it slip my hands
I could be cannon food, destroyed a thousand times
Reborn as fortune’s child to judge another’s crimes
Or wear this pilgrim’s cloak, or be a common thief
I’ve kept this single faith, I have but one belief


I still love you
I still want you
A thousand times the mysteries unfold themselves
Like galaxies in my head
On and on the mysteries unwind themselves
Eternities still unsaid
’til you love me

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme