بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

دیروز به صورت اتفاقی توی اتوبوس با یک آقایی آشنا شدم که از اون businessman های خفن آمریکایی پولدار بود...نمی دونم قیافه من مهربون می زد یا هرچی سر صحبت رو باز کرد...

چهره اش خیلی در هم برهم و ناراحت بود...خلاصه به من گفت که افتخار می دم باهشون یه قهوه بخوریم؟منم دیدم ظاهراً از این عوضیا نیست گفتم باشه!

شروع کرد به درد دل که با دوست دخترش بعد از 8 سال تازه به هم زده و به خاطر فشار روانی ایجاد شده مجبور شده ایالت تکزاس رو ترک کنه و بیاد اینجا پیش پدر و مادرش برای مدتی...الان هم بیکاره هم احساساتش جریجه دار شده...

از اون آدمایی بود که برای تحصیلات ارزشی قائل نبود و به در می گفت دیوار بشنوه که بابا جان دکترا می خوای بگیری بذار در کوزه آبشو بخور باید کار بلد بود!!!

خلاصه گفت و هی پولش رو به رخ من کشید که آی می خوام دو تا خونه 5 میلیون دلاری بخرم...منم که فکر کنم قسمت دریافت سیگنال های مغزم تعطیل بود اون موقع نگرفتم درست منظورشو...اما الان یه چیزایی دستگیرم می شه لبخند

خلاصه 45 دقیقه اینا صحبت کردیم منم که کلی حوصله ام سر رفته بود گفتم من می رم خونه...اونم گفت میره یه آبجو بگیره از من پرسید من نمی خوام؟گفتم نه...

گفت یعنی هیچ وقت الکل نمی خوری؟گفتم نه...گفت سیگار؟گفتم نه.

گفت : پس دختر خوبی هستی.

گفتم: تا خوب رو چی تعریف کرد.

گفت: این دور و بر فردی با این ویژگی ها فرشته است.

ادامه داد : مرسی که مثل یک تراپیست به حرفام گوش دادی.شاید دوباره همدیگه رو دیدیم.

لبخندی زدم و دور شدم.

توی راه داشتم فکر می کردم که علیرغم اینکه پول توی زندگی خیلی مهمه اما واقعاً برای آدم شادی نمیاره...ضمن اینکه امکان نداره فردی به صرف پول و قیافه دل من رو به دست بیاره...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme