بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

مقدمه

 

یکی از بحث برانگیزترین آثار  وایلد داستان "تصویر دارین گری" هست.که بسیاری اعتقاد دارند که دارین گری در واقع تصویر مجازی از Bosie ست و وایلد هم کسی جز لرد هری هنری نیست.علیرغم اینکه معتقدم مسلمه هر نویسنده ای تا حدودی از شخصیت خودش  رو تو داستان قرار می ده اما با نفس تطبیق دقیق بین شخصیتها و نویسنده  کاملا مخالفم...و جالب اینجاست که بخش عمده ای از مدارکی که در دادگاه بر علیه وایلد مطرح کردن از همین داستان گرفته شده...جمله ای مثل " من هیچگاه در تمام زندگیم به هیچ زنی علاقمند نبوده ام." یا جمله ای مثل " من می توانم با هر چیز مقابله کنم مگر وسوسه." که البته دادگاه تمام این مدارک رو باطل و غیر منطقی اعلام کرد به علاوه اینکه خیلی از مدافعین وایلد به عشق اون نسبت به همسر و دو فرزندش اشاره می کنن و معتقدند تنها درگیری نابود کننده وایلد با لرد کویینزبری باعث شد تا اون کمی از اونها فاصله بگیره و خود وایلد هم میگه :" زمانی که پس از ده سال زندگی مشترک با کانستنس برای اولین بار سرش فریاد کشیدم با چشمانی حیرت زده چند دقیقه به چشمانم خیره شد و سپس  اشک ریزان از من دور شد...زیرا او به خوبی می دانست که طبیعت من با خشونت بیگانه است و می بایست اتفاق بسیار بدی آن خشونت را پدید آورده باشد..."  جدای از این بحثها...

 

پارسال تا 10 صفحه اول داستان جذب نمی شدم و برام عجیب بود چون داستانهای وایلد اصولا بدجور مجذوبم می کنه!به خصوص که تو ارکات خیلیها خوندن این داستان رو شدیدا پیشنهاد می دادن.

پس تصمصم گرفتم حتی اگه برام یه کم خسته کننده بود هم ادامه بدم!

و اتفاقا دقیقا بعد از اون ده صفحه داستان شروع شد!نبوغ وایلد، بازی با کلماتش...پارادوکسهاش! شروع شد!جمله هایی که چندین بار می خوندم و حیرت زده می شدم که چقدر جالب و شگفت آور بودن!
قدرت توصیف وایلد وصف ناپذیره!(البته حتما باید متونش رو به انگلیسی خوند!) و خودش خطاب به مترجم یکی از کارهاش میگه:"ای کاش می دانستی که پس خواندن ترجمه اثرم چه اندوهی بر قلبم نشست!"

 

قصد ندارم تمام داستان "تصویر دارین گری " رو اینجا بگم اما یه خلاصه کوچیک و بخشی از اون رو میارم تا اگه کسی خواست بعدا مطالعه کنه.

 

داستان راجع به پسر بیست ساله فوق العاده زیبایی به نام "دارین گری" هست.دارین از اقشار ثروتمند جامعه بوده و با مرد حدوداً سی  ساله ای به نام   Basilدوست بوده.دارین هر روز عصر به دیدن Basil می رفته و اون هم که یک نقاش بوده در کنار دارین ،نقاشی می کرده.تا اینکه یک روز دارین مدل Basil میشه تا از روش یک پرتره یا تصویر بکشه. دارین در اون تصویر به صورت یک پسر زیبای معصوم کشیده میشه.

و یک روز Lord Harry Henry که از دوستان Basil(بسیل) بوده به دیدن بسیل میاد و با دیدن تابلوی نقاشی از یک پسر زیبا شگفت زده میشه!و از بسیل می پرسه که این پسر که بی شباهت به آدونیس نیست چه کسیه؟

بسیل اول موضوع رو پنهان می کنه اما بعد همه چیز رو راجع به دارین به لرد هنری می گه و قرار میشه یک روز که دارین برای دیدن بسیل میاد لرد هنری هم حضور داشته باشه تا اون رو ببینه.

و لرد هنری با دیدن دارین شگفت زده میشه!زیبایی خیره کننده اون و بی گناهی و معصومیتش لرد هنری رو جذب می کنه.لرد هنری حدوداً سی ساله و متاهل بوده اما به قول خودش زمانی که با همسرش به صحبت می نشسته به ماجراهای شنیدنی همسرش با دوستانش گوش می داده و خودش هم راجع به بسیل و سایر دوستانش به همسرش می گفته و اونها حتی یک خاطره مشترک هم نداشتن و همین فاصله بین اونها رو بیشتر می کرده...و مرتبا به بسیل و دارین پیشنهاد می کرده که هیچ وقت به هیچ زنی اعتماد نکنن.اون از عقاید ماتریالیستی خودش برای دارین جوون می گه و دارین که هنوز تو دوران رمانتیسم بوده عقاید لرد هنری رو با عقاید خودش می سنجه و به فکر فرو میره!به خودش میگه که من به زودی پیر خواهم شد از زیبایی ظاهر برام چیزی باقی نخواهد موند و دنیای حکمرانی من هم عمرش به سر خواهد اومد...ای کاش هیچ وقت پیر نشم...ای کاش هیچ وقت صورتم طراوت و زیباییش رو از دست نده....لرد هنری هم مرتبا این عقیده رو در ذهن دارین فرو می کرده که دنیا جز ظاهر چیزی نیست و ماورالطبیعه خواب و خیالی بیش نیست و اون باید سعی کنه از دوران جوونی و زیباییش نهایت استفاده رو بکنه!

 

یک شب دارین اتفاقی از محله فقیر نشینی در لندن عبور می کرده که چشمش به یک سالن نمایش می خوره و حس کنجکاویش باعث می شه وارد اون سالن بشه....یکی از نمایشهای شکسپیر در حال اجرا بوده...اواسط نمایش نگاهش به نگاه هنرپیشه نقش Juliet   که دختری 16-17 ساله بسیار زیبایی بوده گره می خوره....دختر برای لحظه ای به زیبایی دارین خیره می شه...به علاوه اینکه سر و وضع دارین،لباسهاش و ظاهرش به هیچ وجه به سایر تماشاگران شباهتی نداشته...دارین مبهوت می شه.نه به خاطر داستان و نمایش بلکه با دیدن دختر اشک ریزان از سالن خارج می شه...

{ادامه دارد}

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme