بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

نمی دونم...

گاهی اوقات دلم می گیره از اینکه چطور یه چیزایی خوب پیش نمی ره در حالیکه می تونه خیلی راحت خوب پیش بره...شاید هم راحت نیست...نمی دونم...

ابنو می دونم که یه شب حدود یک ماه پیش وقتی حالم خیلی بد بود یه آدم که قبلاً فقط یک بار همدیگه رو دیده بودیم توی چت جیمیل نمایان شد و با یه دنیا انرژی،چشم های پر از اشک من رو تبدیل به لبخند کرد.بعد از اون تقریباً هر روز حرف زدیم...

و یه شب شنبه درست قبل از بهار مثل یه جنتلمن اومد دنبالم...اولین بار بود با یه پسر آمریکایی بیرون می رفتم.هم برای من هم برای اون جالب بود...قبلش پیش خودم می گفتم این آدم فقط برای دوستی ساده مناسبه...اما به محض اینکه توی ماشینش نشستم و نگاه هامون به هم گره خورد  به دلم نشست.

گفتیم و خندیدیم تا به رزرویشن خودمون توی یه رستوران ایتالیایی رسیدیم.راس ساعت 7:30 شب.چقدر به خودم رسیده بودم...دامن مشکی با ساپورت مشکی...بوت پاشنه بلند با موهای سشوار کشیده و ناخن های لاک زده.عین حنتلمن ها در ماشینو برام باز کرد دستمو گرفت پیاده شم...توی رستوران راجع به ایران حرف زدیم،راجع به آمریکا...راجع به اسلام و مسیحیت...راجع به من راجع به اون...

واقعاً مثل رویاهایی بود که از بچگی توی ذهنم داشتم...لحظه به لحظه اجرا می شد.آدم مقابلم همون ویژگی های شخصیتی داشت که همیشه می خواستم...

بعد از رستوران واقعاً مثل یک جنتلمن و یک لیدی کمی بیرون رستوران قدم زدیم و وارد کتاب فروشی Barnes and Nobel  شدیم...چون می دونست من عاشق اسکار وایلدم بی مقدمه رفتیم اونجا...نگاهی به کتاب ها انداختیم...و بعد قدم زنان به سمت یه کافه اسپانیایی رفتیم تا بستنی بخوریم...

بعد از بستنی و یه دنیا مکالمه هوشمندانه باز هم من رو مثل یه لیدی به دم آپارتمانم رسوند و ابراز علاقه فراوان که این دیدار تازه بشه...

اما زیبایی اون شب تا امروز تکرار نشد و شاید هم هیچ وقت نشه...فهمیدم اون پسر باهوش دچار افسردگی مضمنه و متاسفانه گاهی علیرغم میلمون با هم دعوا هم کردیم...امشب خیلی دلم برای اون شب تنگ شد...

هییییی....

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme