بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

این اولین پست درج شده توسط خانوم خوشگله (لپ تاپ جدیدم) می باشد.

یعنی چقدر جیگره این عشقم :)

یعنی من آدم بشو نیستم...تا ساعت 10:30 توی آفیس داشتم مقاله می نوشتم.بعد در اومدم دیدم هیچ اتوبوسی نیست.باز به سرم زد پیاده برم خونه ولی خوب یه کمی دیر بود دیگه!یه کمی ترسیدم به خصوص وقتی یه سیاهپوسته ازم پول خواست.سریع تر راه رفتم تا رسیدم به یه ایستگاه که دو تا پسر توش وایستاده بودن.

البته یکی نشسته بود یکی وایساده بود.نشسته هه یه کوله پشتی داشت از توش آب جو در میاورد می خورد.وایسادهه شروع کردن به حرف زدن با من و بد و بیراه گفتن به اتوبوس که نمیاد!گفتم می ترسم پیاده برم بقیه راهو!

اونی که نشسته بود می گفت نگران نباش ما مواظبتیم اگر کسی اومد من مشت می زنم توی صورتش...خندم گرفت.

هر دوتاشون بامزه بودن...تا اینکه اتوبوس اومد و سوار شدیم...پسر نیمکتیه منو تو نور اتوبوس خوب برانداز نمود و من نیز ...به چه خوش تیپ نیشخند یعنی موقع پیاده شدنم دو بار بهم گفت شب خوبی داشته باشی.

یعنی اگه یه بار دیگه گقته بود باهاش دوست می شدم.همینه دیگه آدم نمی شم.دل نیست که پروانه است!!! خنده

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme