بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

دارین متحول و متاثر از سالن خارج میشه...صورت دختر...صداش در گوشش می پیچه...در نظر اون دختر از بزرگترین هنرپیشه های زن لندن جذّاب تر ، زیباتر و با استعدادتر بوده و از اون شب به بعد تمام عصرها برای دیدن دختر به سالن نمایش می رفته و دختر هم حین ورود به صحنه فقط به دنبال دارین می گشته...

تا اینکه یک روز بعد از اجرای نمایش دارین به پشت صحنه می ره تا دختر رو از نزدیک ببینه و همین باعث میشه که عشق در هر دوی اونها تثبیت بشه.دختر که سایبل نام داشته دارین رو Prince Charming صدا می زده و بعد از دیدار نزدیک با دارین، هیجان زده به خونه محقرشون میره و با هیجان به مادرش میگه که یک مرد جوان زیبا که از نظر ثروت و شخصیت و ظاهر هیچ کاستی نداره شیفته اون شده...به مادرش میگه که اون مرد یا پسر جوون بهش پیشنهاد ازدواج داده و به زودی اونها نامزد خواهند بود...اینکه دیگه اون و مدر و برادرش  مجبور نخواهند بود در اون خونه سرد و تاریک زندگی کنن...اینکه دارین از اون یک پرنسس خواهد ساخت کسی که دیگه مجبور نخواهد بود زیر دست صاحب سالن یهودی کار کنه....

سایبل روزهای زیبا و شادی رو پشت سر میذاشته...تا اینکه برادرش جیمز، متوجه رابطه اون و دارین میشه

و اصلا از این موضوع خوشحال نبوده به این دلیل که مطمئن بوده دارین امکان نداره اون رو با اون شرایط بپذیره و مسلما نیت پاکی نداره.

از طرفی جیمز برای کار عازم استرالیا بوده اما از خواهرش قول میگیره که حتما مراقب خودش باشه و به دارین به این زودیها اطمینان نکنه...

 

دارین هم که به سختی شیفته سایبل شده بوده تصمیم می گیره تمام ماجرا رو برای لرد هنری و بسیل بگه.

یک روز برای دیدن لرد هنری به منزلش می ره...از نحوه آشنایی با اون دختر میگه...از اون دیدار اتفاقی...از اینکه توی اون سالن نمایش سرد و محقر تنها چیز جذاب همون دختر زیبا بوده...از اینکه تنها  صدای دو فرد اون رو در تمام عمرش مجذوب کردن، یکی صدای خود لرد هنری و دیگری صدای سایبل موقعی که کلمات Juliet رو زمزمه می کرد...از نبوغ سایبل از هنرش برای لرد هنری میگه....از اینکه به اون پیشنهاد ازدواج داده....

لرد هنری با تمسخر و پوزخند به کلمات دارین گوش می داده به خصوص که تصمیم عجولانه برای ازدواج رو کاملا احساسی و غیر منطقی و مضحک می دونه.

بعد از بحثی طولانی، لرد هنری و بسیل حاضر می شن تا با دارین به همون سالن نمایش برن و سایبل رو از نزدیک ببینن.

اونها زودتر از شروع نمایش اونجا می رسن.دارین شاد از اینکه می تونه هنر و زیبایی سایبل رو به دوستانش نشون بده و ثابت کنه که درست فکر می کرده بی صبرانه منتظر شروع نمایش بوده...

نمایش شروع می شه...اما...در نهایت حیرت دارین می بینه سایبل اون دختر همیشگی نیست.کلماتش هیچ حس ندارن...بسیاری از قسمتهای نمایش مکث می کنه و به دارین خیره میشه.اونقدر بد نقشش رو ایفا می کنه که لرد هنری که به شدت خسته شده بود میگه:" تو درست می گفتی دارین.این دختر واقعاً زیباست.اما قضیه به همین جا ختم می شود.این دختر هیچ توانایی در اجرای نقشش ندارد. هیچ استعدادی ندارد.از دید من دو گروه مردم جذابند!مردمی که بسیار می دانند و مردمی که هیچ نمی دانند و سایبل از گروه دوم است!البته که او زیباست!اوه پسر کوچک من!اینطور به من نگاه نکن!چه چیزی بیش از این می خواهی؟می توانی تمام عمر از زیباییش  لذت ببری!.بیا برویم بسیل!به تو پیشنهاد می دهم دارین شب نزد من و بسیل بیایی تا برای زیبایی سایبل مشروب بنوشیم!"

اما بسیل که پریشونی دارین رو میبینه میگه:"من مطمئنم سایبل امشب مریض بود و نتوانست نقشش را خوب اجرا کند.. "

 

دارین که چشماش پر اشک شده و از خشم می لرزیده می گه:" تنهایم بگذار بسیل خواهش می کنم!!!"

 

 

لرد هنری و بسیل سالن رو ترک می کنن....دارین احساس نابودی می کنه....احساس خرد شدن...احساس تحقیر شدن....فقط صبر میکنه تا بخش آخر نمایش هم به پایان برسه...و نمایش تموم میشه...دارین به پشت صحنه می ره تا سایبل رو ببینه و متن دقیق این قسمت به این ترتیبه:

 

سایبل:" من امشب خیلی بد بازی کردم درست است دارین؟"

دارین:" وحشتناک! تو مریض بودی؟ تو نمی دانی بر من چه گذشت!تو نمی دانی چه رنجی کشیدم!"

سایبل در حالیکه دستش رو رو شونه دارین گذاشته و لبخند میزنه:"باید متوجه شده باشی چرا!"

دارین: "متوجه چه چیز؟"

سایبل:" که چرا امشب بد بودم!که چرا بد بازی کردم!چرا از این به بعد همواره بد خواهم بود..من دیگر بازی نخواهم کرد!"

 

دارین:"گمان می کنم مریض بودی!زمانی که مریض هستی بازی نکن چون مضحک می شوی!دوستان من کسل شدند و سالن را ترک کردند!"

سایبل در نهایت شادی:"دارین!دارین!دارین! زمانی که هنوز تو را نشناخته بودم بازی کردن برایم یک حقیقت بود!تنها حقیقت زندگیم!یک شب Juliet شبی دیگر  Opheliaو و و...نقش آنها حقیقت زندگیم بود...عشق آنها عشق من بود!من در تئاتر زنده بودم!تا اینکه تو آمدی عشق زیبای من!و تو روحم را از زندان آزاد کردی!
تو به من یاد دادی حقیقت چیست!امشب برای نخستین بار دریافتم که رومئوی من هنرپیشه زشت مسن نقش مقابلم نیست.امشب دریافتم که تمام عمرم را در چه مکان تاریک و بی روحی گذرانده ام!اینکه صحنه تئاتر جایی نیست که آرزویش را دارم.من نمی توانستم کلمات عاشقانه را در حضور تو به کسی بگویم که دوستش ندارم!دارین مرا با خود ببر!دارین!من نمی توانستم با وجود این عشقی که تو به وجود آوردی روی صحنه دروغ بگویم!"

 

دارین در حالیکه خسته روی مبلی می افته :"تو عشقم را نابود کردی!"

سایبل کنار دارین زانو می زنه اون رو نوازش می کنه اما دارین ادامه میده:"

تو عشقم را نابود کردی!تو سابقاً قوه تخیّلم را تحریک میکردی!اما اکنون حتّی برایم کنجکاوی نیز باقی نگذاشتی!من عاشقت بودم چون نبوغ و استعدادت را می پرستیدم!چون شاعران و نویسندگان بزرگ و نبوغشان را در تو میدیدم!اما تو همه را دور ریختی!تو!تو! سطحی و احمقی!تو دیگر برایم هیچ چیز نیستی!

 تو بهترین عشق تمام زندگیم را نابود کردی!تو از عشق چه می دانی؟هیچ!تو بدون هنرت هیچ چیز نیستی!من می توانستم تو را در جهان مشهور کنم!تا مردم تو را بپرستند!اما!تو اکنون چه هستی؟یک هنرپیشه رده سه با یک صورت زیبا فقط همین!"

سایبل در حالیکه رنگ از صورتش پریده بود و می لرزید:"تو جدی نمی گویی دارین؟تو نقش بازی می کنی دارین!"

دارین با عصبانیت محض:" نقش بازی می کنم؟اهر طور دوست داری قضاوت کن!تو که خوب نقش بازی می کنی!"

سایبل در حالیکه قصد داره دست دارین رو بگیره، دارین فریاد می زنه:"به من دست نزن!"

سایبل که دیگه زانوهاش توان تحمل وزنش رو نداشته به زمین می افته و  با چشمان اشکبار می گه:"دارین!دارین!من را تنها نگذار!من را ترک نکن!من به خاطر بازی بدم معذرت می خواهم.اما این تنها باری بود که من بد بازی کردم باز هم به من فرصت بده! من تمام مدت به تو فکر می کردم.اما سعی می کنم دوباره به خودم بازگردم قسم می خورم!من را ترک نکن!تو تنها چیز با ارزش در دنیای من هستی دارین!من بدون تو خواهم مرد...قسم می خورم!"

 

دارین در حالیکه با خونسردی به سایبل نگاه می کرد:" من می روم!دلم نمی خواهد نا مهربان باشم اما!تو مرا نا امید کردی!دیگر نمی توانم تو را ببینم!"

سایبل دستانش را برای دستان دارین دراز کرد اما دارین از اتاق خارج شد و سالن را ترک کرد...

 

 

{ادامه دارد}

 

نوشته شده در جمعه ۱٩ اسفند ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme