بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 

دارین وارد خیابونهای تاریک و مه گرفته لندن می شه.صدای سایبل هنوز تو گوشش بود...چشمای آبی پر از اشکش...دارین حتی نمی دونست کجا می ره...دلش نمی خواست دیگه لرد هنری و بسیل رو تا مدت ها ببینه!احساس عجیبی داشت تا نیمه های شب به منزل رسید وارد اتاق نشیمن شد و مدتی اونجا نشست.به چیزی جز سایبل فکر نمی کرد...اما بعد از مدتی بلند شد تا به طرف اتاق خوابش بره و بخوابه اما یک دفعه نظرش متوجه تابلویی شد که بسیل از روش نقاشی کرده بود و روی دیوار مقابل اتاق خوابش بود.مدتی ایستاد اما به سمت تابلو برگشت و از نزدیک و با دقت به تابلو نگاه کرد.چرا به نظرش می رسید که حالت صورتش در اون تصویر تغییر کرده؟

اول تصور کرد تو نور کم و ضعیف شمع اشتباه می کنه بنابراین چند بار چشماش رو مالید و دوباره نگاه کرد!لبخند خبیثانه ای رو صورتش در تصویر بود!کمی ترسید، پرده اتاق رو از جا درآورد تا نور بیرون هم به دیدن تصویر کمک کنه!اما این بار تغییر در چهره اش رو به وضوح حس کرد و دید!

دارین از ترس می لرزید!اون به وضوح تصویر اولیه که توسط بسیل کشیده شده بود رو به خاطر می آورد!

تصویر یک پسر معصوم و زیبا که آرزو می کرد همیشه زیبا و با طراوت باقی بمونه اما این پسر داخل تصویر تغییر کرده بود!لبخند نفرت انگیزی رو صورتش نقش بسته بود...لبخندی بی رحمانه!

 

یعنی دارین اون شب بی رحم بود؟اما تقصیر اون دختر بود نه تقصیر اون؟دارین قصد داشت تمام عشقش رو به اون دختر بده اما اون دختر نا امیدش کرده بود!اون دختر سطحی و بی ارزش بود!

 

دارین یک دفعه احساس پشیمونی کرد و قلبش لرزید!سایبل رو به یاد آورد که مثل یک کودک روی زمین افتاده بود و اشک می ریخت...خودش رو به یاد آورد که در نهایت خونسردی اشکهای اون رو تماشا می کرد!اما اون هم سه ساعت جلوی دوستانش زجر کشید!در ضمن زنها بهتر از مردها می تونن غم رو تحمل کنن!زندگی زنها بر اساس احساساتشون بنا شده ...زنها زمانی که عاشق می شن دنبال یه نفر می گردن که باهاش یک صحنه تئاتر داشته باشن!لرد هنری درست می گفت!اون زنها رو خوب می شناخت! دارین به خودش گفت چرا باید راجع به سایبل ناراحت باشم؟اون ارزش هیچ چیز نداشت!

اما اگه تمام اینها درست بود چرا چهره اش توی اون تابلو تغییر کرده بود؟یعنی اون تصویر،تصویر روحش بود؟یعنی اون می خواست بهش بگه که از روحش متنفر باشه؟دارین دوباره به تصویر نگاه کرد!رنگ موهاش توی تصویر طلایی نبود خاکستری شده بود! لبهاش دیگه مثل گل سرخ قرمز نبود!نه!کبود شده بود!
صورت سفید مثل برفش پر از لک و چروک شده بود!دارین ترسید!سریع تابلو رو با پرده ای پوشوند!

به خودش گفت من دیگه به دیدن لرد هنری نمی رم!من فقط به دیدن بسیل می رم!باز هم تو باغ با بسیل قدم می زنم و راجع به خوبیهای بسیل می شنوم اما لرد هنری نه!
من بر می گردم پیش سایبل! ازش عذر خواهی می کنم!با اون ازدواج می کنم!بله!وظیفه منه که عذر بخوام!درسته هر دو رنج کشیدیم اما مسلما سایبل بیشتر رنج کشیده!دارین دوباره چشمان پر اشک سایبل رو به یاد آورد!و به خودش گفت من خیلی به سایبل بد کردم!زندگی من با اون پاک و عاشقانه خواهد بود!
دارین به اتاقش رفت و خوابید...زمانی که بیدار شد تصمیم گرفت پیش سایبل بره و عذرخواهی کنه!
پنجره اتاقش رو باز کرد و عشق سایبل دوباره برگشت!چند بار پشت سر هم اسم سایبل رو تکرار کرد و هر بار قدرت عشق سایبل تو وجودش بیشتر می شد!

تا ظهر حالت گنگی داشت..به تمام مستخدمین منزل دستور داد که هیچ نامه،مهمان یا تلگرافی رو نپذیرن.اما بالاخره پشت میزش نشست و نامه ای پر احساس نوشت و از سایبل التماس کرد که اون رو ببخشه.و چقدر سرزنش خود دلپذیر بود!و زمانی که انسان خودش رو سرزنش می کنه احساس می کنه که هیچکس دیگه حق سرزنشش رو نداره!و این اعتراف به گناهه که به انسان آرامش می ده نه اون کشیش که شنونده اعترافه!

 

در همین حال بود که صدای در رو شنید و   لرد هنری که از بیرون می گفت:

" پسر عزیز!باید تو را ببینم!بگذار همین الان وارد شوم...من تحمل ندارم که تو اینچنین خودت را محبوس کنی!"

 

دارین هیچ جوابی نداد و حرکت هم نکرد اما لرد هنری بارها و بارها در زد و اون رو صدا می کرد.تا دارین بالاخره حاضر شد لرد هنری رو راه بده!بله باید به اون می گفت که دیگه نمی خواد به مزخرفات اون گوش بده!اینکه قصد داره با سایبل ازدواج کنه!اینکه اگه لازم باشه دیگه حتی نمی خواد به دوستیش با اون ادامه بده.

دارین از جا پرید....تصویر خودش رو با پرده پوشوند و قفل در رو باز کرد.

لرد هنری:"من واقعاً بابت این قضیه متاسفم دارین اما تو نباید خودت را محبوس کنی پسر!"

دارین:"منظورت راجع به سایبل هست؟"

لرد هنری:"بله!البته!از یک زاویه بسیار وحشتناک است اما مسلما تو هیچ تقصیری نداری!تو بعد از نمایش به پشت صحنه رفتی و او را دیدی؟"

دارین: "بله"

لرد هنری:" مطمئن بودم چنین کاری خواهی کرد!مشاجره کردید؟"

دارین:" خیلی بی رحمانه بود هری!_کاملا بی رحمانه!اما الان بهترم!دیگر به آنچه اتفاق افتاد فکر نمی کنم زیرا باعث شد خود و او را بهتر بشناسم!"

لرد هنری:"آه!بسیار خوشحالم اینگونه به قضیه نگاه می کن پسرک من!تصور می کردم اکنون در اتاقت نشستی و موهای طلایی ات را از سرت جدا می کنی!"
دارین:"البته تمام این کارها را انجام داده ام! اما اکنون خوشحالم!اکنون وجدانم را می شناسم!اکنون می دانم وجدان آن چیزی نیست که تو یادم دادی!برایم مهم نیست که پوزخند بزنی هری!لااقل سعی کن در برابر من پوزخند نزنی!من نمی توانم تحمل کنم که روحم...روحم وحشتناک باشد!

 

لرد هنری:" اوه! تبریکات صمیمانه برای ورود به دنیای معنویات!حال چگونه آغاز خواهی کرد؟با چه عملی؟"

 

دارین:" با ازدواج با سایبل!"

 

لرد هنری:"ازدواج با سایبل؟؟؟"  لرد هنری رنگی به صورت نداره و از جا بلند میشه! "ولی دارین عزیزم!"

 

دارین:"بله هری!می دانم چه می خواهی بگویی!یک مسئله ترسناک در ارتباط با ازدواج!آن را به من نگو!
دیگر چیزی در این زمینه به من نگو هری!من دو روز پیش از سایبل درخواست ازدواج کردم و او همسر من خواهد بود!"

 

لرد هنری:"همسرت؟؟؟دارین دارین!!!...تو نامه صبحم را نگرفتی؟همین امروز صبح برایت نوشتم و خودم توسط یکی از مستخدمینم برایت فرستادم!"

 

دارین:" نامه تو!آه چرا!اما هنوز نخوانده ام!امروز هیچ نامه یا تلگرافی نخوانده ام!زیرا ترسیدم در نامه تو چیزی باشد که احساسم را نابود کند...تو با دیدگاه هایت زندگی را قطعه قطعه می کنی!"

 

لرد هنری:" پس چیزی نمی دانی؟"

 

دارین:" منظورت چیست؟"

 

لرد هنری در حالیکه یک دور در اتاق می گردد و سپس روبروی دارین می نشیند و دستانش را در دستش می گیرد:"من برایت نامه نوشتم تا بگویم...تا بگویم که سایبل دیشب مرده است!"

 

 

دارین با چشمانی حیرت زده و فریادی از درد دستانش رو از دستان لرد هنری بیرون کشید و با صدای بلند پرسید:" سایبل مرده؟تو دروغ می گویی هری!چطور جرات می کنی چنین دروغی بگویی هری؟"

 

لرد هنری:"دروغ؟تمام روزنامه های صبح این را نوشتند! حوالی ساعت 12:30 دیشب مادرش دنبالش آمده بوده تا با هم به منزل برگردند اما سایبل می گوید که چیزی را در اتاق گریم فراموش کرده و به طبق بالا می رود اما تاخیرش طولانی می شود و زمانی که سراغش را می گیرند می بینند بدن بی جانش روی زمین افتاده...گفته می شود سرب یا اسید خورده و در جا از دنیا رفته!"


دارین در حالیکه خودش را در آغوش لرد هنری می اندازه با اشک میگه:" پس من قاتل سایبلم!او فقط 17 ساله بود!اوه هری!من اشکهایش را دیدم و بیرحمانه او را ترک کردم!"

 

{ادامه دارد}

 

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme