بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

 اول دو  نکته رو بگم!

 

1.از جناب وایلد عزیز عاجزانه عفو می طلبم!امیدوارم روحش از من شاد باشه!می دونم استاد من!می دونم یک هزارم زیبایی داستان و نبوغت رو هم انتقال ندادم اینجا!اما باور کن خلاصه کردن یک رمان 300 صفه ای تو این فضای کم و این وقت محدود از خودت بر نمی اومد اگه می اومد که خوب تو این همه صفحه نمی نوشتی، خلاصه تر می نوشتی! ;)تازه من تونستم خلاصه کنم!

2. این فقط یک راهنما ست ! راهنمای کسی که دنبال یه داستان ناب می گرده!داستانی که توش پر از ماجراست!به علاوه داستانی غنی از لغتها و اصطلاحات و جمله های خاص وايلد که هر کس بعد از خوندنش احساس جالبی بهش دست می ده.

 

 

و اما ادامه داستان:

 

دارین مدت ها با لرد هنری صحبت کرد،اشک ریخت..و اینجا دوباره نوبت لرد هنری بود تا وارد عمل بشه.

لرد هنری در نهایت آرامش میگه:" در مسئله کنونی بیا نگاهی بیندازیم که چه اتفاقی افتاده است؟یک دختر خودش را به خاطر عشق تو نابود کرده.ای کاش جای تو بودم دارین.زنهای زیادی نبوده اند که عاشق من باشند اما همان هایی هم که بودند ،مدت ها پس از آنکه دیگر برایم عشقی باقی نمانده بود سعی می کردند جزئیات گذشته را زنده نگه دارند و زنده نگه داشتن جزئیات گذشته مسئله پیش پا افتاده است اما سایبل معمولی و پیش پا افتاده نبود!زن های معمولی تا ابد غم شان را بر دوش می کشند و سعی می کنند خود را با پوشیدن لباس هایی مثلا صورتی رنگ تسکین دهند!اما این دختر متفاوت بود!

 

دارین با پافشاری:"اما من سنگدل بودم!"

لرد هنری:" پسرک من!زن ها عاشق سنگدلی ما هستند. آن ها عاشق تحت سلطه بودن هستند!"

 

....

لرد هنری مدت ها با دارین صحبت می کنه تا بالاخره اون رو راضی می کنه تا شب با هم به صرف شام برن و بعد اپرا و بعد به منزل لیدی گوندلن < Lady Gwendelon> یعنی خواهر لرد هنری برن...اون شب می گذره و فردای اون روز بسیل به دیدن دارین میاد و میگه:" دارین، دیروز عصر به دیدنت آمدم اما مستخدمینت گفتند تو با هری به اپرا رفتی! باور نکردم! تو آنجا بودی؟"

 

دارین:"با هری به منزل لیدی گوندلن رفتیم و پی از صرف شام به اپرا!و نیمه های شب برگشتم. بسیل نمی دانی چه خانم های زیبا و خوش صحبتی آنجا بودند."

 

بسیل در نهایت حیرت:" دارین تو به دیدن مادر سایبل نرفتی؟"

 

دارین:"آخر چه می توانم به او بگویم؟"

 

بسیل:"تو در حالیکه دختری که به خاطر عشق تو خودش را نابود کرد، در سکوت قبر برای همیشه به خوابی ابدی فرو رفت، به اپرا رفتی؟ تو از جذابیت دختران دیگر صحبت می کنی؟دارین؟؟؟؟"

 

دارین:" بس کن بسیل! دیگر نمی خواهم چیزی در این ارتباط بشنوم. هر چه اتفاق افتاده ، اتفاق افتاده! گذشته گذشته است!"

 

بسیل:" دارین! تو به دیروز می گویی گذشته؟"

 

دارین:" انسانهای پوچ و ضعیف غم شان را تا ابد بر دوش می کشند. تو زمانی که با من آشنا شدی من یک پسر کوچک بودم اما الان بیست و یک ساله ام.یک مرد!من بر احساساتم کنترل دارم و نخواهم گذاشت آنها روی من کنترل داشته باشند."

 

بسیل:" آه خدای من!...خدای من! این کلمات، کلمات آن پسر کوچکی که همچون یک فرشته آسمانی و پاک بود،نیست!او آنقدر پاک بود که حتی می ترسیدم با کوچکترین صحبتی روح پاکش را آزرده کنم! به وضوح اثر معاشرت با هری را بر رفتارت می بینم!"

 

دارین با عصبانیت :" بسیل من متوجه نمی شوم!تو تصور می کردی من اکنون در اتاقم در نهایت غم برای عشق از دست رفته ام سوگواری کنم...تو آمدی اینجا تا غمم را تسکین دهی!اما اکنون که می بینی من خودم آرام هستم از من عصبانی می شوی؟

به خاطر همدردی ات واقعاً سپاسگزارم!...بسیل شخصیت من تغییر کرده اما نمی خواهم دوستی با تو را از دست بدهم.البته من واقعاً به هری علاقمند شده ام.او جذابترین انسانی است که به عمرم دیده ام اما تردید ندارم که تو از او بهتری!بسیل مرا ترک نکن.با من مشاجره نکن...دوست من باقی بمان بسیل عزیزم..."

 

با این صحبت ها بسیل هم کمی آروم می شه...اون چطور می تونست پسری با اون چهره زیبا و دوست داشتنی رو سرزنش کنه.چه کسی می تونست اون چهره زیبا رو غمگین ببینه؟

 

اونها مدتها صحبت می کنن تا اینکه بسیل میگه :"دارین تصویرت کجاست؟می خواهم آن را در نمایشگاه ماه سپتامبر در پاریس به نمایش در بیاورم."

دارین وحشتزده از اینکه بسیل به راز تغییر چهره تابلو پی ببره بسیل رو به نوعی منصرف می کنه...

 

سال ها می گذره و دارین همچنان روز به روز بیشتر مجذوب لرد هنری می شه و از بسیل فاصله می گیره.عقاید لرد هنری عقاید خودش می شه.کتابهایی که لرد هنری پیشنهاد می داده رو مطالعه می کرده و تغییر می کنه.دارین با عمل کردن به گفته های لرد هنری از جوونیش نهایت استفاده رو می کرده...اون دیگه به هیچ دختری علاقمند نمی شه اما هر شب تا نیمه های شب مشغول خوش گذرونی بوده و کمتر زن فاسدی در لندن بوده که دارین رو نشناسه و همه اونها هم اون رو Prince Charming  صدا می کردند...و کمتر کسی بود که باور کنه که دارین با اون صورت زیبا و معصوم و جوون در حقیقت سی و هشت سالشه.دارین روز به روز زیباتر می شده اما تصویرش که توی اتاق زیر شیروونی منزلش بوده روز به روز خبیث تر می شده.در واقع هر گناهی که دارین انجام می داده به شکل یک لک،یک چروک و یک تغییر وحشتناک در صورتش ظاهر می شه...دارین از ترس اینکه کسی اون چهره رو ببینه تصویرش رو توی اون اتاق پنهان می کنه و در اتاق رو قفل می کنه و به هیچکس اجازه نمی ده اونجا پا بذاره.

 

روز ها می گذره تا بسیل یک روز به دیدن دارین میاد تا با دارین درباره شایعات وحشتناکی که در مورد اون تو جامعه جریان داره صحبت کنه...بسیل به دارین میگه که اون هیچکدوم از اون شایعات رو باور نمی کنه و معتقده که همه دروغی بیش نیستن.به دارین می گه که اون به عنوان یک دوست صمیمی هرگز باور نخواهد کرد که دارین معصوم، یک مرد فاسد عیاشه و اونقدر در فساد غرق شده که اگر تا آخر عمر هم طلب بخشایش کنه گناهانش بخشیده نخواهد شد!بسیل از اون می خواد بگه اون بی گناهه و مردم دروغ میگن!

 

دارین مدتی سکوت می کنه اما از بسیل می خواد که برای گرفتن جواب سوالش با اون به اتاق زیر شیروونی بیاد.و به اون میگه:"بسیل تو تنها کسی هستی که باید تمام حقایق را در مورد من بدانی همراه من بیا!"..هر دو با قدم هایی آروم به اتاق زیر شیروونی میرن. دارین می گه:

 

"بسیل!تو مرد معتقدی هستی!تو اعتقاد داری که تنها خدا روح هر فرد را می بیند؟تنها لحظه ای تامل کن آنگاه تصویر روح مرا خواهی دید!پرده را از روی تابلو کنار بزن تا روحم را ببینی!"

بسیل:"تو دیوانه ای دارین!تو نقش بازی می کنی!من چنین کاری نخواهم کرد!"

دارین:"تو این کار را انجام نمی دهی؟بسیار خوب!پس من خواهم کرد!" دارین پرده رو کنار می زنه و تصویر وحشتناک از با افتادن پرده روی زمین نمایان می شه.بسیل با چشمانی حیرت زده به تصویر نگاه کرد!خدایا چه به سر تصویر اومده بود؟چهره ای نفرت انگیز با لبخندی شیطانی...صورتی پر از چین و چروک...از ته چهره تصویر هنوز مشخص بود که این تصویر متعلق به دارین بود اما!اما چه کسی این کار رو با تصویر کرده بود؟بسیل جای قلمو های خودش رو دید اما چه به سر این تصویر اومده بود؟

 

بسیل:"این چه معنی می دهد دارین؟"

دارین:" سالها پیش من یک پسر بچه بودم.تو مرا ملاقات کردی.به زیبایی من و با من بودن افتخار می کردی.یک روز تو مرا با یکی از دوستانت آشنا کردی،مردی که جذابیت جوانی را برایم شرح داد و تو تصویر مرا به اتمام رساندی و آن جذابیت جوانی را دقیقا برایم به نمایش گذاشتی!و در یک لحظه آرزو کردم که ای کاش ای کاش همیشه زیبا بمانم...چه لحظه عجیبی بود...."

بسیل:"اما دارین مدت ها پیش تو به من گفتی که تصویرت را از بین بردی...و من بسیار نا امید شده بودم..."

دارین: "این تصویر مرا از بین برده!"

بسیل:" دارین این تصویر را من نکشیده ام!"

دارین:" آه! پسر ایده آلت را در آن نمی بینی؟"

بسیل:" ایده آل من؟ تو نام این را ایده آل می گذاری؟"

دارین:" تو نام این را ایده آل گذاشته بودی نه من!"

بسیل:" تصویری که من ایده آل نامیده بودم هیچ چیز شرم آور و زشتی نداشت.تو چنان پسر ایده آلی بودی که هرگز دیگر در عمرم ملاقات نکردم دارین اما این تصویر،تصویر یک شیطان است!"

دارین: "این تصویر روحم است."

بسیل:" یا مسیح!چه چیزی را در عمرم پرستیده ام!چشمان این تصویر چشمان، چشمان یک شیطان است!"

دارین:" بسیل همه ما در وجودمان یک جهنم و یک بهشت داریم."

 بسیل با چشمانی حیرت زده تصویر را به دقت نگاه کرد... و گفت:" اگر آنچه می گویی صحت داشته باشد و واقعا با زندگیت چنین کاری کرده باشی آنگاه حقیقت آنچه تو انجام داده ای حتی بدتر از آن چیزی است که مردم در باره تو می گویند!توبه کن دارین!همین الان توبه کن!توبه کن تا به همان پسر بچه معصوم برگردی!"

 

دارین با بی تفاوتی:" دیگر خیلی دیر است بسیل!"

بسیل:" هیچ وقت دیر نیست! هر دو زانو خواهیم زد و توبه خواهیم کرد...به تو کمک خواهم کرد که جبران کنی!آیه ای در انجیل هست که می گوید حتی اگر گناهان تان به سیاهی شب باشد توبه کنید و امید وار باشید که پذیرفته شود!"

دارین: "این کلمات برای من دیگر هیچ معنایی ندارد!"

بسیل:" هششش! ساکت باش!به اندازه کافی در زندگیت مرتکب گناه شده ای!نمی بینی تصویرت چگونه با ما ریشخند می زند؟"

 

 

دارین به تصویرش نگاهی انداخت...یک دفعه احساس پشیمونی کرد که چرا حقیقت رو به بسیل گفته...یک دفعه از بسیل متنفّر شد...نفرتی عجیب که صورت دارین رو از خشم بر افروخته کرد و زمانی که بسیل به پشت برگشته بود تا به تصویر مجددا نگاهی بندازه،دارین چاقویی که روی زمین افتاد رو برداشت و اون رو از پشت وارد گردن بسیل کرد.بارها و بارها این کار رو تکرار کرد تا بسیل با ناله ای از درد در حالیکه غرق خون بود به زمین افتاد و مرد.دارین هیچ چیز نمی شنید جز چکه خون از گردن بسیل که داشت تمام اتاق رو سرخ می کرد.دوستی که این تصویر رو کشیده بود،تنها کسی که وجود این تصویر براش مهم بود،تنها کسی که از راز دارین با خبر بود حالا دیگه زنده نبود و همین برای دارین کافی بود.

دارین جسد بسیل رو زیر پارکت های کف اتاق پنهان کرد و در اتاق رو قفل کرد و از اونجا خارج شد.

دارین اون شب برای مهمونی شام به منزل لرد هنری می ره. مهمونهای زیادی اونجا بودن اما دارین رنگ پریده و ساکت گوشه ای می شینه. لرد هنری مثل همیشه مشغول سرگرم کردن مردم با کلمات جالب خودش بوده که یه دفعه متوجه دارین می شه که بر خلاف همیشه ساکته.دارین اول می گه که خسته است اما بعدا می خواد راجع به بسیل بگه و کاری که با اون کرده اما نمی تونه و از اونجا می ره.

 

روزها می گذره...یک شب زمانی که دارین نیمه های شب از خونه یکی از زنهای لندن خارج می شده اون زن با صدای بلند می گه:" خداحافظ Prince Charming!"

 

مردی که از اون نزدیکی می گذره این عبارت رو می شنوه و سر جاش میخکوب می شه! و اون فرد کسی نبود جز جیمز!برادر سایبل!که از استرالیا برگشته بود و دنبال مردی می گشت که خواهرش بیشتر به همین نام صدا می کرد.خواهری که در 17 سالگی خودکشی کرده بود...جیمز به دنبال انتقامی سخت بود.

اون حاضر بود اون مرد رو به هر قیمتی به قتل برسونه هر چند که خودش هم به درد سر بیفته.جیمز دارین رو تعقیب می کنه زیبایی دارین به همون توصیفات سایبل جور در میومد اما از اون زمان 17 سال گذشته بود...دارین می بایست الان 38 ساله پس چطور این مرد اینقدر جوون مونده بود؟نکنه اشتباه می کرد؟

جیمز به تردید میفته اما هر روز اطراف منزل دارین پرسه می زده تا مبادا رد دارین رو گم کنه...دارین متوجه این مرد میشه...متوجه نفرت اون نسبت به خودش میشه...متوجه عبور و مرور مشکوک پلیسها در اطراف منزلش میشه...از طرفی قتل بسیل بهش فشار میاورد...رفتن به خونه زنهای مختلف دیگه براش هیچ جذابیتی نداشت...یک شب دارین به فکر فرو می ره...اون از خدا دو چیز خواسته بود1. جوونی2.زیبایی!

و خدا هر دو رو به اون داده بود و همین دو چیز اون رو نابود کرده بود!همین دو چیز!

دارین به خودش گفت که همه چیز رو فراموش می کنه و تصمیم گرفت از اون به بعد خوب باشه.به گذشته اش فکر نکنه و سعی کنه دیگه کاری انجام نده که تصویرش زشت تر از اون بشه...جز بسیل هم که کسی از اون موضوع اطلاع نداشت. پس جای نگرانی وجود نداشت!

دارین یک لحظه حس خوبی بهش دست داد.با خودش گفت شاید حالا که تصمیم گرفتم فرد خوبی باشم تصویرم دیگه زشت نباشه!یک شمع روشن کرد و از راه پله ها بالا رفت تا به اتاق زیر شیروونی رسید.پرده رو با شادی کنار زد اما فریادی از درد کشید!تصویر هیچ تغییری نکرده بود!صورتش در اون تصویر به همون زشتی و کراهت و نفرت انگیزی بود!آیا برای بهتر شدن چهره اش توی اون تصویر باید برای کسی به گناهانش اعتراف می کرد؟اعتراف؟حتی فکر کردن به این موضوع براش مضحک بود!

اون با غرورش سایبل رو به کشتن داده بود...با نفرتش بسیل رو به قتل رسونده بود...به علاوه گناهان بیشماری که هر شب انجام می داد....

دارین به خودش گفت برای چه کسی می تونست اعتراف کنه؟هیچکس وجود نداشت!تنها کسی هم که این تابلو رو باور کرده بود بسیل بود که حالا دیگه وجود نداشت!چهره معصومش به گناهکارها نمیومد پس تنها مدرک به علیهش همین تصویر بود!

اما چرا اینقدر زیاد این تصویر رو نگه داشته بود؟برای اینکه برای مدتی طولانی همیشه از دیدن تغییر چهره اش لذت می برد...هر نیمه شب که به منزل بر می گشت به تغییر چهر اش در تصویر می خندید...هیجان اینکه بعد از انجام یک کار تصویرش تغییر می کرد وصف نشدنی بود اما بعد از مرگ بسیل دیگه از این موضوع لذت نمی برد.پس تصویر هم باید از بین می رفت!
دارین به اطراف نگاه کرد...همون چاقویی که باهاش بسیل رو کشته بود برداشت و با نهایت قدرتش به طرف تابلو حمله برد تا اون رو از بین ببره...

در همون لحظه تمام خدمتکارهای منزل صدای فریاد بلندی رو از طبقه بالا شنیدن.صدایی که در تمام خیابونهای اطراف پیچید...زنها و مردهای خدمتکار به طرف طبقه بالا دویدن اما زمانی که در رو باز کردن روی دیوار تصویر دارین گری اربابشون رو دیدن که در نهایت زیبایی و جوونیش کشیده شده بود و به همه لبخند می زد.

 

 

اما مردی پیر و زشت و نفرت انگیزی رو دیدن که چاقویی توی قلبش فرو کرده  و  روی زمین افتاده و مرده بود و فقط با بررسی انگشترهایی که به دست داشت و لباس عصری که به تن داشت در نهایت حیرت تشخیص دادن که اون مرد در حقیقت چه کسی بود.

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme