بــــــانــــــــــوی فـــــــــروردیــــــــن

دو سال پیش که نوشتن وبلاگم رو شروع کردم شاید هدفم ثابت کردن ادامه دادن یک راه به طور مستقل بود.

اما حتی چند روز هم طول نکشید که این هدف برام به طور کل رنگ باخت و فقط به خاطر عشق به نوشتن یا ابراز احساسات نابی که در واقعیت به زبون نمی اومد به نوشتن ادامه می دادم.خیلی وقتا حتی نوشته هام هیچ پیامی نداشتن اما برام هیچ اهمیتی هم نداشت.

تو یکی از همین روزای فروردین بود که یک خانوم برام پیام گذاشت و گفت که منم متولد فروردینم و قطعا این تنها اشتراک بین ما بود.وقتی وبلاگ ایشون رو می خوندم احساس بدی بهم دست می داد...

. ایشون در گیر و دار رابطه با آقایی متاهل بود که خودش هم اعتراف می کرد که عمل زشت و نفرت انگیزییه اما چاره ای نداشت!

همه سعی می کردن به نوعی ایشون رو ترغیب یا منصرف کنن اما من هیچ نظری نمی دادم از طرفی صد در صد با این کارش مخالف بودم و از طرفی باید درست تصمیم می گرفت که قضیه چطور تموم بشه فقط آرزو کردم این رابطه به جای درستی ختم بشه...

بعد از مدتی از خوندن وبلاگ ایشون خسته شدم...آرمانهای اون خانوم یا حرفهاش برای من خیلی رنج آور بود...اما نمی دونم چرا واقعاً چرا امروز بعد از دو سال بازم رفتم سراغش...شاید چون یادم بود تولدش آخرین روزای فروردینه...اما چی دیدم؟ایشون هشت ماه قبل فوت کرده بود و وبلاگش  توسط خواهرش آپ می شه.و وقتی آخرین یادداشت نوشته شده توسط خودش رو دیدم واقعاً حالم بد شد...

نوشته بود که ای کاش زنده نمونم...ای کاش زیر عمل جراحی از بین برم...وقتی نه کسی رو دارم که دوستم داشته باشه...نه شوهری نه بچه ای نه شغل درستی...برای چی باید زنده موند؟...

 

گریه ام گرفت...ای کاش می تونستم کاری براش انجام بدم...نمی دونم حالا واقعاً این اتفاق افتاده یا نه اینم یه دروغ بود اما مطمئنا از این دست اتفاق ها در جامعه کم نیست...نمی دونم چی بگم فقط دعا می کنم خدایا قدمهای همه ما رو در راه درست هموار کن...

 

ولی از طرفی به دوستی نگاه می کنم...یک هم دانشکده ای...یک ورودی 81....یعنی اگه توی اون دانشکده مون من 4 نفر رو دوست داشته باشم این دوست من هم جزو اون 4 نفر هست...

این دوستم که البته چندان هم باهاش صمیمی نیستم به زودی مادر می شه.سال اول هم البته ازدواج کرده بود.درسته که همیشه می گه ازدواج و درس با هم خیلی سخته اما به نظر من وقتی درک متقابل بین اون و شوهرش وجود داره خیلی از مشکلات حل می شه...اون و شوهرش به خوبی در حال پیشرفتن.شوهرش کارشناسی ارشد مهندسی برق دانشگاه خودمون رو می خونه و خود این دوستم که تو درساش موفقه.مثلا برای من می گفت موقع امتحانای پایان ترم چون هر دو مشغول بودن دو هفته ظرف نشسته بودن اما بعدش یک روز هر دو به هم کمک کردن تا خونه شون به حالت اول برگرده!

یا خوب چون دانشکده فنی نزدیک دانشکده ماست هر روز صبح با هم میان و به نظر من چون هر دو معتقد هستن و به خدا و همین طور همدیگه ایمان دارن خدا هم کمکشون می کنه...آدم با دیدن این دختر انرژی می گیره.همیشه پر طراوت و پر انرژیه!یک دلیل مهم برای اینکه خیلی دوستش دارم...

دیروز تو راهروی دانشکده دیدمش...طفلی معلوم بود به خاطر وضعیتش حالش زیاد خوب نیست.رنگش پریده بود اما هنوز لبخند رو لبهاش بود هنوز انرژی داشت هنوز امید تو چشماش موج می زد...از صمیم قلب آرزو می کنم شاد تر و خوشبخت تر از همیشه باشه.

 

و اما یه همکاری دارم که دقیقا چهارشنبه هفته دیگه ازدواج می کنه.و این طفلی دو هفته است که بدجور به هم ریخته...به حدی که هفته پیش که کنار هم نشسته بودیم و راجع به همین موضوع صحبت می کردیم با نگرانی بهم میگفت نکنه اشتباه کردم و هنوزم اشتباه می کنم؟نکنه فقط بهش عادت کردم و دوستش ندارم؟نکنه یه حسی باشه که بعدها از بین بره؟

منم علیرغم اینکه با ازدواج در سن این همکارم که چند ماهی از من کوچیکتره مخالفم با علم اینکه دیگه این حرفا شاید فایده چندانی نداشته باشه بهش روحیه دادم و گفتم به قلبش اعتماد کنه و بقیه چیزا رو به خدا بسپره..حالا خوشبختانه  الان دیگه مشکلش از این نظر حل شد و مشکل دیگه ای پیدا کرده و اون اینکه صداش کاملا گرفته و نمی دونه تا هفته دیگه خوب می شه یا نه؟!!!

 

این سه ماجرا بهونه ای بود برای اینکه بگم همه ما به نوعی نیازمند یه احساسیم که به خاطرش زنده باشیم...یکی متاسفانه مثل اولی شاید تو انتخاب این احساس پاک به هر دلیلی(نمی دونم جامعه،خانواده یا خود فرد) دچار اشتباه می شه و متأسفانه خودش،خودش رو در جوونی نابود می کنه...

دومین ماجرا  نمونه یک انتخاب درسته...انتخابی که یکی بعد از دیگری داره نتایج شیرینش رو می چینه و امیدوارم همیشه همین طور هم بمونه...

و اما سومین ماجرا انتخابیه که هنوز نتیجه اش رو نچیدن...اما تا جایی که من تحلیلش کردم و سبک،سنگین کردم،نباید مشکلی وجود داشته باشه جز اینکه فکر می کنم هنوز تصمیم برای ازدواج عجولانه است.

گاهی اوقات از بیرون به قضایا نگاه کردن هم درست نیست اما همیشه سعی می کنم منصف باشم و عمیق به هر چیز نگاه کنم.شاید نشه برای همه تجویز کرد که ازدواج زود هنگام بد یا خوبه...وایلد میگه هیچ کار بد و خوب وجود نداره..کارها بد یا خوب انجام می شن.چند ثانیه به مفهوم این جمله فکر کنید منظورش رو می فهمید.

دکتر باربارا دی آنجلیس هم فردیه که عقایدش در رابطه با عشق و عاطفه رو خیلی می پسندم چون دقیقا میکسی از عقل و احساس رو با هم بررسی می کنه.ایشون معتقده همیشه در عشق بین دو نفر باید یک هدف نهایی وجود داشته باشه تا اختلافات جزئی رو به خاطر اون هدف بشه کنار زد.

عقیده دیگه ایشون که باهاش موافقم اینه که دو نفر باید بدونن هدفشون از ادامه دادن یک رابطه چیه و این رابطه قراره به کجا برسه؟و...

ایشون یک کوییز دارن که با اون می شه ضریب هوشی عاطفی رو اندازه گرفت.شاید یه بار این رو اینجا قرار دادم برای خودم که جالب بود...

و تو این جملات آخر می خوام دعا کنم که ان شالله روح اون خانوم وبلاگ نویس در آرامش باشه و دو دوست دیگه ام هم تو زندگیشون موفق باشن.

فردا با یک یادداشت با فروردین،ماه زیبام خداحافظی می کنم و امیدوارم سال بعد که دوباره به سراغمون میاد همگی حس کنیم که حقیقتاً پیشرفت کردیم.هم از نظر فکری و هم از نظر دنیایی.

 

*بچه ها چه زود عاشق می شن!امروز که سر کلاس Dictation گفتم و برگه ها رو جمع کردم همه یه قلب تیر خورده روی برگه هاشون کشیده بودن!به خودم اجازه نمیدم که این کارشونو با چیز دیگه ای جز محبت اشتباه بگیرم...البته خودشون دیدن محبت جای خود درس جای خود!

و احساس جالبی نیست وقتی داری گرامر رو در حالی توضیح می دی که صبح تو تربیت بدنی پای مصدومت دوباره درد گرفته یکی از شاگردات به جای نگاه کردن به تخته دستشو زیر چونه اش بزنه و خیره و عاشقانه نگات کنه!شاید باید یه ذره بد اخلاق بشم...امروز یه کمی امتحان کردم و جواب داد اما خوب خودشونم می دونن که من طاقت بد بودن ندارم!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط بانوی فروردین نظرات () |

Design By : Mihantheme