تابستان بهاری پاييزی

چند روز پیشا هوا یه کمی ابری بود...ابر و نم و رطوبت و نسیم...آدم رو به شمال پیوند می ده...رامسر...اگر چه نزدیک فصل خزانیم اما انگار بهار همین نزدیکی بود.یاد امسال عید به خیر...دو روز قبل و دو روز بعد از تولدم...کنار دریا...یادته بارون؟یادته؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

از همون اول جاده تا آخر جاده!چه شوقی!چه هیجانی!حتی وقتی تو خط سبقت که با 100-120 سرعت می رفتیم یه دفعه تایر چرخ جلوی ماشین ترکید و نزدیک بود همگی از ترس سکته کنیم.هر آن ممکن بود چپ کنیم...ماشین های اطرافمون همگی تا جایی که از نظر محو بشن به ما خیره شده بودن،تا اینکه به هر زحمتی کنار کشیدیم و...

 

یادش به خیر چقدر خندیدیم وقتی که من مامور شده بودم تا مواظب باشم ماشینهای گذری با ما برخورد نکنن تا تایر رو عوض کنیم اما همین که یه تریلی درست از همونخط کناری به سمت ما میومد و من بی توجه به وظیفه ای که داشتم زودتر از همه فرار کردم!

حتی این اتفاق ترسناکم شوق ما رو کم نکرد....به نزدیکای رودبار و منجیل که رسیدیم هوا ابری بود...منجیل مثل همیشه پر باد بود...

وقتی نزدیکای رشت رسیدیم بارون می بارید...اونم بارون بهاری...شیشه پنجره ماشین رو پایین آوردم و شمیم بهار رو با تمام وجود حس کردم...بهار..فـــــــــــــــروردیــــــــــــــــــــــن!
بعد از مسافرت به موازات دریا به رامسر رسیدیم.همچنین بارون می بارید.مثل همیشه بارون های دونه ریز و طولانی مدت...2 روز-3روز – 5 روز....

 

...ساعت تقریبا یک صبح بود...هیچکس رو نمی دیدی...همه خواب بودن... بی اختیار دوچرخه رو برداشتم و تا جایی که رمق داشتم رکاب زدم...سرعتم اونقدر زیاد بود که روی سطح لغزنده از بارون انگار هیچ اصطکاکی وجود نداشت...بارون وارد چشمم شد...صورتم و سر تا پام خیس شد.اما ادامه دادم...ادامه دادم...ادامه دادم...سریعتر سریعتر سریعتر....یکی نبود بگه دختر!کافیه کوچیکترین چیزی سد راهت بشه اون موقع است که با این سرعتی که داری ممکنه نابود بشی....کاش می شد تا خود طلوع آفتاب ادامه داد!اما غمی نبود...موقع طلوع آفتاب هم میام...

 

فردای اون روز جنگل ها رو گشتم...بارون روی برگهای سبز رنگ لطیف...شبنم بهاری و...

 

اما روز تولدم...ساعت 6 صبح بیدار شدم...باز  تقریبا همه خواب بودن..نمی دونم این جماعت چقدر می خوابن!..با دوچرخه توی هوا نیمه ابری تا لب دریا رکاب زدم...به افق که خیره شدم یک سمت دریا بود و یک سمت جنگل...دلم برای بارون تنگ بود...به نقطه ای که دریا و اسمون به هم می پیوستن نگاهی انداختم...تو دلم گفتم دلم برای بارون تنگه...امروز تولدمه یعنی میشه؟

 

چند دقیقه بعد بارون شروع به باریدن کرد.و لبخندی از رضایت...شروع به رکاب زدن کردم...حدود یک متر با دریا فاصله داشتم...موجهای دریا آب رو به زیر چرخهای دوچرخه می آورد...و خورشید که به سوی آسمون بالا میومد...چه تولدی...انگار که بهشت بود...من،خدا و دریا...

 

چه زود ساعت 8 شد و باید به ویلا بر می گشتم...چرا وقتی همه مردم بیدار می شن زیبایی و صفای صبح تغییر می کنه؟

همین که به خونه برگشتم چند اس ام اس برام اومد...

تولد،تولد تولد ت مبارک....

 یکی دیگه از دوستام...جای ما رو هم خالی کن خانومی!
یکی دیگه : از طرف انجمن متولدین فروردین:تولدت مبارک فررودینی اصیل! و ...

 غلیرغم اینکه تعداد تبریکا بیشتر از اونی بود که فکرشو می کردم اما نمی دونم چرا بازم کم بود...

اونقدر دوچرخه سواری کرده بودم که از خستگی بیهوش شدم( شاید جماعت به همین دلیل می خوابن؟اما خیلی ها بیش از اونی که باید می خوابن!)

 

 

موقع غروب که هوا هم خیلی سرد بود یک ساعت تنها کنار دریا نشستم...هیچکس نبود..هیچکس!خوبی جایی که توش بودیم خلوتی و دنجیش بود...هنوز بارون می بارید...با خودم گفتم چه روز تولدت داره ترکت

می کنه!باورت میشه تا یک سال دیگه نمی بینیش؟آره؟

چقدر دلم می خواست اون لحظه تنها نبودم.

غروب تولد و ...

 

On and on the rain will fall like tears from a star

Like tears from a star

Like tears from a star

Like tears from a star

Like tears from a star

آره منم شب تولدم گریه کردم...نمی دونم اشک چی بود...ناراحتی که نبود!شاید دلم می خواست همه چیز جور دیگه ای می بود...یه Surprise که نفس رو بند بیاره....یه کار عجیب...اما نشد دیگه!پس اشکامو پاک کردم و به خودم گفتم تو نماینده بهاری برای همه پس بخند....با یه لبخند ساحل رو ترک کردم...

 

ساعت 12 ظهر فردا

تو کجایی؟

-من؟ من بیرونم!شاید رفتیم جواهر ده!شایدم لیماکش و کلاک و ...چطور؟

-هیچی!فقط هر موقع تونستی بهم خبر بده!

اسمش رو چی باید گذاشت؟بد شانسی یا ...

 

ساعت 4 بعد از ظهر

 

...دیگه اثری از بارون نیست.نوک بینیت از شدت سرما می سوزه...دستت رو تو جیب ژاکتت می کنی!

 

با شنیدن کلمه چالوس نمی دونی از تعجبه یا از سرما که خشکت می زنه؟

چالوس؟قبلشم رامسر؟همین امروز؟آره؟

 

 

درسته که یه روز از تولدت گذشته!اما مگه نمی خواستی یه چیزی متعجبت کنه!یه چیز عجیب و غریب...این همون بود مگه نه؟آره!همون بود!علیرغم اینکهتعجب شیرینی بود اما شاید  غم انگیز هم بود که چرا زودتر متوجه نشدم...

 

و فردای اون روز موقع غم انگیز برگشت به تهران بزرگ و شلوغ و پر هیاهو بود...تهرانی که با همه چیزش و همه بدیهاش هنوز دوست داشتنیه!

مرور بعضی خاطره ها چه جذابه...انگار دوباره جون می گیرین و خودت رو تو فضاش حس می کنی...

 

هفته پیش هفته اشک ها و لبخند ها بود برای من...قبولی تو رشته ای که واقعا دوست داشتم برای ارشد...تبریک همه همکارا و دوستا...شیرینی دادن و...

 

از یه طرفم کم گریه نکردم!گریه ای که علیرغم تلخیش دوست داشتنی هم هست!اینم یه پاردوکسه؟

منم کم تو زندگیم پارادوکس ندارم! و زندگی با پارادوکس هاش شیرینه...

 

 

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اميد

و اما حتما اون دوچرخه سواری شبانه هم حتما حال و هوای ديگه ای داشته که البته من تجربش نکردم ولی ميفهمم که چقدر زيباست! جنگل رو هم که نگو...تو هوای خنک بهاری.... و اما صبح زيبای شمال قبل از طلوع آفتاب..نگاه به دريا...اينم قشنگه!‌اما اين خيلی خوبه که توی روز تولد هديه ای مثه بارون رو از خدا بگيري!و بعد هم تولدت رو با هدیه خدادادی جشن بگیری... خوب بعضیا بیشتر از اونی که باید میخوابن ولی خوب شاید یه سری چاره ای ندارن . یه سری هم شاید دوست ندارن! که البته من سری اولم! ولی خوب بازم خوبه که تبریک داشته باشی...خیلی خوب...به نظر من گریش هم قشنگه! ولی میفهمم! شاید بهتر بود این سورپرایز اتقاق میفتاد...اما..... :(‌

اميد

بدشانسی شايد با تقدير بياد! ولی هميشه اونی که آدم تو ذهنش هست نميشه.و گاهی بايد قبول کرد که واقعيت کمی با خيال فرق ميکنه! گرچه هيچکس نميخواد فکر کنه که ميشه خيال رو هم واقعی کرد اما ميشه سعی کرد... مهم نيست که اون خيال واقعی باشه يا نه!‌ولی وقتی حس ميکنی که تا اين حد اعتماد زياده که حتی فاصله چندين کيلومتری رو فقط برای واقعی کردن يه خيال طی ميکنی .حتی اگه هم نشه!‌ ميشه ثابت کرد که خيال و رويا غير ممکن نيست!‌فقط بايد خودمون بخوايم... گرچه شايد تلخ به نظر بياد. شايد با غصه تموم بشه و با ناراحتی منتظر آينده باشی ولی خوب توی دلت شادی از اينکه با اينکه سخت بود. با اينکه نشدنی . با اينکه نيافتنی ولی همين که ميخواستی ثابت کنی... همين کافيه...! و باز هم تهران...و همچنان زندگی در تابستان گرم و بعد هم پاييز نا خوشايند و زمستون سرد و بی انگيزه ادامه داره تا روزی که دوباره شايد بهاری رو تجربه کنی اونم توی بارون کنار دريا...

اميد

و اما عيد منم شمال رفتم ;)...البته....خوب زياد نبود ولی وقتی تصميمو بالاخره گرفتم ...ساعت همين حدودا بود... يعنی از ۵ گذشته بود...که اين آهنگ ديگه طاقت نيووردم!‌ ...اين آهنگ ترانه زيبای بچگی هام بود که هميشه تو جاده های شمال با اون همه صميميت ميشنيدمش!‌ولی ........ عزيز نازنينه من...نگو که خواب و خيال...دلم ميخواددوباره باز...با هم ديگه بريم شمال...به شهسوار و رومسر ...به لاهيجان و رودبار... کنار شاليزار سبز ...نارنجای پر از بهار ....با دستای عاشقمون...خونه بسازيم تو خيال...با چوب سبز جنگلی ...تو بارون ريز شمال ....بقيشو شايد با آهنگش توی بلاگم گذاشتم!‌ گرچه آهنگ با کيفيتشو ديگه ندارم!‌

اميد

ديدی گاهی فلاش بک لازمه؟! ....برای منم هفته سختی بود...گرچه هميشه مثه موج دريا ميمونه و گاهی هم ساکت و سخت... بابت قبوليت بهت تبريک ميگم!‌واقعا خوشحال شدم! چقدر خوب !! نميدونستم! کاش زودتر خبر داده بودي! ما هم به شيرينی ميرسيديم!! پارادوکس تو زندگيه خیلیا هست... حتی من...

یاس

آخی چه خاطرات قشنگی اما خدا نکنه اشک آدم شروع به باريدن کنه چون بند اومدنش سخته اما ما بايد سعی کنيم تا می شه روحيه ی خوب فروردينی رو حفظ کنيم

خاک کوی دوست

نمی دونم چرا با خوندن این نوشته ها به یاد فیلم City Of Angels افتادم. خاطره ی زیبایی بود. "در گذر گاه زمان؛ خیمه شب بازی دهر؛ زندگی با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد؛ عشق ها می میرند؛ رنگ ها رنگ دگر می گیرند ؛ و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده به جا می ماند." قبولی تون رو در ارشد تبریک می گم. ایشالا جشن قبولی دکترا. شاد باشی.

بوتيمار

تبريک ميگم خانم! موفق باشی، هميشه

hero

سلام. باز هم مثل هميشه زيبا تر از قبل. فقط می تونم بگم عالی بود... راستی منم قبوليتو بهت تبريک ميگم. لياقتشو داشتی و حقت بيشتر از اينها هم هست... موفق باشي... هميشه برامون از بهار بگو. از باران بگو. چون خودت از جنس بارانی. بارانی بهاري

ghazaleh

قبول شدنت رو از صميم قلب بهت تبريک ميگم

رضا

پارادوکسهای عاشقانه بی شيرينی را عشق است!