سوم نامه

امروز تولد تو بود.3 ژانویه...مثل پارسال که تمام روز به فکرت بودم امروز هم به فکرت بودم. از همون صبح که بیدار شدم و برف زیبایی باریده بود.

پارسال فاصله ها نزدیک بود... اینجا بودی...نزدیک...اونقدر نزدیک که اگر دستم رو دراز می کردم به تو می رسید...و حالا دوری...اونقدر دور که...نه متاسفانه وقتش هست نه پولش تا به اون سمت اومد.

امروز وقتی تولدت رو بهت تبریک گفتم دنبال کلمات تشکر تو نبودم.اگر هر کاری می کنم دلم می خواد خوشحال بشی اما نمی دونم تا چقدر موفق می شم.

پشت این کلمات لعنتی،پشت این اس ام اس لعنتی،پشت این شکلک ها مگه می شه نشون داد 10 هزار باری که توی دلم تولدت رو تبریک گفتم...

اگر کنارم بودی و می تونستم عکس العمل هات رو ببینم که کجا می خندی،کجا اخم می کنی کجا...

دیدن تو خیلی دیر بود...اگر قرار بود اینجوری باشه و همینجوری بذاری و بری پس چرا اصلاً بعد از چهار سال منو گذاشتی این وسط و چند بار که سکوت کردم و خواستم برم نذاشتی و حالا دیگه خودم نمی تونم و نمی خوام برم...و اگر برم و حتی با یکی دیگه هم باشم تو همیشه توی ذهن من خواهی موند!!

توی زندگیم هیچ وقت این اندازه مصمم نمی خواستم با کسی بمونم...هیچ وقت کاری نکردی که ازت دلخور بمونم...و مهم ترین ویژگی که در تو ستایش می کنم اینه که تفاوت من رو با همه دخترای دیگه فهمیدی و به روم آوردی و هیچ وقت جلوی من اسم یه نفر دیگه رو نیاوردی...چیزی که همیشه توی یه پسر دنبالش بودم.

و البته این آخرین باری بود که من حرف زدم نمی تونم تا کی...

چقدر دلم می خواست امشب Boston بودم. بالای یه هتل بلند و بیرونو نگاه می کردم و منتظر یه مصاحبه شغلی بودم و می دونستم همین چند ماه دیگه همه چیز تموم می شه و می تونم زودتر فارغ التحصیل بشم...

ای خداباز هم شکر برای همه چیزی که دارم و شاید خیلی ها حسرت لحظه ایش رو داشته باشن اما اگر هیچکس نمی بینه تو که می بینی چقدر می خوام برم مرحله بعدی زندگی!

یه نوری به این راه بتابون...کمکی کن...


/ 0 نظر / 14 بازدید