ذرات وجود

این ترم آخر دانشگاه که می خواستم تربیت بدنی 1 و 2 رو با هم بگیرم بین آموزش کل دانشگاه تهران در خیابون فخر رازی و دانشکده تربیت بدنی در خیابون امیر آباد شمالی رفت و آمد زیادی داشتم.اون هم فقط به خاطر سهل انگاری دوستام که هیچکدوم بهم اطلاع ندادن که اگه چنین کاری می خوای انجام بدی سریعتر بیا و اسمت رو وارد لیست کن و منم که درگیر کنکور ارشد و...

 

یه بار تو همین رفت آمد ها بدجور دل فروردینیم گرفت.و فروردینی وقتی دلش بگیره می تونم بگم امکان نداره اشک از چشماش جاری نشه.مثل ابر بهار که نمی تونه در برابر بارون مقاومت کنه.شاید همون فروردینی که تا یک لحظه پیش می خندید یک دفعه اشک رو با لبخند تعویض کنه..بهمن بود و تو دانشکده نسبتا بزرگ تربیت بدنی کنار استادیوم بزرگ فوتبالش راه می رفتم و همین طور دونه های برف می بارید.علیرغم اینکه چتر همراهم بود دلم می خواست اون دونه های برف رو صورتم بشینه.چون تعطیلات بین ترم بود می تونم بگم هیچ موجود زنده ای رو توی اون دانشکده به اون بزرگی نمی شد دید.یک لحظه حس کردم فقط منم و خدا و دیگه هیچکس.

 

حس غریبی بود.درست مثل راه رفتن تو زمین های پر از برف قطب شمال یا جنوب جایی که هیچکس رو نبینی...یا قدم برداشتن توی کویری سرشار از سکوت.جایی که وجود خدا رو بیش از هر وقت حس می کنی.با تمام وجود.

با اون چشمای پر از اشک و احساس تنهایی عجیبی که بهم غلبه کرده بود یک دفعه ناخودآگاه از خدا کمک خواستم. به آسمون نگاه کردم.دونه های برف همین جور می باریدن و سکوت بیشتر می شد...همین موقع ها بود که کمی دلگرم شدم...

همون روز تقریبا بی هیچ مشکلی کارم درست شد.و این رو مدیون همون لحظه سکوت و خلوت با خدا بودم....

 

خدایــــــا...ای خدای من...ای خدایی که من رو اینطـــور متفاوت از بقیه آفریدی.بله ظاهرا من مثل همه هستم مثل همه اون اطرافیانم..اما... ای خدای من به من توانایی متفاوت بودن و مونــــدن هم عطا کن.خداوندا خودت می دونی که گاهی اوقات موندن توی این دنیا و ادامه دادن به طور متفاوت از بقیه نیازمند اینه که ذره ذره وجودم رو یا از دست بدم و یا به دیگران ببخشم،نه همه...نه!همه رو شایسته این نمی دونم.فقط کسانی که دوستشون دارم که اونها هم بیشتر از تعداد انگشتان یک دست نیستن  البته شاید به نوعی در کنار این معدود عزیزانم و در سطحی پایین تر، تمام شاگردام، اون موجودات معصومی  که همگی هنوز بوی تو رو می دن و آلوده این دنیا نشدن رو هم قرار بدم....اما  عشق و علاقه فروردینی هم بسی دیوانه واره...فروردینی و تعادل می تونم بگم با هم هیچ سنخیتی ندارند..رویاییه؟خوشبینانه است؟مسخره است؟احمقانه است؟آره هست...به نظر مردم این دنیا هست.که وقتی صحبت می کنم همه میگن تو چه دل شیری داری!چه با قدرت صحبت می کنی!حتی صحبت کردن ازش هم سخته...اما مگه فراموش کردین من از جنس این دنیا نیستم که بخوام شبیه این دنیا و مردمش باشم...حاضرم بمیرم و تکه تکه بشم اما یکی مثل بقیه نباشم.

 

هفته پیش تو خیابون یه ماشین درست جلوی پام ترمز کرد.برای خودم هم جالب بود که اصلا نترسیدم.حالا قیافه راننده دیدنی بود که از نترسیدن من متعجب شده بود... با خودم گفتم گاهی تا هستی قدرتو نمی دونن...شاید هیچکس ندونه...عزیزترین هات هم ندونن! اما شاید با یه حادثه و از  دست دادنت حتی برای مدتی کوتاه بفهمن که اونی که بهش اتهام غرور و خودخواهی و  زرنگی و... می زدن کی بود و چی بود...

 

اما بعد با خودم گفتم..چه فکر مسخره ای...مگه ندیدی اینایی که می میرن همه بعد از یه مدت اونقدر فراموش میشن که انگار هیچ وقت پا به دنیا نذاشته بودن...تازه مگه ارزش تو به اینه که دیگران بدونن.مهم اینه که خدا بدونه و بفهمه که حتما همین طوره.

 

و گاهی اوقات حتی اجازه ندارم گریه کنم!چرا؟ چون ممکنه کسانی که دوستشون دارم ازم ناراحت بشن و یا نمی خوام هیچکس ناراحتیمو ببینه...و...و...و...و...

 

*چقدر دلم می خواد الان با صدای بلند گریه کنم....از بس بغضم رو نیمه کاره رها کردم و اشکام و پاک کردم تا دیگران نبینن خسته شدم...دلم یه گریه بهاری می خواد تا بعدش آفتاب بهاری داشته باشم.نمی دونم چرا هیچکس نمی فهمه فروردینی بعد از گریه چنان قدرتی پیدا می کنه که دیگران با شادی ندارن....پس اگه فروردینی در اطرافتون دارین به خاطر گریه سوال پیچش نکنید بذارید راحت باشه..چون اونجوری راحت تره.

 

خدا یـــــا!تویی که من رو از جنس بهار آفریدی و قدرتی از جنس قدرت بهار در وجودم قرار دادی مثل همیشه کمکم کن از این قدرت و عشق بهاری به جستجوگران بهار ببخشم و من هم این قدرت رو در تو و فرستاده  تو که حتی شاید خودش هم ندونه چه قدرتی داره، جستجو می کنم؛ خدای مـــــــــن.

 

 

 

*الان با نوشتن این مطالب بالا احساس سبکی می کنم...تنها دلیل نوشتنم هم همین بود.

 

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اميد

راستش خيلی فکر کردم که چی بگم! يعنی چی دارم بگم! نميدونم. بايد بگم بايد از دوستات ناراحت باشی يا نه! نميدونم.ولی ميفهمم! وقتی برميگردی به گذشته و نگاه ميکنی به عقب و ميبينی که چقدر زحمت کشيدی تا به هدفت برسی! هدفی که شايد برای اونايی که ميتونستن گفتنش خيلی راحت بود ولی اينکارو نکردن ولی تو ميدونستی که اگه بودی بهشون ميگفتی...ميفهمم که توی اين رفت و آمد ها حتما چقدر با اراده ميرفتی که سريعتر کارت رو درست کنی . ميفهمم که توی اين لحظه گاهی حس ميکنی هيچ کس پيشت نيست!‌هيچ کس تورو نميفهمه! حتی نزديکترين کس ميشه دورترين نفر! و تنها کسی که ميمونه خداست و خدا...خدايی که حتی اگه هم نتونی باورش کنی! ميتونی به آسمون خيره بشی و بگی کمکم کن!‌ ميدونم. ميفهمم... شايد هزاران بار توی اين حس بودم ولی وقتی اين نوشته هارو خوندم انگار که ميتونستم ببينم .ببينم که چقدر سخته وقتی خودت رو ميبازی و از ته دلت برای خودت گريه ميکنی .اونوقت تنها کسی که داری رو طلب ميکنی....

اميد

يادمه يه دفه يه جمله ای گفتی که فکر کنم از اسکار وايلد بود يا حداقل در مورد اسکار وايلد گفتی . که اين دنيا بيشتر از همه به نابغه ها ظلم کرده. حالا ميخوام بگم اين دنيا به فرشته هاش هم خيلی ظلم ميکنه! به اونايی که با تمام وجود و مهربونی دنيا رو برای متفاوت بودن ميخوان. برای روح پاکشون. برای عشق صاف و زيباشون! اين دنيا بيشتر از همه به اين افراد ظلم ميکنه! و خوب تنها کسی که ميتونه نجات بخش باشه فقط خداست! خدايی که اونها رو ميبينه.دوستشون داره و بهشون کمک ميکنه! اما بخشيدن ذره ذره وجودشون به اونايی که دوستشون داری رو حتما از روی عشق و علاقه انجام ميدی و ميدونم که اين کار رو بدون اينکه انتظار هيچ جوابی رو داشته باشی انجام ميدی! چون خدا به هرکسی و به هر فروردينی هم اين موهبت رو نداده! اين زيبايی و اين پاکی رو . شايد داشتنش و نگه داشتن و انجام دادنش سخت باشه. ولی خيلی گرانبهاست! چه برای خود اون فروردينی که خدا اون رو توی وجودش قرار داده و هم برای اونهايی که لايقه اين ذرات هستند...

اميد

هيچ کس نگفت که فروردينی و تعادل ممکنه با هم مشکلی داشته باشن يا حتی نداشته باشن! چون فروردينی هم يک انسانه! يک انسانی که عقل . منطق و شعورش حتی از ماههای ديگه شايد بيشتر باشه! هيچکس نميتونه و نبايد بگه که يه فروردينی افکارش مسخره يا احمقانست! چون برعکس کسی که اين فکر رو ميکنه چنين فردی هست! فقط ميخوام بگم ميشه از جنس مردم بود ولی با مردم نبود! ....با اين مردم نشستيم ولی انگار با اينا نبوديم... نميدونم چرا بايد چنين افکاری به ذهنت بياد! چنين افکاری اونم برای کسی که تک تک حرفاش و کاراش نشون دهنده شخصيتش هست! پس احتياجی به گفتنش نخواهد بود!

اميد

نميدونم چرا بايد همچين افکاری حتی وقتی ماشينی جلوی پات ترمز ميکنه به ذهنت بياد که هيچ جوری نميتونم اون رو به بانوی فروردين پرقدرت نسبت بدم! افکاری که فقط و فقط مختص يه پاييزيه ترسو که حتی از غم دنيا هم ميترسه و هر برگی که از درخت توی فصلش به زمين ميندازه فورا خودشو ميبازه!‌ ولی خارج از همه اينها بعضی انسانها بودنشون پرفايده تر از نبودنشون هست و همونطور هم که گفتی بعد از يه مدت اينقدر فراموش ميشن که شايد اگه دوباره بتونن قدرت فکر داشته باشن! از کارشون پشيمون ميشن! ولی گاهی هم بعضی از افراد حتی حسرت اون چند لحظه و بعد هم فراموشی رو ميخورن و ميخوان که ديگه نباشن...حتی اگه بعد از چند روز دوباره همه چی فراموش بشه... ولی يه فروردينی همونطور که گفتی ميدونه خدا رو داره و خدا اين قدرت رو توی وجودش قرار داده که بدون اينکه هيچ نيازی به دلسوزی و توجه ديگران داشته باشه با قدرت ادامه بده و پاداشش رو هم از خدا ميگيره و روزی بهترين فرد يا چيزی که اون دوست داره رو بهش ميده...پس ميخوام اين رو بگم اين افکار مال بانوی فروردين نبود! اين افکار يه فسيل پاييزيه مغرور و بی هدف بود که فقط به دنبال دلسوزی ديگرانه و يه لحظه هم شايد ...

اميد

به شادی ديگران فکر نميکنه...پس اميدوارم که اين قسمت رو از فکرت حذف کنی و بيشتر از پيش مواظب باشی و حتی از ترمز ماشين شايد بترسی! چون بدونی که دنيا بهت احتياج داره!‌ و بايد قله های بسياری رو فتح کنی.... نميدونم چرا ياد يه شعری افتادم که اينجا جاش نيست بگم با اين جملات آخرت...فقط ميگم گريه کن...گريه کن...چون اونهايی که برای تو ارزش دارن ميخوان که خودت باشی نه برای اونها باشی!... يه شعر هم خودم گفتم که بازم اينجا جاش نيست بگم... پس فقط آرزو ميکنم که حتی اگه يک لحظه غم به سراغت اومد افکارت رو بازم فروردينی نگه داری چرا که فروردينی همه کارا و حرفهاش از سر قدرت و زيباست...حتی گريه ش . با تمام تلخی که برای عزيزانش داره...

اميد

در آخر هم فقط خوشحالم که دوباره سبک شدی و...

خاک کوی دوست

شاید هیچ توجیه علمی برای نزدیک بودن خصوصیات فروردینی ها وجود نداشته باشه. ولی من که درست بعد از تحویل سال نو و با شروع بهار به این دنیا اومدم این غم ناشناخته رو می شناسم. غمی که از بیکرانۀ هستی میاد و آسمون دل آدم رو ابری می کنه، سیل اشک و بارونی که قلب آدم رو از هر چی پلیدیه پاک می کنه رو می شناسم، دلتنگی برای زیبا ترین موجود هستی و آیینه ای که بازتاب عشق خداست رو می شناسم و..... خیلی روان و زیبا می نویسی. شاد باشی.

بهراد

وقتی يه فروردينی دلش ميگيره وقتی يه فروردينی انرژی ... کم مياره ... وقتی يه فروردينی دلش فقط تنهايی می خواد ... وقتی احساس ميکنه اگه نباشه ... خوب آره ... نميدونم ... فروردينی کاری نمی تونه انجتم بده ... حتی نيروی فروردين :-< .... هميشه فروردينی باشيد ... جدا زيبا بود و دل نشين

ghazaleh

خوش به حالت که تونستی لحظات خلوت و تنهايی و فقط و فقط با خدا بودن رو تجربه کنی . اين لحظات غالبا وقتی سراغ آدم مياد که يه مشکلی داره و می فهمه که در عين توانمند بودن در مقابل اون چقدر ناتوانه