به من :

و هر گاه دوست داشتنت به زلالی دوست داشتن پدر و مادرت شد،آن دوست داشتن واقعیست...

آن هنگام که می دانستند به دوردست ها می روی اما پرهایت را از روی خودخواهی نچیدند و با شادی تو خندیدند و با اشک تو غمین گشتند...

 

به تو :

می دانم یکی از همین روزها از پیش من می روی...نمی دانم آیا باز هم قرار است با هم بمانیم یا نه اما باز هم قرار باشد بمانیم می مانیم،و اگر قرار نباشد بمانیم نمی مانیم.برایم مهم نیست در ذهن تو چه می گذرد،دوستت دارم.بی پروا،بی توقع.

خوشحالم که مایه آرامشت بودم...این بهترین نقش من در زندگی است!

 

/ 0 نظر / 2 بازدید