سال چهارمی بودن و...

از امروز سال جديد تحصيلی شروع شد.بر همه مبارک باشه و ان شالله هرکس تلاش می کنه به نتيجه درخور اون تلاش دست پيدا کنه.هر چند در دانشگاه ما از يک هفته پيش کلاس ها برقرار بود اما خوب امروز يه حال و هوای ديگه داشت.امروز چهره های جديد ديده می شدن!ورودی های ۸۴! کوچولوهايی که تازه چشمشون به دانشگاه افتاده!و فکر می کنن چيز غربيه! و کلی هنوز جوگير هستن!نمی دونن که اين هيجانات خيلی زود می خوابه و بازم بيشترين چيزی که می مونه درسه!يادش به خير که يه روزی هم من ورودی ۸۱ و سال اولی بودم و چه نگاه ويژه ای به ۷۸ ای ها که سال چهارمی بودن داشتم!يادش به خير که يکی از دوستای دبيرستانی خواهرم  که تو دانشکده ما شاگرد اول سال چهارمی ها بود و من به دوستی با اون می نازيدم!يادش به خير که با صحبت کردن راجع به يک تست ادبيات با بهترين دوست دانشکده ايم آشنا شدم که ايشون هم الان شاگرد اول هستن!چه روزايی رو تو اين دانشکده گذروندم...دقيقا معنای اشکها و لبخندها...تاريکی و روشنی...تلخی و شيرينی...يه کتاب هست از چارلز ديکنز به نام "A Tale Of Two Cities" يا همون"داستان دو شهر"...فصل اول اين رمان کاملا تضاد برقرار ميشه بين چيزای مختلف...يعنی يک فصل فقط تضاد...و اگه منم بخوام بگم...بخوام تعريف کنم...خاطرات دانشکده ام همشون پر از تضاده....گاهی اوقات از نشستن توی حياط بی نهايت خوشگل دانشکده مون اونقدر شاد بودم که نمی فهميدم و برای چند ساعت سخت ترين درس ها رو ميخوندم...گاهی اوقات حتی نميتونستم يه لحظه فضاشو تحمل کنم...من خيلی بد آوردم...وگرنه الان ميبايست با اختلاف زياد شاگرد اول ميبودم...گاهی اوقات دقيقا وقتی که تصميم می گرفتم اول باشم بهترين باشم(از نظر درسی) يه دفعه يه اتفاقی می افتاد که تمام انرژيم از بين ميرفت...می شدم يه موجود افسرده که ديگران هم با ديدن اون از جونشون سير می شدن...نمی دونم...گاهی وقتا به اين فکر می کنم که خدا هميشه داره منو پا به پا می بره جلو...يعنی هيچ وقت نميذاره من از خودم کاملا راضی بشم چون اگه بشم ديگه به دوردست نگاه نمی کنم.من می تونم خيلی بهتر از اينی باشم که هستم....من می تونم نه تنها بهتر از اينی که هستم بشم بلکه می تونم خودمو تا قله بالا بکشم جايی که ديگران رو مثل نقطه های کوچيک ببينم.من دلم می خواد اونجا باشم و تا اونجا نرسم راضی نميشم.

من ديگه به کسی باج نمی دم.من بايد با شتاب زياد بزنم جلو...وقت خيلی کمه...خيلی...خدايا خيلی به کمکت نياز دارم.کمکم کن و هيچ وقت نذار نااميد بشم.

*برم که به کلاس ماليه بين الملل برسم!

/ 3 نظر / 3 بازدید
اميد

سلام! خوب سال تحصيلی جديد رو منم به شما تبريک ميگم! خوبيه سال چهارمی بودن همينه ديگه! اينکه از بالا به تازه از دبيرستان اومده ها نگاه کنيد و اين کوچولوها هم ذوق کنن که اينجا کجاست!!:) ...با اينکه توی اين دوران زياد نبودم واقعا حس ميکنم از روز اول چه جوری بوده و چه جوری شروع شده و حالا که سال چهارم هستين و اميد به يه آينده ديگه داريد چه جوريه! و کاملا حسش ميکنم! حتی اين تضاد ها رو...

اميد

اما گاهی وقتا تو زندگی بدست آوردن چيزايی کوچيک هم زياد خوب نيست! با اينکه خواسته های شما کوچيک هم نبوده ولی شايد بهتر بوده که تقدير اون جوری رقم بخوره که شما بهترين باشيد و اين مهمه! و مهم تلاشی که برای بهترين بودن انجام شده ! و نتيجه کل ! نه نتيجه جز! من مطمئنم جايگاه شما خيلی بالاتر از اين جايی هست که شما هستيد و در عين حال مطمئن هستم که حتما به اونجا ميرسيد! حتی بالاتر از اونجايی که شما رو الان راضی ميکنه! چون به نظر من هيچ جايی برای راضی بودن انسان از جايگاهش وجود نداره! مگه آخر خط موفقيت که اين خط موازی به نوک قله برسه! به اميد خدا ... هيچ وقت نا اميد نميشيد و هميشه هم موفق هستيد! و هيچ نقطه کوچيکی راضی کننده شما نبايد باشه! اين يه استارته به سوی آينده... به کلاس مالیه بین الملل که دير نرسيديد؟!! :)) موفق باشيد هميشه!

Alipasha

برای من که ورودی ۷۲ بودم اين احساس خيلی جالبه. با اينکه درسم تازه تموم شده اما باز هم دلم برای دانشگاه رفتن تنگ شده.