امروز هم برای خودش از اون روزهایی بود که می‌‌شد ازش فیلم ساخت.و من انگار که بازیگر نقش اول بودم.

قیافه اون اقای فروشنده توی فروشگاه وال گرینز وقتی‌ که کارت پستال رو می‌نوشتم دیدنی‌ بود.

وقتی‌ از خیابونی که به خونه‌ تو میرسه پایین میومدم چشمام پر از اشک بود.تو خوشحال بودی که حتما من الان میام و به قراری که گذشته بودیم عمل می‌کنم اما من میومدم که بهت نه بگم و باهات خداحافظی کنم...

در رو که روم باز کردی برق چشمات رو میشد به وضوح دید اما صدای من انرژی همیشه رو نداشت.

از پله‌ها که بالا رفتیم ساکت بودم...

و تو با خوشحالی می‌خواستی منو همه جای خونت ببری...اما من یک دفعه بهت نه گفتم.قیافت و مات موندنت برای ۵ ثانیه دیدنی‌ بود.

هم پشت نه یه من هم پشت سکوت کوتاه تو یک دنیا حرف بود.

اما باز هم با هم حرف زدیم،کیک خوردیم،گلدونهات و سبزیجات کوچولویی که تازه کاشتی رو دیدیم...باز هم راجع به دانشگاه و استادا و امتحان من حرف زدیم...و موقع خداحافظی دل‌کندن از هم سخت بود...خوشحالم که کارت من رو دوست داشتی...و منتظر اون کارتی که قراره از کشورت برام بفرستی‌ میمونم...

راستی‌ پارسال همین روز تو یه مهمونی‌ خیلی‌ بهم گیر داده بودی...و من متعجب مونده بودم.کی‌ فکرشو میکرد امسال انقدر با هم دوست شده باشیم...و کسی‌ چه میدونه سال دیگه کجائیم...

و زندگی‌ این است...

/ 0 نظر / 2 بازدید