روز تيچرز مبارکککککککککککککک!

ديروز يا به عبارت صحيحتر پريروز يا به عبارت ملموستر پريشب!(دوشنبه شب)05.gif در مراسم روز معلم که از طرف کانون زبان ايران و در محل سالن همايش های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان برگزار شد شرکت کردم.آخه امسال اولين سال تيچر بودنمه08.gifتازه شهريور ميشه ۱ سال کامل.

دوشنبه ها من  تا ساعت ۷:۳۰ عصر دانشگاه کلاس دارم اما اون روز کلاس آخرم رو تعطيل کردم و اومدم خونه و بعد از يک ريفرش کوچيک رفتم به مراسم.دم در يک سری از همکاران واحد خودمون رو ديدم. چون جشن برای تمام مدرسين آقا و خانم واحد های کانون چه دخترونه و چه پسرونه برگزار می شد جمعيت زيادی اومده بودن.چقدر از معلمای سابق خودم رو اونجا ديدم و حالا خودم هم همکارشون بودم.البته همکارای واحد ما يه جورايی فرق دارن.همه سن و سالشون بين ۲۰-۲۷ هست که البته مسن ترينمون ۳۷ سالشه.خلاصه با همکارا که وارد شديم همگی يه رديف کامل آمفی تئاتر رو اشغال کرديم.و شيطنت شروع شد! همه ساکت و آروم نشسته بودن به جز رديف ما03.gif...حالا شانس آورديم مدير مرکز و کارمندای اداری چند رديف جلوتر نشسته بودن!

مراسم با پخش ملايم موزيک شروع شد.مجری برنامه هم آقای دکتر نظری مجری شبکه ۵ بو د .بچه ها ميگفتن قرار بوده محمد حسينی رو بيارند اما طبق يک تحليل هزينه و فايده ديدن نمی صرفه!به هر حال من خودم از هيچ کدوم از مجری های برنامه های تلويزيون خوشم نمياد پس برام فرقی نميکرد.به هر حال بعد از پخش موزيک،يه آقايی اومد به نام دکتر مهدوی که فکر می کنم چند بار TV ديده بودمش.راجع به مقام والای ما صحبت می کرد.بچه ها که نذاشتن من يک اپسيلون گوش بدم!همش ميگفتن نت برميداري؟بچه ها ساکت باشید بچه داره استفاده ميکنه!خلاصه منم منصرف شدم!يکی از بچه ها اون وسط داشت کف بينی ميکرد و من اصولا به اين چيزا اعتقاد ندارم.به زور کف دست منم نگاه کرد و گفت فقط بهت بگم خط خيلی خوبيه!31.gifNonsense!

خلاصه صحبتای آقای دکتر که تموم شد مردم چنان تشويقش کردن که کلی ذوق زده شده بود(ما هم ذوق زده شده بوديم که بالاخره تموم شد!) بعد از اون يه سری مسابقه بود که اول از همه يکی از واحد ما رفت رو سن!ما شالله بچه چه اعتماد به نفسی داره.البته شايد هم بشه اسمش رو پررويی گذاشت.33.gif.خلاصه جايزه اش که بليط رفت و برگشت کيش بود برای من زياد جالب نبود! ما سالی همين جوری يه بليط داخلی و خارجی داريم که ماشالله هيچ وقت ازشون استفاده نميکنيم.مگه چی بشه همه برنامشون با هم جور بشه يه جايی بريم.به هر حال بعد از اون مسابقات يه گروه موسيقی شامل دف نی و کيبورد به صحنه وارد شدن که با ورود اونا ( که همگی گيس بلند تشريف داشتن!) شوخی بچه ها به اوج رسيده بود.به خدی که يکی که بغل من نشسته بود گفت الان يکی مياد ما رو محترمانه ميندازه بيرون!

بعد از اتمام اجرای اون آقايون که انصافا بعضی قسمتاش جالب بود،مراسم هم تقريبا تموم شد.بعد همه ليديز و جنتلمن برای صرف شام تشريف برديم پايين.01.gifسر شام هم کلی خنديديم.و بعد از اون کم کم از هم خداحافظی کرديم و برگشتيم به خونه هامون.کلا شب جالبی بود و به من که خيلی خوش گذشت.خيلی وقت بود به يه همچين چيزی احتياج داشتم.

يکشنبه از شاگردام کلی کادو گرفتم.کريستال و قاب عکسو کتاب  و لوازم خونه و آرايش وگل و...

وقتی برميگشتم خونه کلی تابلو معلم بودم!چه حس بدی بود!صورتم خيلی داغ شده بود.نميدونم يه حسی بود که قبلا تجربه اش نکرده بودم.اما ديروز سه شنبه چقدر بچه ها اذيتم کردن که هر لحظه هزار بار آروز می کردم برگردم خونه.وای من هنوز نميدونم با شاگردای شيطون بايد چه کرد19.gif..هر کار ميکنم جواب نميده!ديروز اينجوری بودم اما همين که چند روز ميگذره انقدر دلم براشون تنگ ميشه که حد نداره!اصوالا يا ازشون متنفرم يا عاشقشون هستم!نميتونم يه رابطه متعادل برقرار کنم.البته اين فقط در مورد شاگردام صدق ميکنه...يعنی با دوستای خودم اينجوری نيستم.

بابا به خدا معلمی شغل انبياست...باور کنيد.به خدا شعار نيست!خدا شاهد ما هيچ کدوم به خاطر پول کار نمی کنيم.آخه پول آنچنانی هم که تو اين کار نيست.همين که وقتی يه کلمه رو تلفظ ميکنم ۱۵ نفر بعد از من در حاليکه به لبام نگاه ميکنن بلند تکرار ميکنن،همين که شاگردای کوچيک ترم بعد و قبل از کلاس برای يه بوس ازم آويزونن!همين که ميبينم يکی انقدر از من تاثير گرفته که تو خونه راجع به من صحبت ميکنه...همين که وقتی تو خيابون راه ميرم يه دفعه يکی صدام ميکنه و بهم سلام ميکنه....همين که دامنه ارتباطات اجتماعيم کلی گسترده شده برام کافيه.اونم برای يه کار پاره وقت....هميشه دلم ميخواست لذت ياد گرفتن انگليسی رو با يکی قسمت کنم.

HAPPY TEACHERS DAY

teachers_day_foil_apples_greeting_balloon.jpg

 

 

 

 

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
اميد

سلام! خوب منم اول قبل از هرچيز روز تيچر رو به شما تيچر محترم تبريک ميگم! بعد واقعا بهتون تبريک ميگم بخاطر اين شجاعتتون! چون به نظر من معلمی هم شجاعت ميخواد.البته تو بعضی از رشته ها و خوب همينطور تو آموزشگاه ها. اما راجع به مراسم! چه کار جالبی بوده و حتما هم جالب بوده.خوب راستش در مورد مجری .ما هم يه جايی دعوت بوديم اتفاقا اين مجريه شبکه ۳ رو آورده بودن.راستش آدم از نزديک ميبنتشون يه جوری ازشون نا اميد ميشه.خيلی با حرفاشون فرق ميکنن! بعد خوب اين بنده خدا ها تازه فکر کردن بليط کيش کلی جذابه!! وگرنه جايزه نميدادن! خوب خيلی خوشحالم که بهتون خوش گذشته و اميدوارم که بازم بتونيد اين لحظه ها رو تجربه کنيد.من فکر ميکنم اين لحظات رو تو زندگی آدم يه بار يا حداقل به تعداد کمی تجربه ميکنه.راستی چه جالب.فکر نميکردم به معلم آموزشگاه هم بچه ها کادو بدن...

اميد

و اما حس معلمی...! حس جالبيه! يه چند بار هم تجربشو داشتم!! اما نا موفق!!! (يعنی آخريش رو تو وبلاگ نوشتم فکر کنم الان پست آخره آخرم باشه! (البته تا قبل از اينکه پست بدم چون میره) به هرحال شايد يه معلم بهتره از شاگرداش متنفر نباشه. چون خودم تجربشو داشتم.يعنی اولين چيزی که تو زبان ازش خوشم اومد اولين معلم زبانم بود... ديروز اتفاقا با دوستم بحث سر اين بود که بيام يه کلاس آموزشی بزنيم.دوستم گفت کامپيوتر.من ميگفتم زبان!! ولی آخرش فهميديم که اصلا هيچکدوم حوصله درس دادن نداريم!!يعنی بلدم نيستيم درس بديم!! به هر حال معلمی حتی اگه پول هم توش نباشه تجربه خوبيه که اينم يکی از صد ها موفقيت شما حساب ميشه که اميدوارم هميشه اينقد موفق باشيد ....بازم روزتون مبارک! البته شهريور هم بايد يه تبريک بگيم ها!!

اميد

بازم ببخشيد اينقده زياد شدا! اما يه چيزي ميخواستم بگم! موقعی که داشتم اين پست آخرم رو ميدادم.به خودم ميگفتم اگه بخوام جواب خودم رو بدم حتما ميگفتم تو پالی آنا رو ديدی!!شما هم دقيقا زديد وسط هدف! يعنی به اون چيزی که من فکر ميکردم! اما خوب پالی آنا يه جور شعاره! تو زندگی ما اينجوری نيست! يعنی نميشه واسه چيزايی که داريم خوشحال باشيم. چون داريم ميبينيم که دور و اطرافمون چی دارن و ما نداريم... راستی تو پايين يادم رفت بگم! اجازه خانم معلم! يه شاگرد که همه زبان رو يادش رفته نميخواين!!!!؟ :) ... هميشه موفق باشين...

ارمیا

شخصت جالبی داری .... موفق باشی