من در آغاز زندگی جديدم

هنوز سه هفته نمی شه من به خودم جرات دادم تا یک خونه تکونی اساسی در عقاید و باورها و نگاهم به زندگی به وجود بیارم.درسته خیلی سخت بود.درسته خیلی از کارام عقب افتادم اما واقعاً ارزششو داشت.الان انقدر انگیزه و انرژی دارم که میتونم خیلی سریعنر از برنامه ام جلو بزنم.به قول این ضرب المثل :"A stitch in time saves nine".فکر نمیکنم این ضرب المثل معادل فارسی داشته باشه اما مفهومش اینه که اگه در یک زمان قبل از اینکه مشکل حادی پیش بیاد کمی وقت بذاری و به آینده فکر کنی 9 برابر در وقتت صرف جویی میشه.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

من رفتارم با همه تحول بسیار مثبتی پیدا کرده.نگاهم به اطراف تغییر کرده.انگار معجزه ای رو با چشم دیده باشم.برای مثال وقتی قبلا با همکارام در ساعت تفریحی که 10-15 نفری در دفتر تیچرز! میشستیم و صحبت می کردیم علیرغم اینکه اکثرشون دخترا و خانوما و البته دوستای گلی هستن که خاطرات خیلی جالبی باهاشون دارم!بعضی از کاراشون برام عجیب و پوچ بود.و البته شاید بعضا از دستشون حرص می خوردم.از دو هفته پیش اصلا این احساس منفی رو هم ندارم.مثلا وقتی می دیدم بعضیاشون این همه وقت صرف تکرار پی در پی آرایش می کنن!(یکی دو دفعه بد نیست اما بیشترش دیگه واقعا!)یا ناخن هاشونو مدل های عجیب و غریب و رنگارنگ در میارن و به هم نشون میدن ناچار بودم خنده مو پنهان کنم!اما الان دیگه اصلا اینجوری نیستم بلکه به خودم میگم:"هر انسانی برای خودش یک آرمانی داره حالا هر چند ابتدایی و کوچیک و با کاراش داره به طرف اون ارمان قدم بر میداره!"مثلا یه نفر میخواد با مدل ناخنش به بقیه بگه :" من میدونم مدل جدید ناخن چه شکلیه تو نمیدونی!" خوب این خیلی خوبه که لااقل اینجوری احساس رضایت و خرسندی می کنه!

من دیگه حتی خنده ام نمیگیره!بلکه باهاشون بیشتر صحبت می کنم.درسته با خیلی عقایدشون مخالفم اما دلیل نمیشه بین خودم و دیگران خط بکشم.من و عقایدم در بین دیگران معنا پیدا می کنیم.من از دو هفته پیش با دیگران راجع به عقاید مشترکمون صحبت میکنم و احیانا اگه نکته مثبتی برای جذب دارند دریافت میکنم و منفی ها رو فراموش میکنم.منم عقایدی دارم که شاید 99.5% مردم متوجهشون نشن اما در جواب دوستی که در کامنتهای پست قبلی نوشته بودن که تاریخچه ام رو دور بریزم تا از مردم سطحی نگر نرنجم باید بگم دور ریختن تاریخچه من به همون میزان کشنده است که فقط افراد سطحی نگر رو در زندگی ببینم!به این معنا که من چند سال در بین مردم بودم..چه بخوام چه نخوام اونا با من هستن.اگه اونا رو انکار کنم یعنی چند سال از زندگی مو انکار کردم!این واقعیته و من باید قبولش کنم اما در عین حال باید تجربه های مثبت رو نگه دارم و منفی ها رو دور بریزم!این کار سخت نیست...

پارسال به همراه یک دوست خانم مهندسم با آقای دکتری عضو هیئت مدیره سازمان گسترش نوسازی در ترجمه کتابی با مضمون مدیریت بحران همکاری میکردم و این آقای دکتر انسان بسیار جالب و با تجربه ای بودن که به بیش از 40 کشور دنیا سفر کرده بودن و ما جدای از مسائل کاری ساعت ها در دفتر ایشون میموندیم و سه نفری راجع به همین مسائل،اجتماع،درک مردم،خدا و توقعش از مردم و... بحث می کردیم.ایشون میگفتن دوستی بین دو انسان می تونه نتایج مختلفی به بار بیاره مثلا دوستی بین دو فرد با شخصیت ضعیف ضعف شخصیتی رو تشدید میکنه،دوستی بین یک قوی و یک ضعیف باعث بهبود وضع ضعیف میشه و دوستی بین دو فرد قوی نمی تونه دوستی پایداری باشه...امروز هم تو کلاس کنکور استاد ریاضی عمومی که در عین جوونی واقعا فرد موفقی در زمینه اقتصاد و مدیریت هستن میگفتن که هر فرد باید در عمرش مثل مولانا به دنبال شمس(کاری و شخصیتی) باشه و شمس خودش رو پیدا کنه.(البته به شوخی میگفتن خانمها باید دنبال شمسی خودشون باشن!)و من با خودم گفتم یعنی شمس من کی میتونه باشه؟شمس من در زمینه شخصیتی بدون شک تا الان اسکار وایلد بود!من با خوندن داستان ها و نمایشنامه ها و ابیات و نامه های اون مثل:

The Happy Prince, The Importance Of Being Earnest, The Portrait Of MR W.H., Lady Windemere’s Fan, The Ballad Of Reading Goal, The Picture Of DorianGrey,As Critic As artist  و De Profundis  احساس کردم فردی که از نظر شخصیتی از من خیلی قویتره دستم رو محکم گرفت و بالا کشید.

و من خیلی خوشحالم!البته در مسیر جدیدی که قدم برمیدارم موانعی هم هست که جمله های زیبای اون مثل تابلوی راهنما منو به مسیر اصلی برمیگردونه.البته من هنوز باید دنبال شمس(یا شمسی!) خودم در زمینه کار و شغل و درس باشم که امیدوارم هر چه زودتر پیدا کنم!یک اقتصاد دان موفق و قوی !البته من فکر میکنم هر فردی باید به یک درجه آستانه ای در هر زمینه ای برسه تا کم کم بتونه شمس خودش رو پیدا کنه!زمانی که مولانا شیفته شمس شد خودش کم شخصیتی نبود...

 

اما گذشته از این بحث ها روز دوازدهم مرداد یک حادثه مهم رخ داد.اون روز خاتمی بزرگ سکان هدایت رو به دست فرد دیگری داد.خاتمی که واقعا دوستشون  داشتم.خاتمی که چهره اشون مهربان و نورانی است.خاتمی که نیتشون پاک  و روحشون لطیف و عمیق بود و باید بگم اکثریت قریب به اتفاق مردم به این موضوع اذعان دارن.درسته که در اینجا مجال بررسی عملکرد هشت ساله ایشون نیست اما فقط کوتاه بگم ایشون در شرایط بسیار بی ثباتی کشور رو بدست گرفتن.اثرات منفی بلند مدت  سیاستهای تعدیل اقتصادی دولت قبلی در حال آشکار شدن بود.قیمت نفت به بشکه ای 8 دلار رسیده بود و تمام مردم با بی منطقی محض توقع داشتن که هم اوضاع سیاست و هم اقتصاد بهبود پیدا کنه.اگه مردم بدونن که اوضاع اقتصاد ایران حد اقل 50 سال زمان میبره تا کمی ریشه ای بهبود پیدا کنه مطمئنا چنین توقع بیجایی رو از هیچ رئیس جمهوری نخواهند داشت!اما ایشون شجاعانه مثل فردی بودن که پا پیش گذاشتن و به اعماق دریای عظیم تکرار و بی تفاوتی زدایی شیرجه زدن.عملی که خیلی ها رو وسوسه کرد تا تقلید کنن و چه بد مقلدانی بودن و یا خودشون غرق شدن و یا  بقیه رو غرق کردن!درک مردم از صحبتهای ایشون درست مثل درک مردم از فیل در تاریکی در داستان مولانا بود.یکی برای آزادی بی حد و اندازه،یکی برای مقاصد شخصی و... با ایشون همراه شدن.جای تعجبی هم نیست. تمام ایده های نو و بدیع نظرات کاملا مختلفی رو در بین مردم برانگیخته میکنه و باید بگم ایشون باید بایت این موضوع به خودشون ببالن.و ایشون در پایان دوستانشون را دعا کردند و دشمنانشون رو بخشیدن.وایلد می گفت:"دشمنانتان را ببخشید؛هیچ چیز آنها را بیش از این نمی آزارد." و خاتمی گفت:"هر که ما را یاد کرد/ایزد مر او را یاد باد.

هرکه ما را خوار کرد/ از عمر برخوردار باد.

هر که ما را خاری فکند از دشمنی/هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد...

 

و  اما روز سه شنبه بسیاری از دوستان هم دانشکده ای که ثبت نام کرده بودند بر حسب قرعه به همراه هم از طرف دانشگاه عازم حج شدن.واقعاً چه سعادتی بالاتر از این.ای کاش من هم بینشون بودم.البته خیلی بهشون سفارش دعا کردم اما خوب اگه خودم اونجا بودم...اگه منم می تونستم در مسجد الحرام و مسجد النبی راه برم...اگه منم میتونستم روبروی کعبه بایستم و بدونم که خدا از همیشه بهم نزدیکتره...می دونم در چنین لحظه ای ذوب خواهم شد اما چه لذتی بالاتر از این...و من می دونم هنوز شایسته چنین دیداری نیستم...

 

/ 8 نظر / 3 بازدید
اميد

سلام.خوب جای تبريک داره که شما حداقل تونستيد توی روش زندگی و البته عقايدتون تغييراتی بديد که اين منجر ميشه به بهتر زندگی کردن شما! اميدوارم که اين چنين تغييرات مثبتی ادامه داشته باشه و روز به روز هم بهتر از اينی که هست باشه... اما چيزی که هست يه تلنگر باعث شد که منم نسبت به افرادم مثه خودم نسنجم .شايد هرکسی برای نرسيدن به هدفی دليلی داره و هرکسی برای خودش هدفی داره که شايد اونم دونستن به قول شما آرايش جديد باشه. ولی هنوز بر اين عقيدم که کسی که نتونه هدف بزرگی برای زندگيش داشته باشه چيزی توی اين زندگی بدست نياورده و ارزشش حتی کمتر از مردن هستش! حالا شايد به هزاران هدف کوچيک برسه! عقيده ای که توی هفته قبل حسابی نابودم کرد...به هر حال چاره ای نيست و بايد تحمل کرد البته با سختی و ناراحتی!

اميد

و من هم آرزو ميکنم شمس و يا همون شمسی مورد نظرتون رو پيدا کنيد و بتونيد موفق تر از هميشه باشيد.ولی پيشنهاد ميکنم اگه شمسی هم ميخواد وجود داشته باشه سعی کنيد اونی نباشه که يه خواسته شما رو برآورده کنه! بلکه بهترين خواسته های شما رو بتونه برآورده کنه!‌شايد پرپرواز من بهتر از شمس شما باشه!‌شايدم من اشتباه ميکنم ولی....۱۰۰ در درصد بهترين ها بهترين رو پيدا ميکنند پس من نظری نميدم! فقط آرزوی موفقيت دارم...

اميد

در مورد آقای خاتمی. خوب با اينکه خود منم از ايشون انتظار بيشتری داشتم که حداقل اگه قرار نبود به اقتصاد و سياست رسيدگی کنن به وعده هايی که داده بودن عمل کنن ولی بعد از ۸ سال فرياد جوانان جوانان.نتيجه جوانان اينطوری بود؟! درسته يه رئيس جمهور به تنهايی نميتونه کاری بکنه يا حداقل نميذارن ولی به هر حال آقای خاتمی هم توی همين دوران زندگی ميکردن و ايشونم ميدونستن که معجزه نميتونستن بکنن! پس چرا وعده هايی دادن که شايد به اونا عمل نشد و حالا فقط شاهد يه عده مدير نالايق بوديم که فقط سرمايه مملکت توی خيلی از کارها شايد به هدر رفت!‌ولی بازم با اين حال همه ما هنوز ته دلمون هنوز قبولش داريم و ازشون راضی هستيم و ازشون در آينده شايد به خوبی هم ياد کرديم ولی بايد ديد که با وضعی که روبروی ماست اون ۵۰ سال به ۱۰۰ سال تبديل نشه و اين همه زحماتی که کشيده شد دوباره تبديل به يه جنگ و دعوا نشه!

اميد

و اما مورد حج! خوب به هر حال انشالا فرصت های زيادی هست که شما هم بتونيد بريد و انشالا بزودی نصيبتون ميشه! ولی يه چيزی رو ميخوام بگم.البته شايد بحثش الان و اين موقع نباشه و شايد بعدا ادامه بدم ولی ميخوام بگم!‌ همه ما عقيده داريم خدا همه جا هست و هميشه نزديک به ماست! مطمئن باشيد وقتی که کسی هست که هنوز شبا گرسنه ميخوابه و به کمک و ياری احتياج داره .خدا رو ميشه از همينجا پرستش کرد و به ديدار خدا جور ديگه رفت....

دوست خوب تو

دوست عزيزم سلام وبلاگ زيبايي داري.از متن هاي جالبت لذت بردم. لطفا به من هم سر بزن.

رهگذر

هوالمعشوق * یه نفرتو سخنرانی می گفت : احمق کسیه که از همه چیز اطمینان کامل داشته باشه ازش میپرسن : تو مطمئنّی ؟ میگه : 100% * می توانی این یادداشت رو انتقاد تلقی کنی و با جوابی دندان شکن در چند سطر مرا وادار به سکوت کنی یا اینکه آنرا برداشتی آزاد از انسانی آزاد تلقی کرده و بدون سعی در قضاوت ، به آن فکر کنی. من هم سعی می کنم که تاریخچۀ شخصی ام رو از بین ببرم، اما این به معنی انکار دیگران نیست. اتفاقاً از هر زمان دیگری بیشتر به سعادت دیگران می اندیشم . اگر از بین بردن آن تا این حد عذاب آور است شاید فقط در قید آن نبودن هم کفایت کند. می توان تاریخچۀ شخصی نداشت و در عین حال دیگران را هم دید و با احترام با آنها برخوردکرد. !!!.... باز هم یک پارادکس، کائنات مملوء از این تضادها است ، اما هیچکدام در تقابل با دیگری عمل نمی کنند و هر یک به ایفای نقش خود قانع هستند.(حداقل برای من تصور70-80 سال زندگی فقط در روزبدون حضور تاریکی شب خیلی سخت است). بگذریم........

رهگذر

* "خود را مهم شمردن نیز یکی ازچیزهایی است که باید رهایش کرد، مانند تاریخچۀ شخصی. تا هنگامی که تو معتقد باشی که مهمترین چیز عالم هستی، نخواهی توانست دنیای اطرافت را " واقعاً "دریابی ، مانند اسبی خواهی بود با چشم بند، فقط خودت را خواهی دید، جدا از همۀ عالم.........."

رهگذر

* آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم . اگر بتوانیم دردهای همنوعانمان را ببینیم ، راضی نمی شویم که برای کسب یک عنوان(حاجی/حاجیه) یا حتی احساسی ملکوتی هزینه های گزافی را برای سفر حج بپردازیم. و در حا لیکه همه روزه انسان هایی از شدت فقر دچار مرگ جسمی و از آن بدتر مرگ معنوی می شوند حسرت این سفر را هم خوردن کاری بیهوده است. در هر صورت خداوند در قلب ما حضور دارد. ملکوت آسمانها را فقط برای خود نخواهیم ، دیگران هم به اندازۀ ماحق دارند.................... به قول دیوید گیل: "زندگی با خواسته هایتان شما را خوشنود نمی کند، انسان کامل انسانی است که در تلاش با تفکرات و ایده آل هایش زندگی کند. زندگی تان را با موفقیت های بدست آمده ارزیابی نکنید، بلکه لحضه های کوتاهی از راستی ، عطوفت، عقلانیت و حتی قربانی کردن فردی را ارزیابی کنید، چرا که در پایان تنها راهی که می توانیم اهمیت زندگیمان را ارزیابی کنیم، ارزش گذاشتن به زندگی دیگران است." ضمناْ به علت محدوديت کلمه از سه کامنت استفاده کردم.