...

فراموش کردن اون شب که توی جنگل موقع غروب آفتاب دوچرخه سواری کردیم و کرم های شب تاب همه جا رو روشن کرده بودن و اون شب قشنگ نوامبر که به خرید و قدم زدن کنار lake  گذشت سخته...

و اون شب زمستونی سرد که من،روبروی تو از فرط غم توی Starbucks اشک می ریختم و تو سعی می کردی حواسمو پرت کنی...تو بهم چیزی نگفتی اما دستمو تا آخر گرفتی تا اون امتحان مزخرف رو بدم و اون شرایط سخت پر از مشکلات رو از اون سر دنیا پشت سر بذارم....

و اون شب که بهم گفتی نباید بیهوده و بی جهت خودمو از بین  ببرم...

اون روز که بدجنسانه یواشکی موقع درس دادن من داشتی تماشام می کردی...

و اون sms که انگار دنیا رو به من داد...

و یا اون مسافت کوتاه بین آفیس و کتابخونه...

و اون روز که از خستگی روی چمنا نشسته بودی اما با این وجود نخواستی روی منو زمین بندازی...

و اون روز که با هم دوچرخه سواری کردیم و تو چقدر به من غر زدی که یواش میام!

و پیتزاها و کیک های خوشمزه ات!

و خرید های بانمک هفتگیمون!!و اینکه مسابقه میذاشتیم کی زودتر check out می کنه!!

 تو سورپرایزها و چیزایی به من دادی که هیچکس دیگه نداده بود...

هر چی نباشی دوست خیلی خوبی برای من بودی و هستی که نذاشت روح من آزرده باشه...

الان می فهمم دلم برات کلی تنگ شده...

/ 0 نظر / 2 بازدید