تصوير يک پدر

برگزیده ای فارسی از داستان

The Reflection Of Love نوشته خودم در تابستان 2004

*مقدمه*

هر دختری وقتی چشم به دنیا باز می کنه اولین مردی که در پیش روی خودش می بینه،پدرشه.

تا وقتی بزرگتر می شه اون رو قدرت و تکیه گاه،قهرمان زندگی و قوی ترین موجود روی زمین می دونه...

و اگه اون پدر سرشار از محبت و لطافت باشه این رابطه به نوعی عشقی عمیق و پاک تبدیل می شه.

یکی از داستانهایی که دو سال پیش (به انگلیسی) نوشتم محوریتش مردیه که علیرغم میل باطنیش از همسرش به دلایلی جدا شده و حالا مسئولیت پدریش دو برابر شده و با شایستگی تمام از عهده اون بر میاد علیرغم اینکه...

و اما قسمتی از این داستان:

بعد از ظهر طلایی رنگ در تابستان ملایم اورگان هر مشتاقی را جذب سواحل آن می کند.کلایو و دو فرزندش برای تماشای عبور هنگام غروب آفتاب وال ها به ساحل رفته بودند.جمعیت مثل هر روز متراکم نبود و کلایو زیر سایه بانی که ترتیب داده بود نوشیدنی های خنک خود را قرار داد و روی زمین نشست.

رین

کلایو زانوانش را با بازوهایش محکم نگه داشته بود و به فکر فرو رفت.به رین دختر هفت ساله اش خیره شده بود که موهای قهوه ای رنگش با وزش باد و تابش آفتاب مثل موجی ساحلی می درخشید...

(Rain )و ریور (River) جلوتر روی شن های کنار دریا بازی می کردند...

یک دفعه به یاد ماه عسل خودش با پاتریشیا افتاد...که درست مثل رین موهای قهوه ایش زیر همین آفتاب می درخشید.چقدر یک لحظه خلاء ناشی از نبود پاتریشیا تمام وجودش را فراگرفت.هیچ زنی هرگز جای او را نخواهد گرفت.قلب کلایو از درون لرزید.چرا این اتفاق افتاد؟چرا؟چرا؟چرا؟

بی اختیار فریاد زد:"رین!ریور! بیایید پیش من!

هر دو به طرف پدرشان دویدند و در بازوان قدرتمند و مهربانش جا گرفتند.کلایو چشمانش را بست.حالا چقدر احساس آرامش می کرد.این دو فرشته زیبا و کوچک آن خلا را پر کردند هر چند...

چند قطره اشک روی گونه های کلایو غلتید و روی شن های گرم ساحل افتاد.رین خودش را به طرف بالا کشید و با انگشتان کوچکش اشک ها را پاک کرد و گفت :" مگه قرار نبود دیگه گریه نکنی؟"

کلایو لبخندی زد و گفت:"گریه ناراحتی نیست آبنبات چوبی من!از این خوشحالم که تو و ریور پیش من هستین."

رین گونه پدرش را بوسید و دستش را کشید تا برای تماشای وال ها به لب دریا نزدیکتر شوند.جمعیت همراه هم به سمت آب هجوم آوردند،در میان آنها توریستها و جهانگردان بسیاری دیده می شدند.وال ها که به سمت مردم نزدیک می شدند صدها فلش دوربین های عکاسی هوای رو به تاریکی را روشن می نمود.کلایو دوربینش را روشن کرد و از احساس آرامش ناشی از حضور بچه ها در کنار آن موجودات زیبای طبیعت فیلم گرفت...

Port-Eric%20&%20Savannah.jpg

 

روز پدر که ای کاش همه روز باشه و مهم نيست کدوم تاريخ باشه، مبارک :)

Dedicated to my sweetheart dad, with all my love

 

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش

سلام وبلاگ فوق العادی دارين کاش متن انگليسيش هم بود موفق باشين

اميد

خوب چيزی که کاملا مشخصه و حرفش هم توی مقدمه هست! وقتی چشم باز ميکنی ميتونی پدر رو ببيني!‌ و کسی که فکر ميکنی ميتونه پناهت باشه تا آخر عمر با همه حرفها و حديث هاش! البته هستن پدرايی که واقعا پدر نيستن ولی در طرف مثبت قضيه همه کسايی هستند که با تمام وجود معنی پدر رو حس ميکنن و ميتونن اون رو به عنوان يه موجود خاص در نظر بگيرن و قبولش داشته باشن!‌ و اسمش رو بذارن پدر... و اما خوب قبل از اينکه بخوام در مورد متن داستان بگم . جا داره واقعا اين هنرمندی رو تحسين کنم که واقعا نوشتن و اونم داستان کار هرکسی نيست. کار کسيه که بتونه اينقدر تخيلش قوی باشه که همه رو و همه حوادث رو نزديک خودش ببينه و اونها رو لمس کنه و به زيبايی بنويسه و خوب اين رو دقيقا ميشه توی متن خوند! و حس کرد! يعنی چيزی که از نويسنده به خواننده انتقال پيدا ميکنه و اين نوشته زيباست و ميتونه اون احساس واقعی رو به هر انسانی برسونه!

اميد

و اما داستان ... قبل از اينکه کسی بتونه بفهمه ه اين داستان در مورد چی هست. ميتونه تشخيض بده که شخصيت های داستان چه جور عناصری هستند و چه جور آدمهايی رو تشکيل ميدن! يک مرد که همراه بودن اون با بچه هاش نشون محبت و عشق و علاقش هست! اومدن کنار دريا و تماشا در يک روز غروب نشونه اين عشق و محبت رو نشون ميده و در طرف ديگه دو تا بچه که معلوم ميشه اون مرد مهربون يه پدر هست و پدر بچه های شاد و خوشحال! و بازم همونطور که توی پايين هم گفتم اين مهمترين چيز تو يه داستان هست که بتونی شخصيت هاشو با خودت تطبيق بدی که اينم از هنر شماست ديگه!‌و جای تقدير داره!

اميد

اما در مورد خود داستان...داستان قشنگی هست! حالا به اين قسمتش رو هم که کار نداشته باشيم يکی از زيباترين داستان هاست و همين هم يکی از زيباترين لحظات اونه که ۲ تا عشق رو در ميون ميذاره. عشق به همسر و عق به بچه ها و متقابلا چيزی که از اونها ميگيره. و اين داستان به همين نحو شکل ميگيره و خوب ديالوگ های زيبای داستان هم اون رو زيباتر کرده. پاک کردن اشک از روی گونه های پدر و مهربانی وفهميده بودن بچه هايی پاک تر از آب دريا و ..... واقعا زيباست.... نميدونم واقعا چی در موردش بگم!‌و بازم و بازم و بازم تبريک ميگم!

اميد

و اما منم روز پدر رو به همه پدر ها بخصوص پدر شما و همچنين همه پدر های خوب تبريک ميگم!‌ و خوب همونطور که گفتی مهم نيست کدوم تاريخ باشه !‌ مبارک باشه .... به اميد اينکه همه پدر ها رو خوب بدونيم و هيچ کدوم هم از وظيفه ای که دارند سرپيچی نکنن! چون واژه پدر خيلی با ارزشه...

بهراد

سلام !! خوبيد ؟! يادتون هست خصوصيات فروردينی ها ؟ من خصوصيات شهريوريها رو ميخوام از کجا اون اطلاعات رئ گرفته بوديد ؟ ممنون ميشم

بهراد

متن و خوندم فقط البته نه ار ناراحتی

یاس

چه حس وصف ناشودنی...

بوتيمار

غيبت طولانی من بالاخره تمام شد منتظرت هستم

محمد

سلام. ازتون يه انتقاد دارم.اميدوارم که ناراحت نشيد.چرا هميشه از غم و غصه می نويسيد.به نظر شما زندگی فقط غمه؟ درسته شايد قسمت بيشترش غم باشه اما فقط نبايد اون قسمت رو ديد. زندگی يه قسمت به نام شادی هم داره. اگه از من ناراحت نشديد به من سر بزنيد.