نقطه سر خط

دیشب برای اولین بار یه راکون دیدم...درست شبیه رامکال...

و بالاخره اینکه دیشب در روز 13 سپتامبر از شر اون احساس لعنتی راحت شدم.مثل زهری که از وجودم رفت بیرون...خدایا ممنون که همیشه قلب مهربون منو از تو آت و آشغال میاری بیرون.دیگه می دونم از همراه زندگیم چی می خوام و هر آدم جدیدی بیاد تو زندگیم زمانم رو هدر انسان های بلاتکلیف نمی کنم...به اندازه کافی داستان رومانتیک اینجا نوشتم...می خوام بقیه عمرم احساسات زیبام رو به اون آدمی هدیه کنم که شایسته اون احساسه.این دانشجوی دکترا بودن هم بی تاثیر نبود در طولانی شدن این فرایند.

و اون آدم هم هرچند زندگیش همین جوری بد هست، به خاطر دروغ هایی که به من گفت مجازات بدی خواهد شد.

امروز هم می رم و اون هدیه کذایی رو توی lake michigan می اندازم تا این داستان کامل بشه!!!

 

/ 0 نظر / 46 بازدید