یادداشتی برای شماها

کوچولوهای من،

شماها که نیستین که هیچ، باباتون هم نیست.

فقط خواستم اینجا بنویسم یه شب هایی بود مامانتون تا نصف شب توی لپ تاپش خیره می شد تا سردرد می گرفت.دلش می خواست بیشتر کار کنه اما واقعاً نمی تونست.دلش می خواست یه چیزی از جنس یه صدای مهربون یا یه لبخند بهش انرژی می داد ولی هیچی نبود جز چهار تا دیوار سفید و یک میز کار و یک لپ تاپ.

یه شب گوشیش رو گرفت جلوی خودش و تکیه داد به صندلی و از خودش و چشم های خسته اش یک عکس سلفی گرفت.تنها چیزی که توی اون عکس خوشحالش می کرد موهاش بود که از وقتی کوتاه شده بود انگار جون گرفته بود و خوشگل و براق شده بود...

یه چیز دیگه هم خوشحالش می کرد...اون هم امید به روزهای بهتر...اینکه بالاخره روزهای سخت تموم می شن و روزهای خوب میان...

 

/ 4 نظر / 23 بازدید
عمه

عمرسختیهاخیلی کوتاهه .دل قوی دارکه صبح نزدیکست[گل]

تیردخت

عزیزم کوچولوهای ناز به باباتون بگین کجایی؟زود باش دیگه [قلب]