پس بگو چرا ياسمين کوچولو انقدر سر کلاس ساکت بود...پس بگو چرا نمی خنديد...پس بگو چرا انقدر با حس ميگفت که خاله من هم اسم شماست.... miss

چرا بيشتر بهش توجه نکردم....چرا؟؟ خدايا مگه قلب کوچيکش طاقت  اين درد رو داره؟خدايا چطور ديگران انقدر با حس از مادراشون صحبت ميکنن اونوقت اون....مادرش مادرش17.gif

اون خيلی تنهاست...پدرش هم بعد از فوت مادرش با يه نفر ديگه ازدواج کرده و اون با مادر بزرگش تنهاست...خدايا حتی فکرش رو هم نميکردم...من بايد بيشتر بهش محبت کنم...بايد کاری کنم شايد يه ذره يه نوک سوزن از درد سنگينش رو کم کنم...درسته من فقط معلم زبانشم اما ميتونم کاری کنم که شاد بشه حتی برای چند لحظه...

/ 3 نظر / 3 بازدید
hero

نمی دونم قبلنا بچه بودم از اين چيزا سر در نمی آوردم. يا نه مثل اينکه واقعاْ تو این چند ساله نوع زندگی عوض شده اول فکر می کردم که فقط مشکلات واسه ی يک تعدادی از آدماست ولی الان هر کی رو که نگاه می کنم می بينم يه مشکلی داره. اگه وارد دلی هر کی که بشيم می بينيم از یه چیز ناراحته/ بانوی فروردين خودت می دونی که معلمی کار آسونی نيست...واسه ی همينه که اينقدر بهش تاکيد شده...فکر نمی کنم که کار هميشگيت باشه ولی اميدوارم تا هر موقع که به اين کار ادامه ميدی موفق باشي...خوشحال می شم وقتی ميبينم که تو این شرایط هنوز آدمای خوب که به فکر ديگران هستند پيدا می شه

sara

سلام خوبی؟وبلاگ خوبی داری به من هم سر بزن/ومن انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت/ شاد باشی