بهار در بهار، ۹×۹

 

ساعت نه صبح پنجشنبه نهم فروردین یکی از سالهای دهه شصت بود...مامان و بابا و یه دختر کوچولوشون منتظر اومدن یه دختر کوچولوی دیگه بودن،و اون موجود بهاری،اون پرستوی بهاری از اوج آسمون فاصله گرفت و به زمین اومد...و بهار زندگیش رو با بهار طبیعت جشن گرفت.همه جا شکوفه بارون بود...وجودش رو از وجود بهار به عاریت گرفته بود...

 

کدوم بهار؟همون بهاری که به سرعت صاعقه خشمگین می شه و خشمش دنیا رو می لرزونه...اما به همون سرعت هم خشمش فروکش می کنه و اگه فروکش نکنه با شدت بارون تند فروردین احساساتش رو بروز می ده و می باره و می باره تا یه بار دیگه ابرها کنار برن و دوباره آفتاب به همه جا لبخند بزنه...همون بهاری که لطافت و طراوت گل ها و شکوفه هاش و چمنهای تازه روییده،و تازگی و نویی و زندگی همه رو در خودش در بر می گیره،همون بهاری که با ورودش سرما رو پس می زنه و کم کم به همه گرما می بخشه،همون بهار...همون بهاری که لبخندش،اوج تمام شادی هاست و غمش حضیض تمام غم هاست...و فروردین اولین ماه بهاره و همیشه اولین بودن زیباست...

 

امسال از اولین روز بهار بارونی بود...هر روز لطافت فروردین بیشتر از قبلش بود...بیشتر و بیشتر...حتما خدا می دونه چقدر دلم هوای شمال رو کرده...جاده،بارون،مه،رطوبت و موج...موج...موج...مـــــــــــــــــــوج...موجهایی که تو هر کدومش یه دنیا پنهانه...امسال از معدود سالهاییه که تولدم تهران هستم...چند بار رامسر بودم،دو-سه بار بابلسر،یک بار سمنان،و چند بار مشهد...اما بهترینش همین پارسال تولدم بود که،حوالی ساعت یک و نیم صبح،با شال بنفشم و دوچرخه زیر بارون تو محوطه فوق العاده زیبای ... می رفتم...پیش به سوی بهشت،پیش به سوی بهشت،با چه سرعتی!اونم جایی که جز یه نگهبان که تو اتاقک نگهبانیش جلوی تلویزیون روشن خوابش برده بود،هیچ جنبنده ای دیده نمی شد...می رفتم و می رفتم...

فرض کن ساعت دو صبح،توی سرازیری که به ساحل ختم میشه بری و برسی به دریا که بر اثر مَد بالا اومده و موجهاش محکم به ساحل برخورد می کنن...نفس نفس بزنی و لذت ببری!

 

و فرداش....یه حس بود...یه حس تکون دهنده...یه سورپرایز بزرگ...یه حس عمیق وصف نشدنی بی سابقه...نمی خوام با نوشتنم خرابش کنم....چون جاش فقط تو وجودمه....

 

سالی که گذشت،جلوی یه طوفان سخت ایستادم و ایستادیم تا بگم،خدایا من با کمک تو جلوی هیچی کم نمیارم...خیلی از روزهاش بهم سخت گذشت...خیلی از روزهاش گفتم اگه قراره به قبل برگردم بهتره همون لحظه بمیرم…اما باز با خودم صحبت کردم…گفتم نه!تو نباید اینجوری با خودت حرف بزنی..تو باید تو سخت ترین شرایط همین روحیه بهاریت رو حفظ کنی و ثابت کنی در عین لطیف ترین احساسات دخترونه فروردینی که تو وجودت هست محکم ترین دختر هستی…

Baby only the strong would survive
Over mysteries of life
Only fantasy keeps you away
In the
lonely fields of those broken shields

So keep on kicking
The bomb is ticking
Don't
stop, don't be a runaway
Go for the fire
Baby are you tough enough
Just keep on living

 

به قول دوستم پرتو که همیشه بهم می گفت:" تو شکست ناپذیر ترین دختر دنیایی"

 

اما از دیروز تصمیم گرفتم امسال رو به معنای واقعی یه سال پربار بسازم.و برای رسیدن به این هدف باید محکم تر و محکم تر باشم…به قول مجری های برنامه ها Are You Ready?

 

و در جواب اون:" Yes, indeed"

در اینجا از همه به خاطر تبریک تولدم تو پست قبلی تشکر می کنم..و برای اینکه دوست داشتم وبلاگم رو درست روز تولدم آپ کنم و کامنتها تون تو پست تولدم باشه به این پست منتقل کردم...از همه التماس دعا دارم...دعا برای برآورده شدن تمام دعاهای تو قلبم...

آهنگ شاد "Mi Chico Latino" رو که خیلی دوست دارم تقدیم می کنم به محبت همه شمایی که دیروز و امروز بهم تبریک گفتید...و این یعنی شروع یه سال بهتر،یه زندگی زیباتر و محکم تر و یه la vida ی شیرین...و خداحافظی با تمام مشکلات سال 85 و شروع قدرتمند سال 86...

 

Mi Chico Latino

By: Geri Halliwell

I've got a secret, I cannot keep it
It's just a whisper of a distant memory.
Just a dream or so it seems.
Take me back to the place I'd rather be.
You left a fire in my eyes.
That lightens up the darkest skies.
I'm giving up I'm letting go
I'll find my way so.

Take me back to my sweet la vida
Find my love my dolce vita.
Show me where I need to go.
¿Dónde está mi chico latino?

Stolen moments time has broken
My eyes are open
To this life-long mystery.
And so I'll go with what I know.
Take my chances, and run with destiny.
Now there's fire in my eyes
I break away and say goodbye.
I'm free to be I'm letting go,
I'll find my way so.

Take me back to my sweet la vida
Find my love my dolce vita.
Show me where I need to go.
¿Dónde está mi chico latino?

Que sueño, dulce y pequeño.
Yo no sé, yo no sé.
Pero no es un cuento.
Mi corazón con tormento
Chico latino te quiero
O simplemente deseo.
Yo lo sé el camino
Es un sueño latino

Take me back to my sweet la vida
Find my love my dolce vita.
Show me where I need to go.
¿Dónde está mi chico latino?

================================================

عکس های زیر همگی من رو در جاهای مختلف نشون می دن:

 

me.jpg?uniq=-u21d7l

من و خواهر بزرگترم در بابلسر،فروردين ۶۵

baby%20me.jpg?uniq=-u21d99

من،خرداد ماه همون سالی که به دنيا اومدم

me1.jpg?uniq=-u21d7f

من

me2.jpg?uniq=-u21d79

خودم

/ 15 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قايق بادی

سلام تولدتون مبارک هميشه ياتون باشه از کوه بالا رفتن يه روی سکه است....وقتی به قله رسيديد بايد دوباره از کوه پايين بياييد......

بهراد(و خدا عشق را آفرید)

تولدت مبارک

خاک کوی دوست

سلام. همین امروز از سفر اومدم. خوشحالم که برای تبریک تولدتون رسیدم. بعنوان هدیه تولد فالی(غزل 18) از حافظ به نیت شما: ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت تولدتون رو تبریک می گم و براتون بهترین ها رو از درگاه حضرت دوست طلب می کنم.

ghazaleh

تو هم که مثل من فرفری هستی

یاس

سلام چطوری؟ حيف که اونقدر بزرگ شدم که خجالتم ميشه تولد بگيرم والا هنوز عشقم تولد گرفتن و حال و هوای جشن تولده . چه عکسای نازی گذاشتی

خاک کوی دوست

سلام بانو. تا حالا پیش نیومده تو برف گیر بیافتم اما توی کوه چند باری پیش اومده. آخرین بار مربوط به دوران دانشجویی بود که با دوستا رفته بودم کوه. توی مسیر برگشت کنجکاوی کردم و پیشنهاد دادم که از مسیری غیر از مسیر همیشگی بریم پایین. غروب شده بود که ما در قسمت وی شکل کوه گیر افتادیم. نه به بالا راهی بود و نه پایین، لحظاتی هیجان انگیز رو گذروندیم. همه ما تحت سلطه کوهستان بودیم...به نظرم نباید از کنار بعضی از اتفاق ها ساده گذشت، گاهی نشانه هایی رو توی اونا می بینم که از این همه هوشمندی کائنات در پاسخ به سوال ها و نادانسته هام دچار حیرت می شم. امیدوارم هیچ وقت توی تنگنا قرار نگیرید که اگر هم اینطور باشه با شناختی که ازتون دارم می دونم از پسش بر میاین...به هر حال بعضی از تجارب هستند که تجربه کننده ای رو از خود به جا نمی ذارن...

زهرا

سلام خيلي خيلي از اينكه اينو مي فرستم و تو مي خوني خوشحالم تولدت مبارك من هم يك ۹ فرورديني سال ۶۱ هستم اميدوارم اين مشترك بزرگ باعث دوستي عميق بشه

بانوی فروردین

سلااااممممممم همزاد من فقط دو کوچولو از من بزرگتری که مهم نیست...تا حالا یه نه فروردینی ندیده و نشنیده بودم پس

زهرا

برو اينباکستو نگاه کن