ماجرا

چند هفته پیش یه مهمونی دعوت بودم که اکثراً دختر مجرد آمریکایی بودن (که البته دوست پسر داشتن بعضی هاشون) و با من یه دونه دختر ایرانی...یه خانواده همسایه هم بودن که آقای مربوطه یه دفعه تصمیم گرفت ماجرای آشناییش با خانومش و اینکه چطوری بهش پیشنهاد ازدواج داده بود رو تعریف کنه.چون ماها همه دختر مجرد بودیم فکر می کرد جوانب آموزشی قضیه هم بسیار شایان توجه بود!!!

خلاصه تعریف کرد که بسیار پسر خوشگذرونی بوده تا اینکه حدود 34-35 سالگی اولین بار خانومش رو که خیلی جدی با کلاه و تجهیزات سوار بر دوچرخه بوده دیده و به شام دعوت کرده و خانومش که حدود 30 سال سن داشته این دعوت رو می پذیره.شام خوب برگزار می شه و date های بعدی هم همینطور تا اینکه حدود 2 ماه می گذره و یک شب که توی خونه دختره بازی می کنن و شام می خورن و فیلم می بینن آقای محترم روی کاناپه ولو می شه و به بهانه اینکه خوابش میاد نمی خواد بره.

اینجاست که دختره می گه :"داره خوابت می بره ها".

پسر:"آره، خیلی خسته ام."

دختر:"پس زودتر برو که باید 1 ساعتی هم تا خونه رانندگی کنی."

خود آقاهه تعریف می کرد که اینجا خواب از سرم پرید که چی؟بعد از دو ماه، ساعت 12 شب داری منو از خونه ات می اندازی بیرون؟؟؟می گفت تو دلم گفتم تا حالا هیچ دختری با من این کارو نکرده!

خلاصه دختر خانوم کت ایشونو میاره و ایشونو راهی می کنه.

این آقا بعد از این شب دیگه با دختره تماس نمی گیره.به مدت 6 ماه...می گفت توی همین 6 ماه با یه دختر دیگه آشنا می شه که خیلی خوشگل و موفق بوده.به گفته خودش آرزوی هر مردی بود که باهاش باشه.تعریف می کرد که وقتی date میذارن و همه چیز خوب پیش می ره و لب ساحل و شب و ماه توی آسمون و...

گفت تا اومدم ببوسمش یه دفعه ته دلم لرزید که نمی تونم...نمی خوام...نمی شه.

احساس کردم این دختر فقط مال من نیست.انگار مال خیلی هاست.خودش می گفت همون شب حالم بد شد و دنبال این بودم که یه جوری با همون همسر الانش به اسم جودی تماس بگیره.گفت اما می دونستم که بعد از 6 ماه برگشتن هم تقریباً مساوی بود با جواب منفی قطعی.

خلاصه تعریف کرد که با ترس و لرز رفته با دوستاش که همه خلاف تر از خودش بودن مشورت کرده و همه بهش خندیدن که می خوای بری خواستگاری کنی؟

می گفت اما این کارو انجام می ده و می ره بدون کوچیکترین اتلاف وقت یه حلقه همینجوری می خره و لباس قشنگ تر می پوشه و فرداش ترسون و لرزون می ره سمت خونه دختره...می گفت از ترسش چند بار توی خیابون های مختلف پارک کرده.و بالاخره به دختره زنگ می زنه و دستپاچه می گه که من نزدیک خونه توام می خوای یه قهوه با هم بخوریم؟

دختره خیلی خونسرد جواب می ده من شب دارم خواهر زاده هامو می برم بیرون می تونی به ما ملحق بشی اگه می خوای.

این لحن دیگه آقاهه رو مطمئن می کنه که جواب دختر منفیه...

در اینجای داستان ما دخترهای شنونده از خانوم ایشون پرسیدیم که شما در این لحظه که این آقاهه بعد از 6 ماه زنگ زد چه حسی داشتین؟

گفت یه چیزی ته دلم می گفت بالاخره تماس می گیره.اما وقتی زنگ زد خیلی استرس گرفتم.

خلاصه که آقاهه ادامه داد که با جودی و خواهرزاده ها می رن رستوران برای شام و می گفت در اون 1-2 ساعت 10 هزار بار پشیمون می شه که حلقه رو نشون بده.

ولی بالاخره جراتش رو پیدا می کنه و حلقه رو نشون دختره می ده...

و دختره حسابی شوکه می شه اما جوابش مثبت بوده و...

حالا جالبی داستان اینجا بود که آقاهه روز اول ماه عسل پشیمون می شه!می گفت چون دوستای مجردش رو می دیده و حس می کرده زندگی آروم خودش رو از دست داده.خودش می گفت انگار مراسم عزاداری اون پسر شیطون درونم بود.

که تعریف می کرد یکی از همکاراش که یه خانم مسنی بوده باهاش صحبت می کنه که به قول خودش کلمه به کلمه اش یادشه و خیلی روش تاثیر میذاره.طوری که به قول خودش قدر همسرش رو روز به روز بیشتر می دونه و می گفت حتی یک بار نشد به غیر از همسرم به کس دیگه ای توجه کنم.به عکس خیلی های دیگه که بدون شک ازدواج می کنن اما بعد با شک های فراوان مواجه می شن.

خلاصه اینکه بعد از 20 سال از اون روز، می گفت اون دوستاش که الان 54-55 سالشونه هنوز مجردن و این زوج الان 4 تا بچه ای دارن که از نظر من همه شون واقعاً بچه های خوبی هستن...

این آقاهه به دخترایی که دوست پسر داشتن می گفت برای ما مردا خیلی خیلی فرق می کنه که یه مرد بگه این دختر دوست دخترمه یا بگه این دختر همسرمه...

برای من به عنوان یه دختر ایرانی خیلی جالب بود شنیدن این داستان از زبون یه مرد آمریکایی...نکات مفید بسیاری هم نهفته بود!!!

 

/ 3 نظر / 29 بازدید
سامورایی

واقعن داستان قشنگی داشتن. حالا باز بگن توی غرب زندگیا دووم نداره و عشق معنایی نداره و از این چرت و پرتا. وقتی پای عشق درمیون باشه کره‌ی مریخ هم که باشی پایبند خونه و خونواده‌تی.

مریم

آفرین بهش من که حسودیم شد!!! اینجا نقاب ها نمیذاره آدم چهره ی واقعی آدم ها رو ببینه

تیردخت

چقدر قشنگ بود مث فیلم بود...چه مرد خوبی هستن...