در کافی شاپ Colectivo

می گه :

دنیا برای من تا آخرین روز زندگیمه.وقتی تموم بشه دیگه بعدش چیزی نیست به خاطر همین یکشنبه ها روی کارام و آینده برنامه ریزی می کنم.

لحنش سرد و مصمم و جدیه.انگار هیچ حس و شوقی توی این صدا نیست و فقط نگران آینده است.صدای من هم خیلی آروم و بی انرژیه. آتش درونم خفه می شه...نمی دونم چه چیزی این شوق رو توی این آدم کشته چون می دونم این آدم تا همین 2-3 سال پیش اینطور نبوده و اونایی که می شناسنش  معتقدن خیلی مهربونه...

و من یک ساله منتظر اون آدم مهربونم...یه اثراتی ازش دیدم اما بیشتر با موجودی طرف بودم که مثل سنگ سرسخته.هر چند دیروز حس کردم خیلی حرفهامو با دقت گوش می داد و به سوالام هم با دقت جواب می داد.شایدم من همیشه دو تا قلب جلوی چشمامو گرفته و انتظار دارم همه چیز همیشه عاشقانه و پر حرارت باشه!!

گاهی اوقات به دیالوگ های آخر فکر می کنم.از اونایی که به پسرا می گم و بعدش دیگه هیچ وقت بر نمی گردم.ولی از این همه دراماتیک بودن هم چه سودی بردم؟

هیچی! جز اینکه یکی رفته یکی بدتر اومده جاش بحمد الله!

توی آینه خودمو نگاه می کنم.تعریف از خود نباشه اما حس می کنم از همیشه توی زندگیم زیباترم...مثل کسی که توی اوج قرار داره...دلم می خواد این زیبایی رو به کسی که دوستش دارم هدیه کنم و از زیبایی اون بهره بگیرم...و این ساعت شنی لعنتی داره  می ریزه پایین...

امــــــــــا انگار باید این ماه ها بگذرن و paper ها نوشته بشن و job ها اپلای بشن و من از اینجا پرواز کنم به سمت آینده....اگر استاد عزیزم عنایت بفرمایند...

و تو می گی که March می خوای بیای اینجا که اگــــــــــــه بیای یک سال گذشته.یک ساااااااااااااااااااااااااااااااال! از اون روزی که رفتی و هدیه ات رو نگرفتی و من حسابی توی ذوقم خورد و جلوی دانشجوهام اشکی بود که جاری شد.

بالاخره حیله و نیرنگت گرفت هر چی بود.یک سال گذشت و منو نگه داشتی...

خدایا دیروز کاری رو کردم که حس درونم می گفت.یعنی با این آدم از روز اول هر کاری رو کردم که بعد از دعا کردن حس درونیم می گه...

شاید فلسفه وجود این آدم توی زندگی من درد و امید یا به اصطلاح رایج "بیم و امید" باشه...چیزی که قراره توی آینده اتفاق بیفته به خاطرش هم امید داری هم می خواییش هم از نداشتنش ناراحتی...

شاید همین نیروی محرکه من توی این یک سال بود...چیزی که به شوقش تغییراتی توی زندگیم دادم...از نظر روحی و اخلاقی هم خیلی پخته تر شدم.خیلی بزرگ شدم.

حس می کنم امروز روز جدیدی از زندگی من بود...دیشب خیلی غصه خوردم.چون به همه چیزای این بالا به علاوه مامان و بابای خوبم که به اندازه جونم دوستشون دارم هم فکر می کنم...اما گاهی واقعاً بیش از این کاری نمی شه کرد.گاهی باید آسون گرفت...

که ان شالله کارها هم به ترتیب خوب انجام بشه.

پ.ن.

این کافی شاپ برای من خاطرات زیادی به همراه داره...هم توش برای امتحان جامع هام درس خوندم.هم توی سرمای زمستون از دست این و آن اشک ریختم.هم عصرهای یکشنبه online grading کردم.

اما امشب بعد از نوشتن این متن حالم خیلی خوب شد...باید خیلی صبور بود...ان شالله از فردا محکم کارامو ادامه می دم و می مونم و رویای من و کفش پاشنه بلند و پالتو و ماشین خوشگل و خونه و کسی که دوستش دارم و slow dance و مسافرت به اسپانیا و یکی یا دو تا بچه خوشگل و...

این تصاویر توی ذهن من خیلی واضحن پس...

/ 3 نظر / 20 بازدید
مالتی وبلاگ

سلام خوشحال می شویم به دیدار ما بیایید و تبادل لینک کنیم و با عضویت در دیدار صاحب یک مالتی وبلاگ خواهید شد www.30you.ir

سامورایی

یه جورایی تلخ شروع شد اما میشد امیدواری روی توی سطرهاش دید.

تیردخت

عزیزززم...من چندبار خوندم ولی متوجه نشدم این قرار کافی شاپ برای سال پیشه یا همین چندوقت پیش؟ این مسافرت به اسپانیا و بچه های خوشگل تو ذهن منم هست [چشمک] ایشالا ذهنیات به واقعیات تبدیل بشه خانوم دکتر زیبا [قلب]