روانشناسی مغز خودم!!

 

یعنی عاشق این پارادوکس های درونم هستم.از یه طرف به طرف مقابلم طوری القا می کنم که خواستی خواستی نخواستی هم نخواستی برام اصلاً اهمیتی نداره.مثلاً زنگ می زنم به طرف، بدبخت حالا مثلاً وسط جلسه هم باشه جواب بده بگه بعداً تماس می گیرم و چند دقیقه بعد زنگ بزنه، همانا موفق نخواهد شد با من صحبت کنه چون بنده یقیناً بهم برخورده و احتمالاً گوشیمو همون موقع خاموش کردم!باید دو سه باری زنگ بزنه تا یه کم بهتر بشم.

بعدش خوب اینجوری نمی مونه که،کمی بعد دلم می سوزه،می گم خودم یه خبری بگیرم ببینم چی شد.اینجاست که اون طرف بیچاره نمی دونه اصلاً فاز من الان چیه؟عصبانیم،خوشحالم،ناراحتم...محبت می کنم ذوق می کنه و فکر می کنه همه چیز خوبه اما می بینم پر رو شد دوباره طوری رفتار می کنم خودشو جمع کنه، یا اینکه دوباره جواب نمی دم :)

مثلاً زمستونی که تو مریض بودی و اومدی خودتو برای من لوس کنی،ازت احوالپرسی کردم و خیلی جدی تعارف کردم که برات دارو یا هر چیزی که لازم داری بیارم اما همین که دیدم روت زیاد شد،دیگه جوابتو ندادم نیشخند

چه می دونم،وقتی یه آدم مغرور بی نهایت مهربون و دلرحم باشه اینجوری می شه دیگه!

از این حرفها گذشته،دلمان برای شما و صدایتان و همه اینا تنگ شده است...یکی از معدود آدمایی هستی که تمام مدتی که باهات هستم منو به وجد میاری .Chemistry که بین من و تو وجود داره رو با هیچ آدم دیگه ای حس نکردم.طوری که مثلاً می خواستیم سوار اتوبوس بشیم و یکی دیگه مون قبلاً سوار بود عین آهن ربا به هم جذب می شدیم..نمی دونم چرا نباید زودتر اینو می فهمیدم و آشنایی ما اینجوری نصفه نیمه و مبهم می موند.البته اگه جهان بینی هامون یکی بود شاید الان حتی با هم زندگی می کردیم...این منم که تو این روابط هیچ چیزی کمتر از ایده آل نمی خوام.

به هر حال اینا همه اش حرفه...فعلاً باید پیش به سوی نوشتن ادامه پایان نامه و مثل تو دکتر شدن باشم...

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید