بازگشت به کلبه بنفش کوچکم....

دیشب ساعت 19:30(نجواهای درونی)

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

 

چیه....کویین ...تیچر...خانوم دکتر آينده...چه حسی داری؟

-نمی دونم...حس غریبیه!

می ترسی؟

-نه!دیگه نه!
مطمئنی؟

-آره!من قراره چند سال دیگه مدیر یه شرکت بزرگ چند ملیتی باشم پس باید قویتر باشم...باید اونقدر قوی باشم که حتی اگه تو کسب و کار تمام داراییم رو از دست دادم باز بتونم خودم رو جمع و جور کنم...پس این امتحانات نباید برای من امتحان باشه!

یعنی حتی اگه تمام داراییت رو ضبط کردن و ...

-آره!چرا بقیه اش رو نگفتی!

نخواستم روحیه ات خراب شه!
-اما من بقیه شو می دونم...تمام داراییم رو ضبط کردن و تنها موندم!غم انگیزه اما عین واقعیته!

به هر حال!دنیاست دیگه!راستی مگه تا حالا کم آوردی؟

-نه!هیچ وقت!اما درد که کشیدم!اشک که ریختم...حسرت اینو که خوردم که چرا...چرا هیچ وقت یه نفر منو به خاطر وجودم نخواست!چرا هیچکس اینو نفهمید که زندگی فراتر از موفقیتهای ظاهری دنیاست...

می شه موفقترین بود اما به موفقیت دل نبست...میشه موفق بود اما به خاطر موفقیت با کسی دوست نبود...چرا من اینقدر تنها آفریده شدم!روحم خیلی خودش به دیوارهای این دنیا زده تا پر بکشه اما...افسوس هزاران افسوس که...حتی خوبیت رو هم باور نمی کنند!خوبیت رو هم با ترازو می سنجن!

اما امسال تو زندگیم یه تفاوتی بود...من راهی رو شروع کردم که توش به فردی بر خوردم که اون هم کلمات من رو به زبون خودش می گفت و هنوز هم می گه!چقدر می فهممش! این هم نعمت بزرگی بود!خیلی بزرگ!

می دونی چیه خانوم خوشگلی!...

-این یکیو دیگه شرمنده ام!این امتحان برام قیافه هم نذاشته!

 

مگه اهمیتی هم داره!تو خودت خواستی مگه نه؟تازه موقتیه دوباره بازم همون خوشگل خانوم میشی!

-راست گفتی!می دونی چند وقته دلم می خواد برم جلوی آینه و به خودم برسم!اما وقت نمیشه!
وقت که داشتی!حوصله اش نبود!
-آره شاید!حوصله این نبود که برم تو آرایشگاه کنار یه مشت دختری که عقایدشون با من هیچ تناسبی نداره بشینم!یه مشت چرندیات بشنوم و...

حالا آرایشگاه رو ول کن!راجع به فردا بگو!

-فردا!فردا هم یه روز خداست...همون خدایی که وقتی تنها موندم بهش پناه آوردم و منو تنها نذاشت...

همونی که اونقدر مهربونه که حتی شکستهای من برای دیگران موفقیته!آره همون...ازش خواستم که نورش رو همراهم کنه...گاهی اوقات نورش رو اطرافم می بینم...به قول  یه دوستم تو اونقدر خوبی که دعای همه پشتته!پس دیگه نگران چی هستی؟

پس بخند!!!اون چشمای قهوه ای رو دیگه پر اشک نکن!اون لبها رو باز کن و بخند!
-راستی هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر آرومم کنی...روح مهربونم!!!تو هم فردا کمکم می کنی مگه نه!؟

ما همیشه با همیم!حتی فردا!
-پس به امید خدا پیش به سوی فردا!:)

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

دیشب اصلا خوب نخوابیدم...اضطراب نداشتم اما خوابم نمی برد!صبح داشتم از خونه می رفتم بیرون که خواهرم دوید اومد بوسیدم...چقدر دوست داشتنی بود..یاد پارسال افتادم که من همین جوری راهی امتحان کردمش!

امروز ساعت 8 صبح---دانشگاه الزهرا...

جلوی در ورودی پر از جمعیت اقتصاد دان بود!یه عالمه خانوم اقتصاد دان!(آقایون اقتصاد ندان علم و صنعت تشریف داشتند!:))

 

جدی تک تک همه رو بازرسی بدنی می کردن!صد رحمت به گمرک!خوب شد گوشی موبایلم رو تو خونه گذاشتم...و گرنه اون ناز نازی منو هم برچسب می زدن و پیش خودشون نگه می داشتن!بعد از هفت خوان رفتیم به دانشکده فنی...طبقه دوم...دنبال شماره ام می گشتم که یکی از دوستای دبیرستانم رو دیدم!دوید سلام و احوالپرسی!بعد جامو بهم نشون داد!این جاها بود که باز تو دلم یه جوری شد!اما به بیرون نگاه کردم نفس عمیق و همه چیز فراموش شد!

 

راس 8:30 امتحان شروع شد.همه رفتن سر اقتصاد خرد...اما من زبان رو باز کردم. اول بگم واقعا متاسفم برای طراحهای  زبان کنکور که واقعاً بیسواد و چرند تشریف دارند...چون تو بعضی سوالها کاملا میشه دید که دقیقا تفکر فارسی داشتن!بعد از نیم ساعت رفتم سر خرد...اون خوب بود...و بعد کلان...اون هم خوب بود...ریاضی هم که از وجناتش معلوم بود دستپخت جناب آقای دکتر پور کاظمی بود...سوالهای وقت گیر که کوتاهترینش چند تا مشتق داشت به علاوه دو معادله دو مجهول...و من از اونجایی که درک کردم ریاضی باید برای همه سخت باشه تا جایی که تونستم و حس کردم کافیه زدم و بعد رفتم آمار....آمار هم خوب بود...وقتی آمار تموم شد...یه دور همه گزینه ها رو چک کردم و با تموم شدن این کار وقت هم تموم شد!

باور نکردنی بود...بعد از 6 ماه زحمت تموم شد!یعنی من خانوم کارشناس ارشد میشم؟با امتحان امروز خیلی امیدوارم...خدایا دیگه بقیه اش با توئه کمکم کن...
وقتی اومدم بیرون دیدم یکی پرید بغلم!بازم یکی از بهترین بچه های دبیرستان بود!می گفت می بینم تو هم اقتصاد دان شدی!مثلا قرار بود ما مهندس بشیم!منم گفتم ای بابا مهندس دیگه کهنه شده اقتصاد
و داشته باش;)

بعد پرسید از بچه های دبیرستان خبر داری؟

منم گفتم:من؟من از بچه های دانشکده خودمون هم خبر ندارم!
ایشون:خسته نباشی عزیز دلم!

 

باز جلوتر یکی از بچه های دانشکده رو دیدم!بهم گفت وا!تو چرا اینجوری شدی!مثل اینکه خیلی به خودت فشار آوردی...چشمات خیلی خسته است!(اینم آخه حرفه!ایشون توقع داشتن بعد از سه ساعت و نیم خیلی شاد باشم!؟)

 

و تموم شد!حالا آزادم!لااقل فشارش از رو سرم برداشته شد!فقط از خدا می خوام به تمام کسانی که زحمت کشیدن و شاید حقشون جاهای دیگه تضییع شده کمک کنه...خدایا خیلی از اشکها رو به امید امروز تحمل کردم...خوشحالم کن...

 

و این کلبه بنفش کوچولوی من تنها مونده بود.دلتنگت بودم ....نازنین بنفشم..بسیار خواهم نوشت....

 




 

/ 6 نظر / 3 بازدید
امید

سلامی گرم و دوباره! بعد بگم خييييييييليييييييی نامردی!! D: چرا بهم نگفتی :) ها ها ها ؟!‌! D: حالا خوبه خودم زرنگم.زودی ميفهمم!! :) خوب بازگشتت به اين کلبه قشنگ و بنفش رنگ رو تبريک ميگم! اميدوارم که بازگشت خوبی باشه و به بهترين نحو ادامه پيدا کنه! واما بريم به جمعه ساعت ۷ و سی دقيقه عصرگاهان!! مطمئن بودم ديگه ترسی تو کار نيست! ولي چيزی که اين بين ممکن بود اون ساعت آزارت بده فقط يه استرس بود که کاملا طبيعی بود! اما راجع به اين شرکت چند مليتی! ميدونی! شايد اين جند ساله تجربيات من نشون داده برای اينکه بتونی به جاهايی برسی تنها راهکاری که ميتونی داشته باشی فقط و فقط پول هستش و گاهی شايد با مدرک نشه به همه جا رسيد!‌ و اما اين شرکت! مطمئنا تاسيسش خواهی کرد! اما اگه پله آخره الان فکرشو نکن! اگه پله آخر نيست! اصلا فکرشو نکن!! حالا ميگم چرا! اگه پله آخره که راههای کوچيکترشو بايد پله پله طی کنی و خوب با توجه به حس من . و من اينجوريم که هميشه برای رسيدن به پله آخر ۶ تا يکی ميخوام بکنم! آخرش هی وسطش خدای نکرده ممکنه بخوری زمين و برای رسيدن به اون پله ديرتر بشه!

امید

و اگر آخر نيست که خوب اين پله برای تو خيلی کوچيکه! پس اصلا فکرش رو نکن! برو بالاتر!! :) راستی کدوم دارايی؟!! ببين بهترين راه اينه که دارايی هاتو به اسم من بکنی! در نتيجه هيچ دارايی رو نميتونن ازت بگيرن!! :))... کسی که به موفقيت دل ببنده يه روزی هم مجبوره ازش دل بکنه! يه چيز کاملا طبيعيه! اما هيچ وقت اين احساس رو توی خودت بوجود نيار که اگه من فلان کاره نبودم هيچ کس منو نميخواست! چون ميشی کپی من! که اينقدر اين برام شک برانگيز شده بود به عالم و آدم شک داشتم!‌ و خيلی چيزا رو هم از دست دادم! که البته هم اون موفقيت از بين رفت و هم اون آدما که حتی برای موفقيت من. من رو نميخواستن!‌ اما اگه به من باشه خودم رو بدون موفقيت يه موجود کاملا مضر ميدونم! ولی در مورد تو اينطور نيست! پس اينطور فکر نکن! ميدونی چيه خانوم خوشگلی (ه) !!‌:) اين تنها چيزيه تو دنيا برام بی ارزش ترين بوده!‌ زيبايی هنره!‌خوشگلی خوبه! ولی برای من هيچ وقت ارزش نداشته!‌ ولی هيچ خيالی نيست! آره دوباره ميشی مثه اول!‌ (آخ گفتی آرايشگاه! من برام عقده شده ! يه بار حرفای مسخره بعضی دخترا رو که با هم حرف ميزنن رو اونجا ميزنن بشنوم و کلی بخندم!!

امید

يادش بخير!‌ توی شرکت چقد اين دخترا رو سر آرايشگاه مسخره کرديم! آخه دختره اومده به من ميگه! اينجای موهامو که ديروز رنگ کردم به نظرت يه ذره صورتی نشده!!!!!!!‌ از خنده غش کردم! اما خوب بنده خداها ميدونستن تنها کسی که بهشون راست ميگه کيه!!‌يادش واقعا بخير! خاطرات خوبی بود....... واما خدا خيلی دوست داره! اينو مطمئن باش...من که مطمئنم که دوست داره!‌

امید

خوب پس از اول صبح با انرژی مثبت شروع کردی! کاری که تو روحيت و امتحانت مطمئنا موثر بوده!‌... دانشگاه الزهرا... يه خاطره ديگه... (حالا هی بگو چرا فلش بک ميزنی!) جالبه! من هيچ وقت تو هيچ کنکوری موبی رو نه تنها به کسی دادم حتی خاموشش هم نکردم!‌ تا آخرين لحظه هم داشتم باهاش بازی ميکردم!‌:)... يه انرژي مثبت ديگه ... ديدن يه دوست قديمی .حتی اگه خاطرات خوبی هم نداشته باشی.بهت آرامش ميده!‌....آخ که من از اين رياضی متنفرم! از بچگی از رياضی بدم ميومده! ديدی آمار مشکلی نداشت!‌ خوب اين بنده خدا ها نميدونستن که با يه خانم انگليسی فول طرفن که! واسه ما ها تست طرحيده بودن ! که چقدم من اين تست های مسخره سر کنکور ها رو دوست دارم!!‌ فکر کنم يه سال من دو تا غلط از اين سوالا گرفتم!‌:) ... راستی اين بيسکويته چی شد؟!‌ پس ؟!‌

امید

خانم کارشناس ارشد ديگه چی بید!! چيزی که به دکتری نمونده! خوب بگو دکتر! و حتما ميشی خانوم دکتر!‌ هيچ جای شکی نيست!‌ بهت گفته بودم که راضی خواهی بود اينو مطمئنم! پس اونم مطمئنم!‌ ... چه جالب!‌بعد از چندين سال اين دوستا رو ديدن واقعا جالبه! منم که چند وقت پيش چند تاشون رو ديدم!‌ خوب من که شايد شاهد بودم و ميدونم که خيلی بيشتر از اينها بوده زحماتت! خدا رو شکر که همه چی تموم شد... همه چی به آخر رسيد!‌ حالا ديگه برای هميشه همه اون ناراحتی ها رو فراموش کن و ديگه فقط ادامه بده که مطمئنا با کمک خدا . حتما به جايی که ميخوای توی اين مقطع ميرسی! به اميد خدا همه چی درست ميشه!‌ و ديگه هم هيچ خيالی نيست! اميدوارم هميشه خوشحال باشی...منتظر نوشته هات هستيم!‌ با اميد به آينده ... آينده ای بهتر

بوتیمار

خوشحالم می بینم برگشتی عزیزم. امیدوارم خانم کارشناس ارشد و خانم دکتر هم بشی. و مثل من هم هی غر نرنی بابا این ارشد چی بید خودمونو گرفتار کردیم (البته این که شوخیه) موفق باشی